هَٰذَا مِن فَضْلِ رَبِّي
5321 دفعه خوانده شده کد مطلب : 257

تحلیل بازی Bioshock Infinite

 

بسم الله الرحمن الرحیم
 
پیامبر راستین یا چوپان دروغین!!
 
 
سابقا در دنیای بازی های رایانه ای کمتر با افرادی روبرو می شدیم که دارای دیدگاه ها و تحلیل های ایدئولوژیک نسبت به مسائل مختلف باشند و درضمن، در تبیین دیدگاه های خود از نوعی تعصبات مذهبی و حتی قومیتی بهره ببرند. بازی ها معمولا داستان هایی خطی و کلیشه ای داشتند و هدف از ساخت آن ها بیشترگذران وقت، در یک برهه زمانی مشخص بود. 
 
اما امروزه با توجه به بستر مهیا شده در این صنعت (فنی، هنری و مالی)، افراد زیادی با زمینه های ایدئولوژیک و گرایش های فکری و مذهبی خاص، جذب این صنعت شده و اقدام به ساخت بازی های رایانه ای نموده اند. افرادی چون: دیوید کیج، ویل رایت، پیتر مولینیو، هیدئوکوجیما، کئیچیرو تویاما، امی هنیگ، ری موزیکا، گرگ زیچاک، تاد هاوارد و کن لوین، شاخصه های این گونه نگاه ها و تفکرات به شمار می روند. 
 
 Ken-Levin
 
اما در این بین کن لوین حسابی جداگانه دارد. لوین 46 ساله را باید نمونه یک متفکر بی پروا و جسور در دنیای بازی های رایانه ای دانست. او در همه وجوه کاری و حتی زندگی شخصی، فردی ساختار شکن و تندرو محسوب می شود. زبان انتقادی تندی دارد و چندان اهل مماشات نیست، از بیان نظرات و گرایش مذهبی خود ابایی ندارد و درحالیکه همه سعی در مخفیکاری دارند، به صراحت خودش را یک یهودی معرفی می کند (البته جالب است که آقای لوین چندی پیش برخلاف تعریف ها، کمی محافظه کار شده و بخش مربوط به مذهب خود را از سایت ویکی پدیا حذف نموده است!!)، به عنوان منتقد سرسخت سیاست های آمریکا پا به میدان می گذارد و سعی دارد دنیا را تحت تاثیر نظرات فلسفی و مذهبی خود به جهانی ایده آل بدل سازد!!
 
نمود و تجلی واقعی افکار و دیدگاه های لوین را می توان در سری بازی های Bioshock او مشاهده کرد. نمایش جوامعه ای دور افتاده از اجتماع عادی بشری و درگیر در شعارزدگی، جوامعی غرق در دروغ و فریب، عصیان زده و تاریک و فاقد هرگونه ارزش انسانی، از شاخصه های مهم جوامع خلق شده در این سری از بازی ها به شمار می روند. 
 
معمولا لوین در خلق آثارش بسیار وسواسی و دقیق عمل می کند و عناصر مختلف داستانی و هنری را به خوبی و بسیار استادانه در کنار یکدیگر به کار می گیرد و شاهکار خود را خلق می کند. قسمت اول بازی Bioshock، تمام مولفه های یک بازی موفق (با حساسیت ها و نگاه های خاص لوین) را در خود جای داده بود و به سختی می شد از آن ایراد گرفت. اما درمورد Infinite همه چیز به یکباره تغییر کرد و برخلاف گذشته، اینبار با اثری نسبتا پر ایراد و به دور از حساسیت های ویژه لوین روبرو هستیم. 
 
اثری که ظاهرا لوین با خلق آن قصد داشت، حرف هایی بزرگ را در مدیومی کوچک، یکجا مطرح کند!! به همین دلیل نتیجه کار او تبدیل به اثری متوسط (از لحاظ مضمون و مفهوم) با محتوای انتقادی نصفه و نیمه و گاه شعارزده شد، که پرونده کاری اش را کمی مخدوش نمود. 
 
در ادامه این متن، سعی شده تا ابعاد مختلف این بازی مورد نقد و بررسی قرار گیرد و تحلیلی مفهومی و ایدئولوژیک از آن ارائه شود:
 
 Lotec-Va-Ghayegh
 
ماجرا از چه قرار است؟
 
در سکانس ابتدایی بازی، قایقی در دریایی مواج، با سه مسافر خود به سمت اسکله ای درحال حرکت است. دو نفر از افراد حاضر در قایق با یکدیگر گرم صحبت هستند (یک مرد و یک زن) و فرد سوم (یک مرد)، به صحبت های آن ها گوش می دهد. ظاهرا این دو نفر در رابطه با موضوعی مرتبط با نفر سوم بحث می کنند. 
 
از محتوای بحث آن ها می توان دریافت که آن ها در کشمکش گفتن مطلبی به نفر سوم هستند، اما هربار با این استدلال که گفتن حقیقت هیچ فایده ای ندارد، بحث را نیمه کاره رها می کنند. کمی بعد یکی از آن ها جعبه ای حاوی تعدادی اشیاء مختلف را به نفر سوم می دهد. روی جعبه نام فردی به نام بوکر دوئیت حک شده و درون آن، عکسی از یک دختر جوان به نام الیزابت، تصویری رمزی، تصویر یک مجسمه غول آسا، کلیدی عجیب با نشان قفس و یک اسلحه کلت وجود دارد. 
 
Jabeh 
 
در اینجا معلوم می شود که فرد سوم، بوکر دوئیت نام دارد و قرار است با استفاده از این اشیاء، خود را به الیزابت برساند. بوکر، در کنار اسکله ای متروک از قایق پیاده می شود و درحالیکه به شدت سردرگم شده، به سمت فانوس دریایی که در آنجا قرار دارد می رود. در اینجاست که اولین بخش از روشنگری های (گره گشایی های) داستان نمایان می شود. روی در فانوس دریایی، کاغذی چسبانده شده که درون آن نوشته شده: 
 
Neveshteye-Rooye-Dar 
 
"دوئیت، دختر را به ما برگردان و دین خود را ادا کن. این آخرین شانس توست." 
 
حالا معلوم می شود که دوئیت برای ادای دین خود به فرد یا افرادی ماموریت یافته تا دختر (الیزابت) را به آن ها بازگرداند و این ماموریت، آخرین شانس او برای ادای دین خواهد بود. 
 
 Booker
 
اما با ورود به فانوس دریایی، متوجه می شویم که این یک فانوس دریایی معمولی نیست و ماجرا پیچیده تر از آن است که به نظر می آید. درون فانوس، تابلوهایی نصب شده که تا حدودی محتوی کلی بازی را می توان با خواندن آن ها حدس زد. مثلا در یکی از تابلوها نوشته شده:
 
 
 
"آیا می توانم با وجود گناهانت تو را پاک کنم؟"
 
یا
 
" آیا می توانم تو را از سدوم رهبری کنم؟"
 
یا
 
"آیا می توانم تو را از سرزمینت جدا کنم؟"
 
یا
 
" آیا می توانم تو را در خاک بهشت جدید مستقر سازم؟"
 
 
 
از مجموع نوشته های درون این تابلوها می توان دریافت که محوریت داستان بازی بر اساس وجود گناه، بخشش گناهان و رسیدن به بهشتی جدید پایه ریزی شده است. طبق این نوشته ها، ظاهرا فردی وجود دارد که می تواند گناهان را پاک کند، قدرت رهبری دارد و این امکان را در اختیار دارد که فرد پاک شده (بخشیده شده) را در بهشت جدید!! مستقر سازد. اما این فرد کیست که چنین قدرتی دارد؟ برای پاسخ به این سوال لازم است تا به ادامه متن توجه کنید.
 
بوکر پس از طی کردن مسیر پله های فانوس دریایی ناگهان با بدن مردی روبرو می شود که روی صندلی، به شکلی فجیع به قتل رسیده است و دور گردن مرد، روی کاغذی نوشته شده:
 
 
 
"ما رو ناامید نکن"
 
 
 
از شواهد امر پیداست که فرد مقتول، پیش از مرگ ابتدا با ابزاری شکنجه شده و سپس به قتل رسیده است. اما این مرد کیست و چرا پیش از مرگ اینطور شکنجه شده است؟ منظور از جمله "ما را نا امید نکن" چیست و مخاطب آن چه کسی است؟
 
با توجه به کاغذ نصب شده روی در فانوس دریایی و نوشته درون آن، می توان نتیجه گرفت که مخاطب این جمله، شخص بوکر دوئیت است. پس می توان جمله روی کاغذ را اینگونه تکمیل نمود:
 
 
 
"دوئیت دختر را به ما برگردان و دین خود را ادا کن. این آخرین شانس توست. ما را نا امید نکن"
 
 
 
و با توجه به نوشته ای که در زیر نقشه نصب شده به دیوار وجود دارد و حرف C کنار آن و این مضمون: 
 
 
 
"آماده باش، او در راه است. باید متوقفش کنی" 
 
 
 
می توان نتیجه گرفت که مقتول مامور کامستاک بوده و سعی داشته مانع تحقق موفقیت بوکر شود و برای جلوگیری از این اتفاق، توسط افرادی به قتل رسیده است. و از طرفی با توجه به این که ماموریت بوکر توسط دو مسافر قایق به او محول شده بود، می توان اینطور نتیجه گرفت که شاید آن ها قاتل فرد مورد نظر هستند. اما از شواهد امر (اثر دست خونی روی دیوار و کمد کتاب) می توان حدس های دیگری نیز زد؛ به نظر می رسد که فرد مقتول ابتدا در پایین برج مورد حمله قرار گرفته و زخمی شده و سپس سعی داشته تا از طریق در ورودی فانوس (در نقطه انتهایی آن) فرار کند، اما توسط دو فرد مرموز دستگیر شده و پس از شکنجه به قتل رسیده است. 
 
 Daste-Khooni-Jenazeh
 
درمورد شکنجه هم می توان اینطور برداشت کرد که آن ها برای به دست آوردن رمز در فانوس، او را شکنجه داده اند. این موضوع بیانگر این واقعیت است که کارفرمایان بوکر افرادی بسیار خشن و بی رحم هستند. 
 
Ramz 
 
در هر حال بوکر خودش را به نقطه بالایی فانوس رسانده و با استفاده از رمز (یکبار طومار، دوبار کلید و دوبار شمشیر) اقدام به بازنمودن درب فانوس می کند. اما در این زمان اتفاق عجیبی رخ می دهد، به جای باز شدن در، ناگهان شرایط جوی دستخوش تغییر ناگهانی شده و صدایی شبیه به بوق، به همراه انواری سرخ رنگ در فضا پخش می شود. کمی بعد درب فانوس باز شده و صندلی ای شبیه به صندلی مورد استفاده در مراسم اعدام، در وسط اتاقک برج ظاهر می شود. 
 
دوئیت از روی کنجکاوی روی صندلی می نشیند و در این هنگام ناگهان دستان او به صندلی بسته شده و آتش مهیبی در پایین پای او پدیدار می شود و سلاح او به درون آتش پرتاب می شود. درست در لحظه ای که به نظر می رسد بوکر درحال سقوط به درون آتش است، اتفاق دیگری رخ می دهد و صندلی به هوا پرتاب شده و صدایی اخطارگونه معراج بوکر دوئیت را اعلام می دارد. با معراج بوکر، او پس از عبور از ابرها، وارد شهری آسمانی به نام کلمبیا می شود.
 
 Ascention
 
پیش از ادامه شرح داستان لازم است تا به رمزگشایی چند نکته اولیه داستان بپردازم:
 
دریای متلاطم و قایق شناور در آن، نمادی از تشویش و آشفتگی (شاید ذهنی و روحی) هستند و فانوس دریایی نماد روشنگری. بوکر فردی است که باید با ورود به فانوس به روشنگری برسد. اما روشنگری او در گرو بازگرداندن دختری به نام الیزابت است. برای این موضوع هم تاوان سنگینی پرداخت خواهد شد، که یکی از ابتدایی ترین آن ها کشتن متصدی فانوس است. پس، می توان نتیجه گرفت که ماموریت بوکر، برای او و فرد (افراد) دیگری بسیار مهم و حیاتی است. مطلب بعد درمورد نمادهای موجود در کاغذ رمزی است که حاوی نکات مهمی است:
 
کلید نماد دانش و علم است و در رمز روی کاغذ دوبار به آن تاکید شده است.
 
طومار نماد قانون و باورهای یک نظام سیاسی است و در رمز روی کاغذ یکبار به آن تاکید شده است.
 
شمشیر نماد قانون و نظم است که موجب حفظ صلح می شود و در رمز روی کاغذ دو بار به آن تاکید شده است.
 
پس با توجه به نمادها و میزان تکرار آن ها می توان اینطور نتیجه گرفت که طبق این رمز، بوکر قرار است با دنیایی مواجه شود که در آن تاکید زیادی به قانون و نظم شده است (2 *) و علم و دانش پایه های اصلی شکل گیری آن را رقم زده اند (2 *). در این دنیا قانون و باورهای اصولی یک نظام سیاسی کمترین نقش را ایفا خواهند کرد! (1 *)  
 
نکته بعد درمورد صدای آژیر و صندلی اعدام است. اتاقک فانوس دریایی در این بازی نمادی از قضاوت نهایی خداوند درمورد بشریت و پاداش و عذاب وی است. صدای آژیر به منزله صوری است که دمیده می شود و صندلی اعدام مقدمات سفر فرد به دنیای بعدی را مهیا می سازد. از همین روست که بوکر پس از نشستن روی صندلی با دو دریچه در زیر پا و بالای سرش مواجه می شود. یکی پر از آتش (زیر پا) و دیگری زیبا و پر از آرامش (بالای سر). این اتفاق دقیقا شبیه به تعابیری است که در اکثر ادیان الهی در زمان ورود میت به قبر و احوالات وی پس از آن ذکر شده است. در ابتدا دو دریچه در بالا و پایین قبر باز می شود و بسته به سنگینی کفه ترازوی اعمال، فرد به بهشت وارد شده و یا درون جهنم سقوط می نماید. که در اینجا بوکر ظاهرا به دلیل داشتن اعمال خوب، به معراج می رود و سر از بهشتی به نام کلمبیا در می آورد!! اما اسلحه او که نماد قتل، جنایت و گناه اوست، پیش از معراج به درون آتش سقوط کرده و در معراج همراه او نخواهد بود.
 
 
 
ادامه داستان
 
در بدو ورود و در نگاه اول کلمبیا شهری پر زرق و برق و زیبا به نظر می رسد که توسط فردی به نام کامستاک که خود را پیامبر معرفی کرده مدیریت می شود! اما ورود به این شهر چندان ساده نیست و برای ورود به آن باید مرحله ای را طی کرد. 
 
 Vroodiye-Colombia
 
این مرحله که در قسمت ورودی شهر طی می شود، شامل انجام مراسمی مذهبی است که پس از آن فرد از تمام گناهان دنیای فاسد زیرین (سدوم) پاک شده و لیاقت ورود به کلمبیا را پیدا می کند!   
 
پس از معراج، بوکر وارد منطقه ای در ورودی شهر کلمبیا می شود که زمین آن را آب فرا گرفته است. آبی پر عمق که کسی در آن فرو نمی رود! در آنجا تعداد زیادی بنای یادبود و نقاشی های مختلف از پیامبر شهر کلمبیا و همسر و فرزند او وجود دارد که در زیر هر یک از آن ها توضیحاتی نیز ارایه شده است. دقت در مضمون این نوشته ها هم خالی از لطف نیست:
 
 
 
"پیامبر باید مردم را به سمت بهشت جدید هدایت کند"
 
یا
 
"ذریه پیامبر باید بر تخت پادشاهی بنشیند و کوهی از انسان ها را به آتش افکند"
 
یا
 
"بره (کنایه به فرزند پیامبر کلمبیا)، آینده کلمبیا"
 
 Ghosle-Tamid-1
 
بوکر در مسیر خود با فردی که لباس راهبان را بر تن دارد روبرو می شود و از او درمورد این مکان پرس و جو می کند و او پاسخ می دهد که اینجا مسیر ورود به بهشت است. بوکر سرانجام به مردمی برخورد می کند که با مراسم خاصی خود را به اجتماعی که فردی در آنجا مشغول سخنرانی است می رساند. در بالای سر این مرد تابلویی وجود دارد که روی آن نوشته شده:
 
 
 
"مسیر بخشایش، تنها راه ورود به شهر است."
 
 
 
بوکر خودش را به میان جمعیت می رساند و معلوم می شود، فرد سخنران کشیشی است که درمورد کامستاک و فداکاری ها و از خودگذشتگی های او برای شهر کلمبیا صحبت می کند. کشیش با دیدن بوکر و پی بردن به تصمیم او برای ورود به شهر، از او می خواهد تا با انجام مراسم غسل تعمید، خودش را از گناهان دنیای سدوم پاک کرده و بعد جواز ورود به شهر را دریافت نماید. 
 
بوکر پیشنهاد کشیش را می پذیرد و کشیش طبق رسم معمول سر بوکر را زیر آب کرده و او را غسل می دهد. اما زمانی که بوکر از آب بیرون می آید، کشیش ادعا می کند که او هنوز پاک نشده و نیاز است که مدت بیشتری را در آب بماند. از این رو او دوباره سر بوکر را زیر آب نگه می دارد و آنقدر به این کار ادامه می دهد که ظاهرا بوکر غرق می شود!! (این مراسم از اهمیت بسیاری در کل داستان برخوردار است)
 
 Ghomar
 
سپس بوکر در دنیایی عجیب، فضایی شبیه به یک رویا یا یک خاطره، چشم باز می کند و به هوش می آید. محیطی که بوکر در آن به هوش می آید تلفیقی از یک اتاق کار و خانه است. اتاق وضعیت آشفته ای دارد و روی میز کار می توان تعداد زیادی برگه های باطله قرعه کشی اسب دوانی و شیشه های خالی مشروب را مشاهده کرد. در همین حین مدام صدای ناواضح فردی به گوش می رسد که از بوکر می خواهد تا با برگرداندن دختر، دین خود را ادا نماید. بوکر به سمت درخروجی می رود و تازه اینجا می توان فهمید که شخصیت بوکر درواقع چه کاره بوده است. روی در اتاق نوشته شده:
 
 Karagah-Booker
 
"کارآگاه بوکر دویت. تحقیق درمورد مسائل دولتی و خصوصی"
 
زمانی که بوکر اقدام به باز نمودن در خانه می کند، ناگهان با صحنه عجیبی روبرو می شود: شهر نیویورک توسط نیروهای ناشناسی مورد حمله قرار گرفته است و در آتش می سوزد. در این هنگام گلوگه ای آتشین به خانه بوکر برخورد کرده و صحنه به پلان بعدی کات می خورد.
 
در پلان بعد، بوکر سرش را از زیر آب بیرون آورده و خودش را در منطقه ای سرسبز و زیبا می بیند. ظاهرا این اتفاق در ادامه مراسم غسل تعمید وی روی داده است. به این معنی که بوکر پس از غسل تعمید پاک شده و حالا به شهر کلمبیا راه پیدا کرده است.
 
در این بخش داستان هم نکات مهمی وجود دارد که به شرح آن ها می پردازم:
 
شهری که در بالای آسمان، در جایگاه بهشت قرار دارد، کلمبیا نام دارد. حال سوال این است که چرا کلمبیا؟
 
"کلمه کلمبیا برگرفته از نام کریستف کلمب است که فرانسیسکو میراندای انقلابی برای اولین بار از آن برای اشاره به دنیای جدید، خصوصا به قلمروی آمریکایی و مستعمرات اسپانیایی و پرتغالی استفاده کرد."
 
طبق این تعریف، شهر کلمبیا در این بازی درواقع استعاره ای است از دنیای جدیدی که قرار است جایگاهی همپای بهشت برای انسان ها باشد. از این رو آن را بهشت جدید هم می نامند. اما این بهشت در تقابل شدید با دنیایی که از آن به نام سدوم یاد می شود قرار دارد. حال ببینیم که سدوم کجاست و اشاره به چه مکانی دارد؟
 
 
 
شهر سدوم:
 
سَدوم برپایه سفر پیدایش و دیگر بنمایه‌های تورات، نام شهری از شهرهای قوم لوط است.
 
برپایه تورات این شهر به همراه ۴ شهر دیگر، در کنار رود اردن و در جنوب کنعان و در کرانه بحر میت جای داشته‌است. به دلیل گناه لواط، مردمان شهر مورد عذاب الهی قرارگرفته و نابود می‌شوند. 
 
در قرآن بی‌آنکه نامی از شهر سدوم برده شده ‌باشد به داستان قوم لوط و نابودیشان پرداخته شده‌است؛ البته این شهر را مؤتفکه، و مجموع شهرهای قوم لوط را مؤتفکات نامیده است. مؤتفکه به معنای واژگون شده است، زیرا یکی از عذاب‌های این قوم به نقل از قرآن، زیر و رو شدن شهرهایشان با زلزله‌ای مهیب بود.
 
در زبان‌های اروپایی واژگان Sodomie، Sodomy و مانند آن اشاره به همجنس گرایی دارد."
 
حال ببینیم که واژه سدوم در بازی به چه مکانی اشاره دارد و چرا؟ پیش تر اشاره کردیم که بوکر از شهر نیویورک به کلمبیا وارد شده بود (در رویا او در شهر نیویورک قرار دارد). در جای دیگری هم اشاره شد که کشیش او را مسافری از سدوم معرفی می کند که نیاز به غسل تعمید دارد. پس می توان نتیجه گرفت که در این بازی شهر نیویورک معادل با سدوم گرفته شده است و علت این امر می تواند اشاره ای به رواج پدیده شوم همجنسگرایی در این شهر باشد. در اینجا می توان به وضوح نظر انتقادی کن لوین درمورد همجنسگرایی و به خصوص گسترش آن در نیویورک را مشاهده کرد. 
 
 Ketab-Comstock
 
نکته بعد درمورد اداره شهر (کلمبیا) توسط فردی به نام کامستاک است که خود را پیامبر می نامد. او فردی است که در نقاشی ها اشاره شده که باید مردم را به بهشت جدید هدایت کند و ذریه اوست که باید بر تخت بنشیند و سدوم را نابود سازد. و این ذریه، اصطلاحا بره نامیده می شود!
 
در اینجا هم نکات مهمی وجود دارد: 
 
اول این که طبق نوشته های موجود، قرار است سرانجام کلمبیا به نیویورک حمله کند و آن را نابود نماید، پس کلمبیا همواره درحال تجهیز خود برای حمله ای همه جانبه است. دوم این که این امر باید به دست ذریه پیامبر کلمبیا اتفاق بیفتد. و سوم این که ذریه و فرزند پیامبر کلمبیا، لقبی همچون لقب حضرت عیسی (ع)، (در تعبیر مسیحیان در انجیل یوحنا) دارد! شاید این موضوع به نوعی تداعی کننده آرماگدون مسیحیان اوانجلیک باشد!
 
اما درمورد مراسم غسل تعمید هم نکات حائز اهمیتی وجود دارد: 
 
کشیش در هنگام غسل، بوکر را آنقدر زیر آب نگه می دارد که به نظر می رسد خفه شده است. سپس او در دنیایی دیگر بیدار می شود (خانه و دفتر کار) و بعد در اثر انفجار، باز هم در دنیای دیگری چشم باز می کند. 
 
این موضوع اشاره ای مستقیم به توالی دنیاها، یا به عبارتی جهان های متوالی دارد. باید دقت داشت که جهان های متوالی با جهان های موازی تفاوت زیادی دارند، به این معنی که طبق تعریف دانشمندان، جهان های متوالی، جهان های قابل دسترس و در امتداد بالایی و یا پایینی جهان فعلی هستند!! مثلا می شود در حالت خواب، رویا و یا کابوس به آن ها وارد شد (مانند آنچه در سری بازی های سایلنت هیل وجود داشت). اما جهان های موازی، مستقل از جهان فعلی، اما با همان فاکتورها، حیاتی مستقل دارند و از لحاظ علمی ورود به آن ها ممکن نیست. زیرا در این صورت اصل توازی بر هم خورده و تلاقی به وجود می آید. 
 
پس بوکر با هربار بیهوشی، وارد دنیای متوالی با دنیای خودش می شود و حضور در آن را تجربه می کند. با توجه به این موضوع می توان سفرهای بوکر در جهان های متوالی تا به این لحظه را اینگونه دسته بندی کرد: 
 
ورود بوکر به فانوس دریایی، پرتاب او به کلمبیا (ورودی شهر)، ورود او به دفتر کارش، ورود او به شهر کلمبیا.
 
بوکر در دنیای اصلی خود (دنیایی که به آن تعلق دارد و از آنجا به کلمبیا آمده) کاراگاه خصوصی است و بر اساس شواهد و مدارک موجود در محل کارش، او درگیر باخت های مدام در شرط بندی مسابقات اسب دوانی و اعتیاد به الکل شده است و ظاهرا بازگرداندن دختر، تنها راه نجات بوکر برای فرار از بدهی ها و گرفتاری های اوست.
 
 
 
ادامه داستان:
 
در ابتدای ورود بوکر به کلمبیا (پس از به هوش آمدن) با صحنه عجیبی روبرو می شویم. مردم در هیبت زائر، درحال نیایش مجسمه های سه تن از بنیانگذاران آمریکا هستند. این سه شخص عبارتند از: 
 
بنیامین فرانکلین که نماد کلید را در دست دارد، جرج واشنگتن که نماد شمشیر را در دست دارد و توماس جفرسون که نماد طومار را در دست دارد. 
 
حال ببینیم که این سه نفر درواقعیت چه کسانی بودند و چرا در بازی آن ها را با عنوان "پدر" مورد پرستش قرار می دهند؟
 
Franklin 
 
بنیامین فرانکلین:
 
بنجامین فرانکلین یکی از پدران بنیانگذار ایالات متحده است. او یک دانشمند، نویسنده برجسته، چاپخانه‌دار، طنزنویس، نظریه پرداز سیاسی، سیاستمدار، رئيس پست، مخترع، فعال مدنی و دیپلمات بود. 
 
فرانکلین لقب اولین آمریکایی را برای تلاش های خستگی ناپذیرش برای اتحاد آمریکا به دست آورد و به عنوان یک قهرمان ملی از وی تقدیر شد. 
 
به همین دلیل است که در بازی، کلید (نماد دانش و علم) در دستان فرانکلین است.
 
 
 Washengton
 
 
جرج واشنگتن:
 
جورج واشنگتن از رهبران انقلاب آمریکا و نخستین رئیس‌جمهور آمریکا بود و از مهم‌ترین چهره‌های تاریخ ایالات متحده به شمار می رود. نقش او به‌خصوص در کسب استقلال برای مستعمرات آمریکایی و سپس متحد کردن آن‌ها زیر پرچم حکومت فدرال ایالات متحده قابل توجه است. 
 
به همین دلیل است که در بازی، شمشیر (نماد قانون و نظم) در دستان واشنگتن است. 
 
 
 Jeferson
 
 
توماس جفرسون:
 
توماس جفرسون یکی از متفکرین اصلی و بنیانگذاران آمریکا (برای ترویج دادن ایده‌آل‌های جمهوری خواهی در آمریکا)، نویسنده اصلی اعلامیه استقلال ایالات متحده آمریکا و سومین رییس جمهور آمریکا است. 
 
و جمله ای معروف از جفرسون:
 
"من در حضور خدا سوگند خورده‌ام که دشمن همیشگی هرگونه خودکامگی در اندیشه بشر باشم".
 
به همین دلیل است که در بازی، طومار(نماد قانون و باورهای یک نظام سیاسی) در دستان جفرسون است.
 
 
 
با توجه به مطالب ذکر شده معلوم می شود که مردم کلمبیا موقعیت کنونی خود را مدیون این سه فرد و تدابیر آن ها می دانند و آن ها را همانند انسان های مقدس پرستش می کنند!! با وجود چنین سکانسی می توان اینطور دریافت که علاوه بر ابعاد مذهبی، بازی حاوی مضامین سیاسی نیز هست. لوین با قراردادن این سکانس به صراحت نظر خود را راجع به سه نفر از بنیانگذاران اصلی امریکا بیان می دارد و نسبت به آن ها ادای دین می کند و برای آن ها جایگاهی همتای مقدسین و مقربین قائل می شود!!!
 
 Washangton-Va-10-Farman
 
این عرض ارادت تا آنجا پیش می رود که در یکی از پوسترهای موجود در بازی، جرج واشنگتن، درحالی که با یک دست الواح 10 فرمان موسی و با دست دیگر زنگی را نگه داشته، در پناه فرشته ای مقرب، همانند یک پیامبر!! اقوام مختلف را رهبری (ریاست) می نماید. در این تصویر عجیب می توان نمایندگان سرخ پوستان، زرد پوستان، هندی ها، مکزیکی ها و ادیانی چون بودائیان، هندوها و حتی یهودیان را مشاهده نمود. نکته قابل تامل در این تصویر نمایش ترس در چهره مرد یهودی است!! در این تصویر از پیکان به عنوان نماد دفاع، گندم به عنوان نماد امنیت، کبوتر به عنوان نماد پاکی و صلیب به عنوان نماد ایمان استفاده شده است. در زیر این تصویر نیز این جمله خودنمایی می کند: 
 
 
 
"تکلیف مقدس ما، محافظت درمقابل قبایل بیگانه است"
 
 Washangton
 
ادامه داستان:
 
سال 1912 است و به مناسبت دوازدهمین سالگرد تاسیس کلمبیا، درون شهر جشنی برپاست و همه جا غرق در شادی است. در این حال، ناگهان پسر بچه ای با عجله خود را به بوکر رسانده و تلگرافی را به بوکر می دهد:
 
 
 
"دوئیت مراقب باش کامستاک از آمدنت باخبر نشود. هرکاری می کنی، فقط عدد 77 را انتخاب نکن.   لوتک"
 
 
 
از این تلگراف معلوم می شود که فردی به نام لوتک از درون شهر مراقب کارهای بوکر است و به او درمورد عواقب کارهایش هشدار می دهد. 
 
 Jashn
 
درون شهر بالن های تبلیغاتی ویژه ای وجود دارند که داستان ساخت شهر کلمبیا را شرح می دهند. البته بیشتر ماجراهای بازی در قالب فایل های صوتی به نام VoxFon روایت می شوند و درمورد چگونگی ساخت شهر نیز اینگونه توضیح داده می شود:
 
 Payambar
 
زاکاری (زکریا) کامستاک:
 
و سپس، فرشته مقرب به من رویایی نشان داد: یک شهر، سبکتر از ابرها. من از او سوال کردم، ای فرشته مقرب، چرا این شهر را به من نشان می دهی؟ من مرد قوی ای نیستم. مرد مقدسی هم نیستم. و او به من نکته قابل توجهی را گوشزد کرد: 
 
ای پیامبر، تو درست می گویی. اما اگر مرحمت فهمیدن در وجود فردی مانند تو نباشد، چگونه دیگران می توانند آن را درون خود ببینند؟ (9 سپتامبر 1893)- 19 سال قبل از آمدن بوکر
 
 
 
در این داستان توضیح داده می شود که فردی به نام زاکاری هیل کامستاک، در رویایی که بیشتر شبیه به نوعی وحی و یا مکاشفه است، به پیامبری برگزیده شده و از طریق فرشته ای مقرب دستور ساخت شهری را می گیرد. این شهر دارای ویژگی های خاصی است: 
 
سبکتر از هواست و در آسمان بنا شده است (دور از سایر جوامع انسانی)، فقط افراد خاصی اجازه ورود به آن دارند (افراد پاک) و به گونه ای می توان این شهر را آرمانشهر بشری نامید.
 
درمورد حقیقت بیان چنین داستانی در بازی، می توان معادلی در دنیای واقعی یافت. با توجه به ماجرای دیدن رویای سرزمینی خاص، و با توجه به ظاهر شخصیت کامستاک و لقبی که به او به عنوان پیامبر داده اند، می توان شخصیت وی را معادل شخصیت تئودور هرتسل، بنیانگذار کشور اسرائیل و پیامبر عصر حاضر آن ها دانست.
 
 
 Hertzel
 
 
تئودور هرتسل:
 
بنیامین زئب (تئودور) هرتسل روزنامه‌نگار، فعال سیاسی و نویسنده یهودی‌الاصل اتریشی که جنبش سیاسی صهیونیسم را پایه نهاد. هرتسل، دانش‌آموخته رشته حقوق از دانشگاه وین بود. 
 
او در اوایل سال 1895 کتابی به نام "دولت یهودی" را منتشر نمود که در فوریه 1896 به چاپ رسیده و سر و صدای زیادی به راه انداخت. در این کتاب دلایلی چند در باب ضرورت ترک اروپا توسط ملت یهود و اسکان آن ها در آرژانتین و یا فلسطین [هرتصل در کتاب خود سرزمین فلسطین را با نام جعلی و غیرواقعی اسرائیل معرفی می‌نماید] مطرح شده بود. کتاب هرتسل به سرعت در جهان یهودیت پخش شد و توجهات بسیاری را معطوف به خود نمود. حامیان جنبش صهیونیستی به مانند "هووی صهیون" فوراً از افکار وی استقبال نمودند و هرتسل خیلی زود همچون پیامبری جدید برای یهود معرفی شد.
 
این در حالی است که یهودیت سنتی با وی مخالفت نمود زیرا این تفکر را تهدیدی برای تلاش‌های آن ها در جهت پذیرش در کشورهای محل سکونت یهودیان و نیز در تضاد با اراده خداوند می‌دانستند.
 
هرتسل معتقد بود یهودیان بیگانگانی هستند که هیچ گاه در کشورهای اروپایی مورد پذیرش قرار نخواهند گرفت و تنها راه چاره باقی‌ مانده کوچاندن آن ها است. وی معتقد بود، تنها با راه‏ حل سیاسى، یهودیان مى‏توانند تغییر شکل و سبک بدهند و شرایط بهترى در زندگى پیدا کنند؛ که آن ‏هم تنها با تأسیس دولت مستقل یهودى و با رضایت قدرت‏ هاى بزرگ جهان امکان ‏پذیر خواهد بود. این دولت مى ‏تواند در اسرائیل یا در آرژانتین با اراده و تصمیم قوم یهود شکل گیرد. 
 
بخش عمده جنبش محبان صهیون و دانشجویان صهیونیستى در اتریش و کشورهاى دیگر از حامیان جدى هرتسل شدند و وى را رهبر خود معرفى کردند. اتفاقاً به خاطر ارتباط زیاد با جنبش محبان صهیون، هرتسل به این جمع‏ بندى رسید که تنها سرزمینى که مى ‏تواند ایده خود را در آنجا اجرا کند، فلسطین است.
 
 Maghbareye-Hert
 
بدین ترتیب دولت مد نظر هرتسل در سال 1948 و در سرزمین‌های اشغالی فلسطین به مانند غده ای سرطانی متولد گشت. البته مرگ مشکوک وی فرصت نداد تا وی شاهد تحقق آرزویش باشد. مرگی که شاید یکی از دلایل آن عدول نسبی وی از خواسته بزرگان صهیون یعنی اسکان حتمی یهودیان در فلسطین بود. 
 
در سال 1949 میلادی و یک سال پس از اعلام تشکیل کشور اسرائیل، جسد وی بر پایه وصیتش مبنی بر خاک شدن در سرزمین پدری، از وین به اورشلیم انتقال داده شد و بر روی تپه هرتسل اورشلیم دفن شد. در کشور اسرائیل از وی به عنوان پیامبر جدید قوم یهود نام برده می شود و تصاویر وی در تمام مکان ها نصب شده است.
 
 Hertzel-Dar-Majales
 
با دقت در سرگذشت هرتسل و اعمال او، می توان شباهت ظریفی میان کامستاک و او مشاهده کرد. هر دو پایه گذاران سرزمینی جدید برای مردمانی ویژه!!! هستند. کامستاک کلمبیا را در رویای خود دید و هرتسل رویای تشکیل اسرائیل را داشت. از لحاظ ایدئولوژیک هم شباهت های زیادی میان هرتسل و کامستاک وجود دارد. جالب اینجاست که این شباهت حتی در ظاهر این دو شخصیت هم به وضوح قابل مشاهده است. 
 
 Mojasamehaye-Hert
 
البته مجسمه های کامستاک در شهر، شباهت بسیاری به مجسمه موسی، ساخته میکل آنژ دارند و یادآور او هستند!! شاید طراحان بازی خواسته اند تا بعد پیامبری کامستاک را از این طریق به بیننده القاء نمایند!
 
 Moses-Va-Comstak
 
البته خود نام کامستاک هم معادلی در دنیای واقعی دارد، که لوین به دلایلی این نام را برای شخصیت بازی خود انتخاب نموده است:
 
 Anthony Comstock
 
آنتونی کامستاک ( 1915 - 1844 )
 
اصلاح طلب آمريكايي با تحصيلات دبيرستاني كه در سال 1873، بعد از خدمت در ارتش ايالات متحده در طول جنگ داخلي، "جامعه نيويورك براي سركوب زشتكاري" را تاًسيس كرد و بقيه زندگي خود را وقف مبارزه سخت با هرزه نگاري، سقط جنين، قمار بازي، كلاهبرداري، طبابت قلابي، و ديگر فعاليت هايي كه از نظر اخلاقي موهن مي دانست كرد. 
 
كامستاك از نفوذ خود استفاده كرد تا كنگره را به تصويب "قوانين كامستاك" ترغيب كند؛ اين قوانين به اداره پست ايالات متحده اجازه مي داد كتاب ها و ديگر انتشاراتي (از جمله اطلاعات درباره ي جلوگيري از بارداري) را كه كامستاك موهن و قبيح مي شمرد، از مراسلات پستي حذف كند. بعد از حمله علني كامستاك به اولين اجراي امريكايي از نمايشنامه " كسب وكار خانم وارن" اثر "جورج برنارد شاو"، اين نمايشنامه نويس بريتانيايي ديدگاه هاي خشك و شيوه هاي سركوبگرانه وي را " كامستاكانه " ( Comstockery ) ناميد و بدين ترتيب، او را به نمادي همگاني از سانسور مبتني بر تزوير تبديل كرد.
 
در اینجا هم به خوبی مشخص است که برخی از خصوصیات شخصیتی و اخلاقی زاکاری کامستاک، دقیقا همانند خصوصیات آنتونی کامستاک انتخاب شده است. به نظر می رسد انتخاب نام زاکاری (زکریا) برای این شخصیت هم به دلیل ادعای وی برای پیامبری باشد. با این حساب می توان کمی به دیدگاه های مذهبی لوین درمورد حقانیت پیامبران شک نمود. البته برای این گفته دلایل زیادی در این بازی وجود دارد که در ادامه به مرور به آن ها اشاره خواهم کرد.
 
 
 
ادامه داستان:
 
بوکر در ادامه جستجوی خود در شهر، به تابلوی عجیبی برخورد می کند که در آن خطر "چوپان دروغین" به مردم هشدار داده شده بود. طبق نوشته و تصاویر موجود در تابلو، "چوپان دروغین" روی دست خود علامت AD را حک کرده است. در اینجا باز هم حقایقی دیگر از داستان بازی روشن می شود:  
 
 AD-1
 
بوکر روی دست راست خود علامت AD را حک کرده است. درواقع این علامت روی دست بوکر خالکوبی نشده است، بلکه او این علامت را روی دست خود حک کرده یا داغ گذاشته است! حال سوال این است که چرا فردی علامتی را روی دست خود بدین شکل حک می کند؟ برای این موضوع سه فرضیه وجود دارد: 
 
اول این که او به منظور حفظ خاطره ای این کار را انجام داده، که در این صورت سوال این است که چرا آن را خالکوبی نکرده؟ و دوم این که ممکن است این علامت توسط کسی روی دست او حک شده باشد! که در این صورت سوال این است که آن فرد چه کسی بوده است؟ و چرا؟ و سوم این که ممکن است بوکر با این عمل هم خودش را به نوعی تنبیه کرده و هم با این کار خاطره ای را در ذهنش زنده نگه داشته است. که این دلیل از همه محتمل تر است. (دلیل این حرف در ادامه توضیح داده می شود)
 
نکته بعدی درمورد عبارت چوپان دروغین است. با توجه به نشانه های موجود و توضیحات ارائه شده، شکی نیست که بوکر همان چوپان دروغین است. حال سوال این است که چرا در این شهر او را با این نام می شناسند؟ آیا او سابقا به این شهر آمده بوده، یا ورود او به این شهر از قبل پیشگویی شده است؟
 
Shepard--False 
 
کلمه چوپان به طبع درمقابل گوسفند و به طور کلی گله معنا پیدا می کند و در اصطلاح مذهبی مسیحیان، چوپان لقبی است که به پیامبران اتلاق می شود. زیرا آن ها هدایتگران مردم (گله ها) هستند. پس بوکر باید ارتباطی با بره، یعنی فرزند پیامبر کلمبیا داشته باشد. اما رابطه او با فرزند کامستاک چیست و چرا وظیفه او را دروغین می دانند؟ برای یافتن پاسخ به ادامه مطلب توجه کنید... 
 
 
 
ادامه داستان:
 
 77
 
بوکر به مراسمی می رسد که در آن افراد برای قرعه کشی پرتاب توپ به یک زوج خائن شرکت نموده اند. گناه این زوج، اختلاط نژادی آن هاست (مرد سفید پوست و زن سیاه پوست است). به پیشنهاد مجری برنامه بوکر هم در این قرعه کشی شرکت می کند و توپ شانس را از درون کیسه بیرون می آورد. توپی که روی آن عدد 77 ثبت شده است. در این زمان ناگهان مجری مسابقه ( ارمیا فینک)، به دست بوکر اشاره می کند و با فریاد اعلام می کند که چوپان دروغین درمیان آن هاست. بدین ترتیب درگیری شدیدی رخ می دهد، اما بوکر موفق به فرار از معرکه به وجود آمده می شود. 
 
با توجه به این بخش داستان، می توان نتیجه گرفت که شهر کلمبیا برخلاف ادعاها، دچار برخی انحرافات از جمله بحث نژادپرستی شده است. به همین دلیل هم زوجی را به دلیل عدم رعایت قانون منع اختلاط نژادی مورد اذیت و آزار قرار می دهند. 
 
 Nezhadparasti
 
نکته بعدی درمورد عدد 77 است. لوتک در تلگراف خود به بوکر توصیه کرده بود که به هیچ وجه عدد 77 را انتخاب نکند. سوال این است که آیا بوکر می توانست اعداد درون کیسه را ببیند و عدد 77 را انتخاب نکند؟ اصلا آیا این صحبت و توصیه لوتک منطقی و عملی بود؟ پس چرا لوتک چنین توصیه ای به بوکر کرد؟ آیا او هم همانند کامستاک که ورود چوپان دروغین را پیشگویی کرده بود، انتخاب عدد 77 توسط بوکر را پیش بینی کرده بود؟ برای فهمیدن پاسخ مطلب را دنبال کنید...
 
 
 
ادامه داستان:
 
در حین کشمکش بوکر با ماموران امنیتی کلمبیا، صدای کامستاک از طریق بلندگوها شنیده می شود که بوکر را خطاب قرار داده و به او می گوید که به خوبی از گذشته و ماموریت وی آگاه است و می داند که پایان ماموریت او خون آلود خواهد بود. همچنین کامستاک درمورد دختری به نام آنا با بوکر صحبت می کند. اما بوکر از هیچیک از حرف های کامستاک سر در نمی آورد و تنها دستاورد حرف های او، خونریزی بینی وی است. (این موضوع بیانگر تلاقی زمانی است و فرضیه حضور قبلی بوکر در شهر را پر رنگ تر می کند)
 
 Borje-Fereshteh
 
بوکر در ادامه راه (طبق راهنمایی عکس هایی که درون جعبه به او داده شده بود) خودش را به مجسمه بزرگ فرشته می رساند و با ورود به آن، موفق به یافتن الیزابت (دختری که در عکس بود) می شود. 
 
الیزابت دختری جوان است که در حالت قرنطینه از او مراقبت می شود. فضای درون مجسمه (درواقع ساختمانی مجهز درون این مجسمه قرار دارد) به گونه ای تعبیه شده که تمام اعمال و رفتار الیزابت زیر نظر گرفته شود. 
 
بوکر در اینجا با حادثه عجیبی روبرو می شود. الیزابت توانایی ویژه ای دارد که به واسطه آن می تواند با گشودن شکاف های زمانی خاص، تلفیق مکانی به وجود آورد. مثلا او می تواند، درحالیکه در کلمبیا قرار دارد، شکافی به شهر پاریس باز نماید و از این طریق در این شهر گردش کند! 
 
Paris-1 
 
بوکر به سراغ الیزابت می رود و در ابتدا با واکنش تند و خشن او روبرو می شود. ظاهرا الیزابت هیچگاه ملاقاتی نداشته و از این رو حضور فردی غریبه او را به وحشت انداخته است. در این هنگام ناگهان علامت هشدار درون مجسمه به صدا درمی آید و الیزابت به بوکر توضیح می دهد که سازه محافظ او (پرنده ای مکانیکی معروف به سانگ برد) درحال نزدیک شدن به برج است. 
 
 Song-Bird
 
بوکر با کمک کلیدی که درون جعبه به او داده شده بود، درب خروجی ساختمان را باز کرده و به همراه الیزابت از دست سانگ برد می گریزند. اما در این کشمکش، به یکباره زمین زیر پای آن ها خراب شده و هر دو به درون دریا سقوط می کنند!!
 
پس از سقوط، بوکر یکبار دیگر خودش را در رویای اتاق کارش می بیند. اما اینبار اوضاع کمی تغییر کرده است و الیزابت هم درون اتاق حضور دارد. باز هم همان صدای قبلی و درخواست صدا شنیده می شود، اما زمانی که بوکر اقدام به گشودن در می کند در کنار ساحل دریا به هوش می آید (باز هم بوکر وارد دنیاهای متوالی می شود. اولین دنیا، اتاق کار بوکر و دومین دنیا، ساحل کنار دریا در کلمبیا)
 
بوکر سعی می کند طبق نقشه الیزابت را به نیویورک ببرد، اما الیزابت که تازه طعم آزادی را چشیده تصمیم می گیرد به پاریس برود. همین موضوع سرآغاز اختلاف میان بوکر و الیزابت می شود. 
 
و اما نکات مهم:
 
در این بخش می بینیم که کامستاک از گذشته بوکر خبر دارد و پایان ماموریت او را خونبار می داند. مگر نجات یک دختر تا چه حد می تواند مخاطره انگیز باشد که باعث بروز درگیری های خونین شود؟ اصلا چرا این دختر برای کامستاک تا این حد مهم است؟ 
 
نکته بعدی درمورد قدرت عجیب الیزابت است. او می تواند با گشودن شکاف زمانی دو مکان متفاوت (و حتی دو دنیای متفاوت) را با هم ترکیب کند! 
 
البته بحثی در اینجا مطرح است، اگر الیزابت بتواند راهی به سوی یکی از دنیاهای موازی با دنیای فعلی آن ها باز کند (چیزی که بازی ادعای آن را دارد) در نتیجه بحث تلاقی دنیاها رخ داده و از لحاظ علم فیزیک همه قوانین به هم خورده و عملا هر دو دنیا نابود خواهند شد. پس به نظر می رسد که لوین در تبیین این نظریه (دنیاهای متوالی و موازی) دچار اشتباه و سردرگمی شده است. 
 
و اما سوال مهم این است که (فرض بگیریم که الیزابت دریچه ای به جهان های متوالی باز می کند) الیزابت چنین قدرتی را از کجا به دست آورده است؟ پاسخ این سوال در ادامه داستان مطرح می شود.
 
 
 
ادامه داستان:
 
در طول مسیر، بوکر به موضوعات مهمی درمورد کلمبیا و کامستاک پی می برد. در زیر چهره آرام و خوشحال شهر، جنگ سخت و خونینی میان کامستاک به همراهی گروهی از موسسان پولدار شهر علیه گروهی از مخالفان چند ملیتی از طبقه کارگر به نام واکس پاپیولای برقرار است. هر دو گروه برای پیروزی نیاز به برگ برنده ای دارند و قدرت های الیزابت، برگ برنده هر دو گروه به حساب می آید. از این رو دزدیدن (نجات) الیزابت توسط بوکر لطمه ای بزرگ به موفقیت هر دو گروه محسوب می شود و به همین دلیل هر دو گروه بوکر را دشمن خود قلمداد می کنند. 
 
مطلب بعدی درمورد تاریخ کلمبیا و وقایع نبردی خونین به نام "ووندد نی" است که کامستاک خود را فاتح این جنگ معرفی کرده و به یاد آن موزه ای در شهر ایجاد کرده است. طبق مدارک موجود در این موزه، پس از این نبرد است که فرشته مقرب به کامستاک دستور ساخت کلمبیا را ابلاغ می کند. 
 
همچنین در نوشته ها و فایل های صوتی موجود در این موزه توضیح داده می شود که کامستاک برای ساخت شهر معلق در هوا، از تخصص یک فیزیکدان کوانتومی به نام "روزالید لوتک" کمک گرفته و شهر را در سال 1900 بنا نموده است. اما پس از این جریان کنگره آمریکا سریعا خواستار بازگشت کلمبیا به مرزهای آمریکا می شود و کامستاک که احساس می کند به او خیانت شده و آرمان های آمریکا رو به نابودی است، تصمیم می گیرد کلمبیا را از اتحاد با آمریکا جدا کرده و بدین ترتیب کلمبیا را در میان ابرها ناپدید می کند. 
 
در کمتر از یک دهه پس از این اتفاق، شهر استقلال یافته کلمبیا تبدیل به شهری نژادپرست، میهن پرست و مذهبی افراطی می شود. این اتفاق باعث می شود شورشی عظیم به رهبری زن سیاه پوستی به نام "دیزی فیتزوری" در کلمبیا به وجود آید. 
 
کامستاک برای متحد کردن مردم علیه دیزی، او را متهم به قتل همسر خود می کند و جبهه ای علیه او به وجود می آورد. دیزی که از این توطئه به شدت عصبانی شده بود تصمیم می گیرد برای به پایین کشیدن کامستاک از قدرت، افراد سطح پایین جامعه را متحد کند که بدین ترتیب گروه واکس پاپیولای به وجود می آید. 
 
در همین گیر و دار است که بوکر و الیزابت به مهم ترین راز الیزابت و کامستاک پی می برند. الیزابت درواقع دختر کامستاک است و طبق پیشگویی ها قرار است به جای کامستاک بر تخت بنشیند و با حمله به نیویورک (سدوم) آن را نابود سازد!!
 
در اینجا نیز چند نکته مهم قابل بررسی است: 
 
 Dazy-Wox
 
مسئله اول نبرد میان کامستاک و گروهش با گروهی شورشی به نام واکس پاپیولای است. درمورد علت وقوع این جنگ دو انگیزه ذکر شده است: 
 
اول، اختلاف طبقاتی و رفتارهای نژادپرستانه کامستاک و یارانش با نژادهای غیر سفید و دوم، ایراد تهمت قتل همسر کامستاک توسط سرکرده گروه شورشی.
 
از طریق فایل های صوتی موجود در بازی می فهمیم که دیزی فیتزوری (رهبر شورشیان) سابقا خدمتکار کامستاک بوده و به او و خانواده اش خدمت می کرده:
 
 
 
دیزی فیتزوری:
 
کار در خانه کامستاک ساده است. البته باید سخت کار کرد، اما کارها ساده هستند. چلاندن ملحفه ها، تمیزکاری زمین ها... خانم کامستاک همیشه مهربان بود. تا حدی که فکر می کردم در دنیای آن ها جایی دارم. (12 فبریه 1912)- همزمان با آمدن بوکر
 
 
 
دیزی فیتزوری:
 
یک روز، دیگر هیچکس توجهی به من نکرد. بعد همه فکر کردند که من لیدی کامستاک را کشته ام و یکدفعه توجه همه به سوی من جلب شد. من به فینکتون فرار کردم و در آنجا مخفی شدم، در جایی عمیق و دور از انتظار همه. جایی که فقط یک بچه رنگین پوست می تواند به آنجا راه پیدا کند. (12 فبریه 1912)- همزمان با آمدن بوکر
 
 Koshtane-Lady-Comstock
 
دیزی فیتزوری:
 
آن ها ابتدا استدلال می کردند که کار موجود درنده ای در شب است... هرگز نمی توانم حرف های بی معنی آن ها را باور کنم. پس از آن اتفاق بود که خانم کامستاک برای عبادت صبحگاهی بیدار شد... بعد من آرام به بالای پله ها رفتم تا او را ببینم و مثل یک احمق... من تاخیر کردم. زمانی که وارد خانه کامستاک شدم به "پیشخدمت آشپزخانه" شهرت پیدا کردم و زمانی که از آنجا فرار کردم، به "قاتل خانم کامستاک" شهره شدم. (12 فبریه 1912)- همزمان با آمدن بوکر
 
 
 
گفته می شود که فیتزوری همسر کامستاک (لیدی کامستاک) را به قتل رسانده است. حال سوال این است که چرا دیزی باید چنین کاری کرده باشد؟ با توجه به شواهد موجود رابطه او با همسر کامستاک بسیار خوب بوده و او را دوست داشته است، کار منزل هم که چندان سخت نبوده و به قول معروف همه چیز بر وفق مراد پیش می رفته؛ پس چرا او باید دست به چنین کاری بزند؟ اگر قتل همسر کامستاک یک تهمت ناروا است، پس چه کسی او را به قتل رسانده است و با چه انگیزه ای این کار را انجام داده؟ برای یافتن پاسخ به ادامه متن توجه کنید...
 
مطلب دیگری که در این بخش داستان قابل بررسی است، نبردی به نام "ووندد نی" است که کامستاک خود را قهرمان آن خطاب می کند. حال ببینیم حقایق موجود درمورد این نبرد چیست:
 
 
 
ووندد نی:
 
کشتار ووندد نی یک فاجعه در تاریخ آمریکا است. در ۲۹ دسامبر ۱۸۹۰ (۸ دی ۱۲۶۹ خورشیدی) گردان هفتم سواره‌نظام ایالات متحده در کنار نهر ووندد نی در داکوتای جنوبی ۴۰۰ تن از مردان، زنان و کودکان سرخ‌پوستان آمریکایی را قتل‌عام کرد. این کشتار آخرین ستیز مسلحانه بزرگ میان قبیله سو لاکوتا و ایالات متحده آمریکا بود.
 
 
 
با این اوصاف مشخص می شود که افتخار کامستاک درواقع قتل عام تعداد زیادی از مردان، زنان و کودکان بی گناه رنگین پوست است! و نکته مهم تر این است که او پس از این نبرد به مقام پیامبری نائل می شود!! می بینید که چطور به مقام پیامبری در این باز اهانت می شود؟
 
اما در این مورد هم در فایل های صوتی نکات جالبی وجود دارد که آن ها را مرور می کنیم:
 
 
 
کورنلیوس اسلیت:
 
من و افرادم محکوم به مرگ هستیم. درست مثل کاستر که در Little Big Horn محکوم شده بود. ولی ما تسلیم کامستاک و سربازان آهنینش نمی شویم. دیده بانی که گذاشته بودم او را دیده… بوکر دویت به اینجا می آید، به تالار! دویت… ما او را آمریکایی سفید در جنگ ووندد نی صدا می کردیم و این به دلیل دست آوردهای بزرگی بود که او در جنگ به دست آورده بود. مردی مثل او می تواند آرامشی که دنبال آن هستیم را به ما ببخشد.  1912- همزمان با آمدن بوکر
 
 
 
کورنلیوس اسلیت:
 
سرباز کهنه کار! چه دروغ بزرگی... تو خون و اعضای بدنت را در جنگ با شرقی ها برای کلمبیا از دست داده ای، و کامستاک چه کرده، او هیچ کاری نکرده است! حالا... نگاه کنید! مجسمه کیست که جلوی شما وسط میدان چمباتمه زده است و در زوایای مختلف به خودش می بالد!؟ اگر پیامبر، گذشته ما رو اینگونه جعل کند و از بین ببرد، پس با آینده ما چه خواهد کرد؟ بیایید از همین حالا روی پای خودمان بایستیم و سالن را پر از سربازان واقعی کنیم. (6 جولای 1912)- همزمان با آمدن بوکر
 
 
 
نکته مهم در این فایل ها اشاره اسلیت به شرکت داشتن بوکر در نبرد ووندد نی و عدم شرکت کامستاک در این نبرد است!!! پس با این تفاسیر کامستاک به نوعی سعی دارد هویت اصلی خود را جعل نماید و ظاهرا کسی که هویتش توسط کامستاک جعل شده، بوکر دوئیت است!!
 
درمورد همسر کامستاک هم نکاتی وجود دارد. این که او کیست و چه حال و روزی داشته را می توان تا حدودی در فایل های صوتی یافت:
 
 Lady-Comstoc
 
خانم کامستاک: 
 
عشق به پیامبر، برای این است که او گنهکاران را دوست دارد. عشق به گنهکاران، برای این است که او (گنهکار) تو هستی. بدون گنهکاران، چه احتیاجی به ناجی هست؟ بدون گناه، چه جذابیتی برای بخشش وجود دارد؟ (اول آپریل 1893)- 19 سال قبل از آمدن بوکر
 
 
 
و اما ادامه داستان:
 
بوکر و الیزابت موفق می شوند سوار بر کشتی پرنده شده و کلمبیا را ترک کنند. اما الیزابت که متوجه دروغ بوکر شده، با زدن ضربه ای به سر او، بوکر را بی هوش کرده و فرار می کند. زمانی که بوکر به هوش می آید کشتی خود را در تصرف شورشیان واکس پاپیولای و دیزی می بیند. 
 
دیزی از بوکر می خواهد تا به سراغ فردی به نام "چن لین" اسلحه ساز برود و برای گروه واکس پاپیولای سلاح و مهمات تهیه کند و آن ها هم در ازای این کار کشتی بوکر را به او پس بدهند. دیزی بوکر را در منطقه‌ فینکتون پیاده می کند و بوکر یکبار دیگر با الیزابت روبرو می شود. الیزابت پس از شنیدن صحبت های بوکر، یکبار دیگر به او اعتماد کرده و تصمیم می گیرد با او همکاری کند. (سوال اینجاست که چرا دیزی همکاری الیزابت با گروه واکس پاپیولای را به عنوان شرط اصلی مطرح نمی کند!!) 
 
آن ها به سراغ چن لین می روند و در کمال ناباوری می بینند که او در اثر شکنجه های زیاد مرده است. در این هنگام سر و کله دوقلوهای لوتک پیدا می شود (این دو در مکان های مختلف ظاهر شده و بوکر را راهنمایی می کنند. البته صحبت های آن ها بیشتر حالتی معماگونه دارد و بیشتر تکرار کلمات متضاد است! درمورد لوتک ها به تفضیل توضیح داده خواهد شد)، آن ها به بوکر توضیح می دهند که چن لین درست مانند "گربه‌ شرودینگر" در دنیاهای دیگر (دنیاهای موازی به گفته بازی و دنیاهای متوالی از نظر علمی) هم مرده و هم زنده است. 
 
در این هنگام ناگهان الیزابت متوجه وجود شکافی زمانی در آنجا می شود و تصمیم می گیرد با گشودن دریچه، وارد دنیای متوالی دنیای فعلی شوند و در آنجا چن لین را زنده بیابند.
 
در دنیای جدید نبرد مخالفان با کامستاک حالتی علنی تر پیدا کرده و اوضاع شهر آشفته است. اما در این دنیای جدید مشکل دیگری هم وجود دارد، چن لین با وجود آن که زنده است، اما دچار حالت خلسه شده و علاوه بر فراموشی، در دنیای ذهنی خود گرفتار شده است. در این دنیا دستگاه های چن لین توسط پلیس توقیف شده اند و با این حال او فکر می کند که دستگاه ها هنوز وجود دارند و کار می کنند. 
 
 Booda
 
اما نکته عجیب تر، وجود یک عبادتگاه بودایی در محل کار چن لین است و این موضوع نشان می دهد که در این دنیا، نفوذ کامستاک به شدت کاهش پیدا کرده تا جایی که مردم دیگر او را پرستش نمی کنند.
 
 Shekafe-Zamani
 
بوکر و الیزابت تصمیم می گیرند به محل نگهداری دستگاه ها بروند و آن ها را بازگردانند، اما زمانی که به اداره پلیس می رسند اثری از دستگاه ها نمی یابند. اما در آنجا باز هم شکاف زمانی ای وجود دارد که می توانند از طریق آن به زمانی بروند که سلاح ها در اختیار گروه واکس پاپیولای قرار گرفته و انقلاب آن ها رنگ و بوی جدی تری به خود گرفته است (در این دنیا هم چن لین و هم همسرش کشته شده اند!!). در دنیای جدید، گروه واکس علیه ارمیا فینک (از متحدان اصلی کامستاک) می جنگند و جالب تر این که از بوکر به عنوان شهید انقلاب یاد می شود!!!
 
و اما نکات مهم در این بخش:
 
چن لین مسئول تهیه سلاح برای شورشیان معرفی می شود. او را در سه دنیای متفاوت می توان دید: در یکی از دنیاها او مرده، در دیگری دچار فراموشی شده و در سومین دنیا او و همسرش هر دو مرده اند! 
 
درمورد این اتفاق، لوتک ها مثالی از گربه شرودینگر می زنند. حال ببینیم این مثال به چه چیزی اشاره دارد:
 
 Schrodingers cat
 
گربه شرودینگر:
 
گربه شرودینگر یک آزمایش فکری در فیزیک کوانتمی است که در سال ۱۹۳۵ توسط اروین شرودینگر، فیزکدان اتریشی، ابداع شد. گاهی این آزمایش به صورت تضاد تعریف می‌شود. سناریوی آزمایش ارائه یک گربه‌است که بسته به یک رویداد تصادفی زودتر، ممکن است مرده باشد یا زنده.
 
آزمایش چنین است: 
 
فرض کنید گربه‌ای در جعبه‌ای دربسته زندانی است. در این جعبه یک شیشه گاز سیانور، یک چکش، یک حسگر پرتوزا و یک منبع پرتوزا نیز وجود دارد. ذرات پرتوزا به صورت نامنظم تابش می‌کنند و به همین دلیل برای آن‌ها نیمه عمر در نظر می‌گیرند. حال فرض کنید حسگر و چکش طوری تنظیم شده باشند که در صورت تابش موج پرتوزا بین ساعت ۱۲ و ۱۲:۰۱، چکش شیشه حاوی گاز را شکسته و گربه بمیرد. اگر در ساعت ۱۲:۰۱ در جعبه را باز کنید چه خواهید دید؟ اگر از طریق فرمول نیمه عمر منبع، احتمال تابش بین ساعت ۱۲ و ۱۲:۰۱ را ۵۰٪ پیش بینی کنید. گربه داخل جعبه در هنگام برداشتن درب جعبه ۵۰٪ مرده‌است و ۵۰٪ زنده است. اما وقتی درب جعبه را برمی‌دارید خواهید دید که گربه یا مرده و یا زنده ‌است. نمی‌توان گفت ۵۰٪ سلول های بدن گربه مرده‌اند و ۵۰٪ آن ها زنده‌اند. در فاصله یک لحظه، احتمال به یقین تبدیل خواهد شد. این امر کاملاً متضاد با مکانیک کوانتومی است. همانطور که گفتیم هیچگاه نمی‌توان موقعیت یک سیستم را به دقت اندازه‌گیری نمود. اما در این مثال کاملاً این امر ممکن شده‌ است.
 
این گونه پارادوکس‌ها در مکانیک کوانتومی بسیار زیادند. اما با این همه مکانیک کوانتومی در پیش‌بینی نتایج بسیاری از آزمایش‌ها به طور درخشانی موفق بوده‌است و زمینه تقریباً تمامی علم و فن نوین است. بر رفتار ترانزیستورها و مدارهای مجتمع که جزء اساسی وسایلی نظیر تلویزیون و رایانه‌اند، فرمان می‌راند و نیز بنیاد شیمی و زیست‌شناسی نوین است.
 
شرح کپنهاک از مکانیک کوانتوم اشاره بر این دارد که بعد از مدتی گربه به طور همزمان هم مرده‌است و هم زنده. هنوز وقتی به داخل جعبه نگاه می‌کنیم، گربه را می‌بینیم که یا زنده‌است یا مرده نه هر دوی این‌ها. این آزمایش آنچه را که او به عنوان مشکل از تفسیر کپنهاک از مکانیک کوانتومی اعمال شده به اشیاء روزمره را نشان می‌دهد، که تضاد با عقل سلیم است.
 
Bookere-Shahid 
 
نکته بعد درمورد وضعیت بوکر در سومین دنیا است. او در این دنیا به شورش پیوسته و شهید شده است! پس می توان اینطور نتیجه گیری کرد که علاوه بر بوکر، سایر شخصیت های بازی هم در دنیاهای دیگر وجود دارند و می توانند هر یک از آن ها در دنیاهای متوالی موجود، سرنوشتی متفاوت داشته باشند. مثلا شاید کامستاک دیگر آن فردی که ادعای پیامبری می کند نباشد و یا الیزابت چنین قدرت هایی را نداشته باشد و... 
 
 
 
ادامه داستان:
 
با توجه به این که بوکر در این دنیا شهید شده است، در نتیجه دیزی با دیدن او گمان می کند که با شیادی طرف شده که خودش را به جای بوکر جا می زند و تصمیم می گیرد او را از بین ببرد. به همین دلیل گروه واکس پاپیولای علاوه بر مبارزه با کامستاک و یارانش با بوکر هم درگیر می شوند. 
 
در ادامه، دیزی موفق می شود ارمیا فینک را دستگیر کرده و با شلیک گلوله ای به سر او انتقام همه رفتارهای بد و خشن او را بگیرد. اما زمانی که دیزی تصمیم می گیرد تا پسر بچه ای که همراه فینک بوده را هم بکشد (شاید این پسر فرزند فینک بوده که دیزی تصمیم به قتل او گرفته!) الیزابت دخالت کرده و دیزی را به قتل می رساند. سپس بوکر و الیزابت سوار بر کشتی شده و تصمیم می گیرند کلمبیا را اینبار به مقصد پاریس ترک نمایند. اما اینبار هم سفر آن ها به علت حمله سانگ برد با شکست مواجه می شود و کشتی هوایی آن ها سقوط می کند. 
 
بوکر و الیزابت یکبار دیگر با لوتک ها روبرو می شوند و آن ها به بوکر توضیح می دهند که سانگ برد به وسیله نت های موسیقی هدایت و کنترل می شود و تنها راه مهار آن، به دست آوردن نت موسیقی مخصوص آن است. 
 
بوکر و الیزابت تصمیم می گیرند برای یافتن نت مخصوص، به خانه کامستاک بروند و در آنجا نت را پیدا کنند. اما در هنگام ورود، آن ها با دستگاه امنیتی کامستاک روبرو می شوند، دستگاهی که فقط با تطبیق اثر انگشتان کامستاک و یا همسر او اجازه ورود به خانه را صادر می کند.  
 
الیزابت برای یافتن راه حل تصمیم می گیرد جنازه همسر کامستاک را یافته و با قطع دست او!!! و استفاده از اثر انگشت، در را باز کند. اما در این هنگام اتفاق عجیبی رخ می دهد؛ درست زمانی که الیزابت و بوکر به هدفشان نزدیک شده بودند، ناگهان سر و کله کامستاک پیدا شده و با استفاده از قدرت های الیزابت، جنازه همسرش را زنده کرده و او را به صورت شبهی به جان بوکر و الیزابت می اندازد. 
 
تازه اینجاست که ابعاد جدیدی از رابطه الیزابت و همسر کامستاک مشخص می شود. این که چرا الیزابت او را مادر خود نمی داند و یا چرا همسر کامستاک او را دختر خود خطاب نمی کند، مسئله ای مهم است که ابعاد تازه ای از داستان را روشن می سازد. 
 
در طول مبارزه، همسر کامستاک بارها و بارها الیزابت را حرامزاده خطاب می کند و نفرت خود را نسبت به او نمایان می سازد. چرا همسر کامستاک، الیزابت را اینگونه خطاب می کند؟
 
پاسخ به این سوال را می توان در چندین فایل صوتی یافت:
 
 Lutecs
 
روزالید لوتک:
 
به نظر می آید لیدی کامستاک فکر می کند الیزابت حاصل روابط غیرمشروع من و پیامبر عزیزش است. برای همین مجبور شدم حقیقت را به زن بیچاره بگویم: اینکه وجود آن بچه به خاطر وجود اختراع جدید ماست (سایفون). ولی فکر می کنم او در برداشتش از حرف من دچار توهم شده است.  1895، 17 سال قبل از آمدن بوکر به کلمبیا (4 ژانویه 1895)- 17 سال قبل از آمدن بوکر
 
 
 
روزالید لوتک:
 
به نظر می رسد که کامستاک به علت قرارگرفتن در معرض دستگاه عقیم شده باشد... (13 جولای 1893)- 19 سال قبل از آمدن بوکر
 
 
 
زاکاری کامستاک:
 
فرشته مقرب به من گفت، کلمبیا تا زمانی پابرجا خواهد ماند که اولاد من روی تخت بشیند. ولی خانم کامستاک از من باردار نمی شود. من هرکاری که از دستم ساخته بود انجام دادم، اما متاسفانه هیچکدام از آن ها کارساز نبودند. در این مورد از لوتک هم کمک خواستم ولی حتی او هم حاضر به کمک نیست. (10 سپتامبر 1893)- 19 سال قبل از آمدن بوکر
 
 
 
کونلیوس اسلیت:
 
من ژورنالی خصوصی از لیدی کامستاک را در دست دارم. درون آن توضیح داده شده که "بچه معجزه" یاوه ای بیش نیست. او هیچوقت عاشق کودک نبوده. (اشاره به کامستاک) (6 جولای 1912)- همزمان با آمدن بوکر
 
 
 
از طریق فایل های صوتی متوجه نکات مهمی می شویم:
 
1- کامستاک به دلایلی عقیم شده و توان بچه دار شدن را ندارد.
 
2- طبق گفته های فرشته مقرب، فرزند کامستاک (ذریه او) باید بر تخت نشسته و سدوم را نابود سازد.
 
3- ماجرایی به نام "بچه معجزه" در بین مردم رواج داده شده که دروغ بودن آن درحال آشکار شدن است.
 
4- لوتک ها در تحقق پیشبینی فرشته برای بر تخت نشستن فرزند پیامبر کلمبیا به او کمک کرده اند.
 
5- همسر کامستاک متوجه اشکالی در وجود بچه شده و او را حاصل رابطه ای نامشروع می داند.
 
6- لوتک، وجود الیزابت را حاصل یک تحقیق علمی می داند. 
 
خب، حال ببینیم که حقیقت ماجرا از چه قرار است:
 
با کمی جستجو در بازی در می یابیم که سال ها پیش روزالید لوتک به عنوان یک فیزیکدان کوانتومی به استخدام کامستاک درآمده و شهر کلمبیا را آنطور که او در رویا دیده بود، در آسمان بنا می کند. همچنین از دیگر خدمات لوتک به کامستاک، ساخت دستگاهی به نام سایفون بوده که کامستاک از طریق آن می توانسته دریچه هایی به آینده باز نماید و از طریق آن برای مدیریت حکومت خود برنامه ریزی نماید. 
 
اما در این بین اتفاق غیرمنتظره ای رخ می دهد؛ به دلیل استفاده زیاد از دستگاه و قرار گرفتن در مجاورت اشعه های آن، کامستاک عقیم شده و امکان فرزند دارد شدن آن به کلی از بین می رود. از طرفی طبق پیش گویی های فرشته، فرزند کامستاک باید به جای او بر تخت بنشیند و شهر سدوم را نابود نماید. اما با وضعیت به وجود آمده، این اتفاق هرگز رخ نخواهد داد. در نتیجه کامستاک تصمیم می گیرد این نقیصه را به گونه ای جبران نماید. او از لوتک می خواهد تا با استفاده از دستگاه سایفون دریچه ای به دنیای دیگر باز کرده و فرزندی را برای او پیدا کند. لوتک طبق خواسته کامستاک عمل می کند و دختر بچه ای را از زمانی دیگر برای کامستاک می دزدد و نام او را الیزابت می گذارد. خانم کامستاک متوجه این موضوع می شود و تهدید می کند که موضوع را برای عوام افشا نماید، البته به عقیده او این فرزند حاصل رابطه نامشروع لوتک و کامستاک بوده و داستان های لوتک درمورد آوردن او از دنیای دیگر یاوه ای بیش نیست. 
 
اوضاع برای کامستاک به شدت بحرانی می شود و تصمیم می گیرد چاره ای برای این کار بیندیشد. او به فینک دستور می دهد که مخفیانه کار همسرش را یکسره کرده و سپس این اتفاق را به گردن پیشخدمت خود، دیزی فیتزوری می اندازد. سپس برای جلوگیری از تشویش اذهان عمومی درمورد علت مرگ همسرش و اوضاع کودک، اعلام می کند که این فرزند معجزه ای از طرف خدا بوده و فقط هفت روز در رحم مادرش قرار داشته است!! (با توجه به سن بچه و چگونگی به دنیا آمدن آن جای تعجب دارد که چرا همسر کامستاک از حقیقت خبر نداشته و فکر می کرده که این بچه فرزند خود اوست!!!)
 
صحبت درمورد برخی از این وقایع را می توان در فایل های صوتی مشاهده کرد:
 
 
 
درمورد ساخت شهر:
 
روزالید لوتک:
 
من آن اتم را روی هوا نگه داشته بودم. دوستانم به این میدان لوتکی (میدانی که خودش آن را کشف کرده و اسم خود را روی آن گذاشته است)، شناوری کوانتومی می گفتند. ولی درواقع اصلا چنین چیزی نبود! شعبده بازها اشیاء را در هوا شناور نگه می دارند. کاری که من کردم این بود که نگذاشتم اتم سقوط کند. اگر بشود یک اتم را به دلخواه روی هوا معلق نگه داشت، چرا نتوان یک سیب را در هوا نگه داشت؟ و اگر یک سیب را بتوان، چرا یک شهر را نتوان؟ (10 آگوست 1890)- 22 سال قبل از آمدن بوکر
 
 Father-of-lise
 
درمورد دروغگو بودن کامستاک:
 
لیدی کامستاک:
 
می دانم که پیامبر یک دروغگو است، اما او نمی تواند اینطور باشد. می دانم که پیامبر یک قاتل است، اما او نمی تواند اینطور باشد. اگر در آینده مشخص شود که خدا و سایر چیزها هم در تخیل او بوده اند چه؟ او واقعا یک هیولاست... (4 ژانویه 1895)- 17 سال قبل از آمدن بوکر
 
 
 
ادامه داستان:
 
با توضیح حقیقت به روح همسر کامستاک و اعتراف به این که خود الیزابت هم در این ماجرا قربانی است، او مجاب می شود تا الیزابت را بخشیده و راه خانه را برای ورود آن ها باز نماید. 
 
بوکر و الیزابت وارد منزل کامستاک می شوند، اما در آنجا با حمله ناگهانی سانگ برد مواجه شده و بوکر در آستانه مرگ قرار می گیرد. الیزابت که شاهد این ماجراست، برای نجات بوکر حاضر می شود خود را تسلیم سانگ برد کرده و با او به برج فرشته بازگردد. تصمیمی که برای او بسیار گران تمام خواهد شد. 
 
پس از رفتن سانگ برد و الیزابت، بوکر جستجویی را برای یافتن او آغاز می کند. اما با حادثه به هم ریختگی زمانی و مکانی (شبیه کاری که الیزابت با شکاف ها می کرد) مواجه می شود و اوضاع را به هم ریخته می بیند.
 
در ادامه بوکر متوجه می شود که از زمان تسلیم شدن الیزابت 6 ماه گذشته و او در طول این مدت در میان شکاف های زمانی سرگردان شده بود. 
 
سرگردانی بوکر، برای کامستاک شرایط ویژه ای را مهیا نموده بود تا بتواند نقشه هایش را عملی سازد. بوکر از طریق سرنخ ها (شکاف های زمانی موجود) سرانجام الیزابت را پیدا می کند، اما در کمال تعجب می بیند که الیزابت به پیرزنی فرتوت و سال خورده تبدیل شده است!!
 
 Elizabet--Ramz
 
 الیزابت به بوکر توضیح می دهد که گذشت زمان و همچنین شکنجه های کامستاک او را به چنین روزی درآورده و همچنین توضیح می دهد که در این مدت، کامستاک توانسته رویای حمله به نیویورک را نیز با کمک قدرت های الیزابت عملی نماید.
 
الیزابت نا امید و سرخورده نامه ای رمزآلود را به بوکر می دهد و می گوید که برای جلوگیری از این وضعیت باید این نامه را به الیزابت جوان داده و از او بخواهد تا آن را کشف رمز نماید. او همچنین توضیح می دهد که تمام تلاش های بوکر برای نجاتش با دخالت سانگ برد مواجه شده و او هیچگاه نتوانسته راهی برای نجاتش بیابد. اما اینبار با گشودن یک شکاف زمانی به آینده، توانسته بوکر را از خطر حمله سانگ برد در امان نگه دارد و رمز مهار او را در اختیار وی قرار دهد. 
 
پس از این جریان، الیزابت، بوکر را از طریق شکاف های زمانی به زمان اسارت خود باز می گرداند تا او بتواند با دادن رمز به الیزابت جوان!، سانگ برد را کنترل نماید.
 
بوکر پس از بازگشت به سراغ الیزابت می رود و او را از شکنجه افراد کامستاک نجات می دهد و به سراغ کامستاک می روند. کامستاک به الیزابت می گوید که چرا درمورد حقایق زندگی اش از بوکر سوال نمی کند؟ او از بوکر می خواهد که درمورد انگشت قطع شده الیزابت به او توضیح دهد؟ اما بوکر که از حرف های کامستاک به شدت گیج و عصبانی شده، دست به خشونت زده و با فرو کردن سر کامستاک درون ظرف آب (که ظاهرا برای غسل تعمید استفاده می شد) او را می کشد. 
 
 Angoshte-Elizabet
 
الیزابت از بوکر درمورد حرف های کامستاک توضیح می خواهد اما او اظهار بی اطلاعی می کند. سپس بوکر نامه الیزابت پیر را به الیزابت جوان می دهد و از او می خواهد تا رمز آن را کشف نماید. در ابتدا الیزابت فقط متوجه عبارت CAGE روی کاغذ می شود و معنی آن را نمی فهمد، اما کمی بعد به این موضوع پی می برد که این حروف درواقع نت های موسیقی کنترل سانگ برد هستند و از طریق نواختن آن ها کنترل سانگ برد را در دست می گیرد. 
 
آن ها با کمک سانگ برد موفق به نابودی نیروهای واکس پاپیولای می شوند و طبق خواست الیزابت، دستگاه سایفون و برج فرشته را نیز نابود می کنند. با نابود شدن دستگاه سایفون، قدرت های الیزابت (که به واسطه سایفون تضعیف شده بود) به او باز می گردد اما آن ها با حمله مجدد سانگ برد روبرو می شوند. در این هنگام الیزابت با باز کردن یک شکاف زمانی سانگ برد را به زیر آب برده و او را غرق می کند. 
 
 Rapcher
 
با نابودی سانگ برد، الیزابت و بوکر خود را در شهری زیر آبی می بینند، شهری که در قسمت اول بازی به رپچر معروف بود. بوکر و الیزابت با استفاده از یک وسیله نقلیه خاص، خودشان را به سطح آب رسانده و به کنار یک فانوس دریایی ( شبیه به فانوس دریایی نسخه اول بازی) می روند. 
 
آن ها سعی می کنند تا وارد فانوس شوند، اما کلید درب را ندارند. در این هنگام ناگهان کلید در دستان الیزابت ظاهر شده و الیزابت توضیح می دهد که کلید از اول هم آنجا بوده ولی او قادر به دیدن آن نبوده است. (اشاره به توالی دنیاها و تاثیرگذاری یک اتفاق بر سرنوشت اتفاقی دیگر)
 
آن ها با استفاده از کلید وارد برج شده و در کمال تعجب بی نهایت برج دیگر را در پشت در می بینند.
 
 Fanoosha-1
 
الیزابت به بوکر توضیح می دهد که ستاره هایی که در آسمان وجود دارند درواقع بی نهایت در به دنیاهای متوالی ای هستند که همگی در یک زمان با هم باز شده و رویدادهای همزمانی (اما با مولفه های مختلف) را رقم می زنند. طبق این نظر باز شدن درها می تواند سرنوشت انسان های یکسان را در مکان های مختلف به شکل های مختلف رقم بزند. مانند اتفاقی که سابقا برای بوکر رخ داده بود و او در یک دنیا شهید و در دنیایی دیگر مخالف و شورشی بود!!
 
فانوس های دریایی بی نهایت هم نمادی از روشنگری های بی نهایت، نسبت به فاکتورهای مختلف از یک موضوع ثابت در دنیاهای متوالی هستند و ورود به هریک از آن ها حقیقتی را برای بوکر و الیزابت روشن می نماید. 
 
الیزابت به بوکر پیشنهاد می کند تا برای درک حقیقت درمورد کامستاک و کشف علل قدرت های خود، از درها عبور کنند. در حین عبور از یکی از این درها ناگهان اتفاق غیر منتظره ای رخ می دهد؛ بوکر با عبور از در خود را در دوران پس از نبرد ووندد نی می بیند. عده ای از همرزمان وی به همراه کشیش برای انجام مراسم غسل تعمید منتظر وی هستند. (این کشیش همان کشیشی است که در ابتدای بازی هم بوکر را غسل داد)
 
 Keshish-1
 
کشیش از بوکر می خواهد که برای غسل تعمید پیش قدم شود تا با این کار روح او پاک شده و در قالب انسانی جدید پا به دنیا بگذارد. بوکر ابتدا تصمیم به غسل تعمید می گیرد، اما در آخرین لحظات منصرف شده و از این کار سر باز می زند. 
 
سپس بوکر از در دیگری عبور می کند، دری که به اتاق کار بوکر باز می شود. اینبار فضای اتاق کمی تغییر کرده و به جای صدای مرد، خود او در اتاق حضور دارد. درواقع این مرد همان لوتک است که خواسته خود را یکبار دیگر تکرار می کند:
 
 
 
"بچه را به ما بده و دینت را ادا کن"
 
 
 
تازه اینجاست که متوجه می شویم منظور این صدا از بازگرداندن دختر (تحویل دادن آن)، الیزابت نیست و منظور، دختر بوکر، آنا دوئیت است!! 
 
robert lutece
 
ماجرا از این قرار است که در آن روز خاص کامستاک روزالید و رابرت لوتک را مجبور می کند تا با استفاده از سایفون به دنیای بوکری که مقروض و گرفتار است شکافی باز کنند و به بهانه کمک به تسویه قرض ها، دختر او را خریداری نمایند. 
 
بوکر حاضر می شود در مقابل دریافت پول فرزندش را به کامستاک بفروشد، اما در آخرین لحظات پشیمان شده و تصمیم به فسخ معامله می گیرد. کامستاک سعی می کند بچه را از طریق شکاف زمانی به روزالید تحویل دهد و در این کشمکش و به هنگام بسته شدن شکاف، بخشی از انگشت آنا بین شکاف گیر کرده و قطع می شود. همین موضوع باعث می شود تا در آینده آنا (الیزابت) به دلیل اینکه بخشی از وجودش در یک دنیا و بخشی دیگر در دنیای دیگر است، بتواند بدون استفاده از سایفون شکاف های زمانی را باز نماید. 
 
Comstoc-Javan-1 
 
نکته بعد درمورد ماجرای لوتک هاست. طبق داستان، پس از آن که لوتک ها پی به نیت شوم کامستاک می برند (نابودی آمریکا)، تصمیم می گیرند الیزابت را به دنیای خود باز گردانند، اما کامستاک که از این موضوع باخبر شده به فینک دستور می دهد تا سایفون را دستکاری کرده و مانع تحقق اهداف آن ها شود. 
 
با خرابی سایفون، لوتک ها در میان شکاف های زمانی تکثیر می شوند و حیاتی مرموز پیدا می کنند، به این ترتیب که تنها بوکر و الیزابت می توانند آن ها را ببینند و دیگران آن ها را نمی بینند. به درگیری در قبرستان توجه کنید، چرا هیچکس با لوتک ها درگیر نمی شود؟ علت این موضوع این است که آن ها فقط توسط الیزابت و بوکر دیده می شوند. به این ترتیب می توان نتیجه گرفت که در زمان انداختن شیر یا خط (سکه)، این تنها بوکر بوده که اقدام به این کار نموده است.
 
 121-bar-test
 
پس او تا آن لحظه 122 مرتبه برای آزاد کردن الیزابت اقدام کرده اما هربار در نبرد با  سانگ برد شکست خورده است. (علت هشدار لوتک به بوکر درمورد عدد 77 هم از همینجا نشات می گیرد)
 
این موضوع در فایل های صوتی اینطور روایت می شود:
 
 
 
روزالید لوتک:
 
برادرم اولتیماتومی به من داده است که اگر الیزابت را به دنیایی خودش بازنگردانیم، باید از هم جدا شویم. جاهایی که او کاغذ سفید می بیند من نمایشنامه Link Lear را می بینم (چیزی شبیه به مثل تو مو میبینی و من پیچش مو). ولی در هر صورت او برادر من است و باید نقش خودم را در این کار ایفا کنم. هرچند می دانم که پایان غم انگیزی در پیش است! (16 اکتبر 1909)- 
 
  1909، سه سال قبل از آمدن بوکر به کلمبیا
 
 
 
روزالید لوتک:
 
میدان لوتکی اتم کوانتومی من را با موج هایی از نور درگیر کرد و این موضوع به من اجازه داد تا با امنیت بیشتری آن را اندازه بگیرم. این موضوع برای تو هم آشناست برادر؟ برای این که تو هم دقیقا همین اتم را با همین روش از دنیای مجاور دیگری اندازه می گرفتی. ما از جهان هستی به عنوان تلگراف استفاده کردیم. روشن و خاموش کردن میدان، تبدیل شده بود به نقطه ها و خط تیره ها. اون موقع همه چیز به شدت آهسته بود ولی حالا تو و من می توانیم با هم پچ پچ کنیم.  1893، 19 سال قبل از آمدن بوکر به کلمبیا
 
 
 
روزالید لوتک:
 
اختراع ما نشان داد که او دختری است که با شعله ای زمین انسان ها را به آتش خواهد کشید. برادرم می گوید ما باید اشتباهمان را جبران کنیم. ولی زمان بیشتر از آن که یک رود باشد، یک اقیانوس است. 1909، سه سال قبل از آمدن بوکر به کلمبیا
 
 
 
روزالید لوتک:
 
کامستاک اختراع ما را دست کاری کرده است، ولی ما هنوز زنده ایم. یک فرضیه این است که: ما در همه فضاهای ممکن پخش شده ایم. ولی هنوز من و برادرم در کنار هم هستیم و به خاطر این موضوع من خوشحال هستم، ولی او خوشحال نیست. نقشه ما هنوز نیمه تمام باقی مانده است. ولی شاید هنوز یکی باشد که به جای ما الیزابت را به دنیای خودش بازگرداند...  1909، سه سال قبل از آمدن بوکر به کلمبیا 
 
 
 
روزالید لوتک:
 
چه چیز باعث می شود که الیزابت خاص باشد؟ …بخش کوچکی از او در دنیایی که از آن آمده باقی مانده... 1909، 3 سال قبل از آمدن بوکر
 
 
 
روزالید لوتک:
 
سن پیامبر به سرعت درحال بالا رفتن است و مرگ او نزدیک است. چرا این کامستاک درحال نابودی است، درحالیکه کامستاک های دیگر، در دنیای دیگر هنوز سالم هستند؟ اگر ژنتیک عامل تعیین کننده سرنوشت است، پس تفاوت و علت بروز این وضعیت برای پیامبر در چیست؟ شاید قرار گرفتن در معرض دستگاه عامل ایجاد آن باشد؟ لازم است که راجع به این مورد بیشتر تحقیق شود. (4 دسامبر 1907)- 5 سال قبل از آمدن بوکر
 
 
 
ادامه داستان:
 
بوکر و الیزابت تصمیم می گیرند برای ممانعت از کارهای کامستاک، او و آثارش را از میان بردارند، اما الیزابت توضیح می دهد که برای این کار لازم است تا همه کامستاک های محتمل در دنیاهای متوالی را نیز از بین ببرند تا دیگر احتمال وقوع چنین حادثه ای به صفر برسد. برای دستیابی به این مهم، الیزابت، بوکر را به زمان پس از نبرد ووندد نی، و جایی که قرار بود غسل تعمید داده شود باز می گرداند. اما اینبار شرایط فرق کرده و به جای کشیش، تعداد زیادی الیزابت از جهان های متوالی در آنجا حضور دارند. در اینجاست که الیزابت ها بزرگترین راز بوکر را برملا می کنند:
 
 Elizabetha
 
آن ها به بوکر توضیح می دهند که پس از رد غسل تعمید توسط وی، دنیایی خلق شد که در آن بوکر قمارباز و الکلی به وجود آمد. اما زمانی که او در انتخاب دیگر خود غسل تعمید را پذیرفت (چیزی شبیه به اتفاق ابتدای بازی)، دنیای جدیدی به وجود آمد که در آن بوکر خودش را شخصیتی جدید معرفی کرد که از طرف فرشته ای مقرب ماموریت یافته تا شهری را در آسمان بنا کند. او خود را زاکاری هیل کامستاک نامید و پیامبر کلمبیا شد. در این زمان او پس از این که متوجه عقیم بودنش شد، تصمیم گرفت تا با راهیابی به دنیای دیگر (دنیای بوکر قمارباز) دخترش را به دنیای جدید وارد کرده و آرزوهایش را تحقق بخشد. 
 
به این موضوع در فایل های صوتی هم اشاره می شود:
 
 
 
زاکاری کامستاک:
 
یک نفر برای غسل تعمید وارد آب می شود و فرد متفاوتی از آن خارج می شود که گویا تازه متولد شده است. این شخص جدید چگونه آدمی است؟ شاید گناه کار شود و شاید مقدس، باید صبر کرد و دید دست به چه کارهایی خواهد زد. (29 مارچ 1911) – 1 سال قبل از آمدن بوکر
 
 
 
زاکاری کامستاک:
 
وقتی روحی دوباره متولد می شود، چه اتفاقی در پس غسل تعمید می افتد؟ آیا او به سادگی... از بین می رود؟ و یا نشانی از او در برخی از جهان های دیگر با گناهی دست نخورده زندگی می کند؟ (21 جوئن 1893)- 19 سال قبل از آمدن بوکر
 
 
 
بوکر پس از فهمیدن این حقیقت تلخ از الیزابت ها درخواست می کند تا او را در همانجا غرق کنند تا دیگر نه بوکر قمار باز و نه کامستاکی به وجود نیاید. با خفه شدن بوکر، الیزابت ها هم یکی یکی ناپدید می شوند. زیرا با این کار کامستاک برای همیشه از تاریخ محو شده است و دیگر اتفاقات Bioshock: Infinite رخ نخواهند داد، زیرا دیگر کلمبیایی در کار نیست و کامستاکی وجود ندارد که آنا را بدزدد و او را الیزابت نام گذاری کند!
 
 
 
و اما نکاتی چند درمود داستان که تنها از طریق فایل های صوتی می توان آن ها را دریافت:
 
 
 
فینک و باورهای او نسبت به کامستاک و کلمبیا:
 
 
 
ارمیا فینک:
 
کامستاک، این موضوع را به تو می گویم چون تو بهشت را دیده ای؛ حالا همه مشتری ها انتظار دارند فرشته ها را برای کارهای عادی روزمره در این شهر ببینند! نه مثل نوکر در درگاه خداوند! خب، من مردی در جورجیا دارم که می تواند به ما کمک کند تا تعدادی کاکا سیاه مجرم را خریداری کنیم! (به جای آن فرشته ها)
 
چرا، می گویی که آن ها (کاکا سیاه ها) ارواح ساده ای هستند، که با توبه می توانند در موقعیت های اجتماعی خودشان قرار گیرند؟ به هرحال برای آسایش وجدان تو، من هم اینطور فرض می کنم. (16 سپتامبر 1893)- 19 سال قبل از آمدن بوکر
 
 
 
ارمیا فینک:
 
واقعیت این است که، من وقت زیادی برای یاوه های پیامبر ندارم. من به شما می گویم که باورها... تنها نوعی کالا هستند. (27 مارچ 1893)- 19 سال قبل از آمدن بوکر
 
 
 
ارمیا فینک:
 
برادر! فکر می کردم وقتی که می گفتی از شکاف های درون هوا صدای موزیک های فوق العاده می شنوی، حماقت می کنی. کم کم داشتم مطمئن می شدم که مخت تاب برداشته! ولی حالا نه تنها از این روش برای خودت کسب و کار خوبی درست کرده ای، بلکه راه را به من هم نشان دادی. (12 آگوست 1894)- 
 
 18 سال قبل از آمدن بوکر 
 
 
 
ارمیا فینک:
 
شکاف های روی هوا یک شگفتی دیگر را به من نشان دادند، ولی هنوز کاربرد آن ها را نمیدانم. این شگفتی در مورد ترکیب انسان و ماشین است که به نوعی هم ماشین حساب می شود هم انسان. این ترکیب به نظر غیر قابل برگشت و جدایی باشد. شاید کامستاک از این وسیله برای نگهبانی از آن چیزی که در آن برج دارد، استفاده می کند. 1895؛ 17 سال قبل از آمدن بوکر
 
 
 
به وضوح می توان دید که فینک (به عنوان مهمترین متحد کامستاک) هیچگونه اعتقادی به حرف های کامستاک ندارد و وی یکی از عاملان اصلی گسترش نژادپرستی در کلمبیاست. او همه پیشرفت خود را مدیون شکاف های زمانی می داند و به غیر از سود، به هیچ چیز دیگری فکر نمی کند.
 
 
 
صحبت های کامستاک و باورهای اعتقادی او:
 
 
 
زاکاری کامستاک:
 
وقتی فرشته کلمبیا، به کاشفان آن وسایل ساخت بهشت جدید را تقدیم کرد، آن ها بی درنگ دست به کار شدند. برای 85 سال، آن ها راه را برای خداوند آماده کردند. اما زمانی که مرتد بزرگ آمد، جنگ بزرگی را علیه آن ها آغاز نمود، و زمین بهشت را آغشته به خون برادرانمان کرد. تنها هدیه او برای رهایی، مرگ است. (14 آپریل 1905)- 7 سال قبل از آمدن بوکر
 
 
 
زاکاری کامستاک:
 
منجی بزرگ و رها کننده سیاه پوستان، آن ها را از چه رهانید؟ از نان روزانه آن ها. از کار صادقانه ای که برای طبقه نجبا انجام می دادند. از حامیان ثروتمندی که آن ها را از گهواره تا گور حمایت می کردند. از لباس و پناهگاه. و آن ها با این آزادی چه چیزی به دست آوردند؟ 
 
هیچ حیوانی آزاد به دنیا نیامده و این فقط مردان سفید پوست هستند که آزاد به دنیا می آیند. و این همان وظیفه ما در مقابل محافظت از خلقت است. (14 آپریل 1905)- 7 سال قبل از آمدن بوکر
 
 
 
زاکاری کامستاک:
 
و خداوند دید که شرارت انسان تا چه حد بزرگ بود. و او توبه کرد که دیگر انسانی را در زمین خلق کند. باران، چهل روز و چهل شب باریدن گرفت و هیچ جنبنده ای را زنده نگذاشت. می بینی دوست من، حتی خداوند هم به خودش برای انجام دوباره کارها حق می دهد. (اشاره به خلقت دوباره انسان به تعبیر او) حال، چرا کلمبیا کشتی نجات دیگری در زمانی دیگر نباشد؟ (9 سپتامبر 1893)- 19 سال قبل از آمدن بوکر
 
 
 
زاکاری کامستاک:
 
تصور کردن آینده‌ بحثی جداست،‌ به چشم دیدن آن هم بحثی دیگر. زیرا من شعله های آتش را دیده ام که گریبان مفسده خانه‌ی پایین (سدوم) را خواهند گرفت و آن را برای آمدن خدا آماده خواهند کرد. ولی الیزابت باید آن شعله های آتش را پخش کند، نه من. من قبل از اینکه این کار عملی شود از پا درخواهم آمد... و او جانشین من خواهد شد. خداوند مرا به خانه دعوت می کند. می توانم عشق او را در همه‌ی تومور هایم حس کنم، زیرا این تومورها قطاری هستند که مرا به ایستگاه خداوند خواهند رساند. و من هم با لذت و خوشی خواهم رفت زیرا می دانم که الیزابت کار من را خواهد کرد. اما چوپان بدلی در راه است تا بره‌ی مرا گمراه سازد. من به هیچ وجه سوار آن قطار نخواهم شد مگر اینکه الیزابت از شر توطئه‌های او در امان باشد. (5 جولای 1912)- همزمان با آمدن بوکر
 
 
 
زاکاری کامستاک:
 
و زمانی که من به واشنگتن رسیدم، در آنجا کنفرانس هایی برپا بود که در آن ها من رویای کلمبیا را دیدم. این موضوع بار مسئولیت من به عنوان پیامبر را در رابطه با چگونگی رفتار با مجرمان زیاد می کند. اگر من بازتاب تصویر صورت خدا در آیینه نباشم، پس چه خواهم بود؟ (9 سپتامبر 1893)- 19 سال قبل از آمدن بوکر
 
 
 
زاکاری کامستاک:
 
آیا دریافت مالیات بیشتر از سیاهپوستان نسبت به سفیدپوستان عملی بی رحمانه است؟ آیا قانون منع اختلاط نژادها عملی بی رحمانه است؟ آیا دادن رای به مرد سفید پوست، و رد صلاحیت زرد و سیاه و سرخ... عملی بی رحمانه است؟ آنوقت آیا تبعید کردن فرزند از یک باغ بی نظیر (بهشت) عملی بی رحمانه نیست؟ یا غرق کردن گروهی از مردم و حیوانات در زیر آب اقیانوس عملی بی رحمانه نیست؟ به نظر من گاهی اوقات ظلم می تواند آموزنده باشد و درمورد کلمبیا هم وضع چنین است. آنجا مدرسه پروردگار خواهد بود. (18 دسامبر 1899)- 13 سال قبل از آمدن بوکر
 
 
 
زاکاری کامستاک:
 
در زمان کودکی، سگی به نام بیل داشتم. مثل همه سگ ها، بیل دوستی باوفا بود. اگر به اون غذا نمی دادیم، بیل همچنان باوفا می ماند. اگر آزارش می دادیم، بیل همچنان وفادار می ماند. فقط زمانی که انسان های رنگین پوست بتوانند چنین ادعایی کنند، در جامعه ما جای خواهند داشت. (مانند سگ وفاداری خود را ثابت کنند) (18 دسامبر 1899)- 13 سال قبل از آمدن بوکر
 
 
 
زاکاری کامستاک:
 
همانطور که ماه ها و سال ها تبدیل به خاطره می شود، به همین ترتیب مردان کنگره هم تبدیل به عدالت می شوند و از طریق فن آوری این مردان و دلارهای واشنگتن، خداوند اراده خود را در کلمبیا به پیش می برد و خشم خود را علیه دنیای پلید سدوم جاری می سازد. (9 سپتامبر 1893)- 19 سال قبل از آمدن بوکر
 
 
 
کامستاک هم هیچگونه اعتقادی به خدا ندارد و حتی در برخی موارد اعمال او را نیز زیر سوال می برد و بدین وسیله کارهای نادرست خود را توجیح می کند. او فردی دروغگو، نژادپرست و طالب قدرت است و ادعای پیامبری تنها دروغی برای سرپوش گذاشتن بر نیات پلید و الهی جلوه دادن آن هاست. با این تفاسیر آیا فکر نمی کنید که لوین چنین دیدگاهی را درمورد سایر پیامبران نیز داشته باشد؟ آیا می توان طرح چنین دیدگاهی در قالب یک بازی رایانه ای را تنها برای سرگرم کردن بازیکن ها و به دور از هرگونه تبلیغ تفکر و ایدئولوژی ندانست؟
 
نکته زمانی آشکارتر می شود که لوین بیشتر اعتقادات خود را از زبان سایر شخصیت های بازی هم مطرح می سازد. به این فایل های صوتی توجه کنید:
 
 
 
لیدی کامستاک:
 
امشب، پیامبر علیه دشمنان سیاسیش اقدام کرد. او ابتدا با شفقت تمام آن ها را موعظه کرد، اما در نهایت 40 دروغگو امشب در قبرستانی بی نشان کشته شدند. اگر مردی همواره شایسته بخشش باشد، آن شوهر من است. (28 دسامبر 1894)- 18 سال قبل از آمدن بوکر
 
 
 
الیزابت:
 
با گذشت روزها، اعتقاد من به خدا رو به کاهش است و نسبت به لوتک در حال افزایش. قدرت ایمان من خشک شده است. همه اینها به دلیل اعمال پدرم است. در این زمان من دریافتم که چه مقدار از آرمان ها دور هستم. اما دیگر برای توقف کردن دیر شده است. اما هنوز برای هر دوی ما امید به رستگاری وجود دارد. 
 
 
 
لیدی کامستاک:
 
می دانم که پیامبر یک دروغگو است، اما او نمی تواند اینطور باشد. می دانم که پیامبر یک قاتل است، اما او نمی تواند اینطور باشد. اگر در آینده مشخص شود که خدا و سایر چیزها هم در تخیل او بوده اند چه؟ او واقعا یک هیولاست... (4 ژانویه 1895)- 17 سال قبل از آمدن بوکر
 
 
 
وی ک نکته جالب و قابل توجه:
 
تاریخ نگاری شهر به دست یک یهودی!!
 
 
 
اد گاینس:
 
پدر کامستاک امروز از من خواست تا برای نوشتن یک بیوگرافی به آنجا بروم. او دقیقا برای نگارش 100 صفحه پول به من پرداخت کرد. من که نیمی یهودی هستم، وقتی بوی نقره به مشامم رسید اعتراض کردم و گفتم:
 
پدر، طرفداران شما خیلی زیادند و شما باید حداقل هزار سکه برای این کار بپردازید، متوجه هستید که؟ پس چرا مبلغ کمی واریز کرده اید؟ 
 
و بعد، پیامبر به من نگاه کرد و گفت: 100 سکه کافی است، چون من به خوبی می دانم که این بیوگرافی قرار است چطور تمام شود. ( یکم مارچ 1912)- همزمان با آمدن بوکر
 
(این موضوع اشاره ای صریح به این حقیقت دارد که اکثر کتب تاریخ به دست یهودیان نوشته شده است و آن ها با توجه به میزان پولی که دریافت می کردند، تاریخ را به نفع یا علیه افراد تنظیم می کردند)
 
 
 
و اما نتیجه گیری کلی:
 
لوین با خلق این اثر سعی داشت تا مفاهیم و مضامین زیادی را مطرح کرده و آن ها را به نقد بکشد و یا برخی را به عنوان عقیده و باور درست به مخاطبانش ارائه دهد. اما به علت گستردگی کار، سردر گمی ایدئولوژیک و کمی آفیت طلبی و محافظه کاری، طرح او تقریبا با شکست مواجه شد و نتوانست به هیچیک از موضوعات مطرح شده به تفصیل پرداخته و نتیجه لازم را به دست آورد تا به توان به صراحت یکی از موارد مطرح شده را به ورطه نقد کشید. مثلا موضوع پایه گذاران آمریکا (واشنگتن، جفرسون و فرانکلین) در ابتدای کار مطرح شده و در ادامه به فراموشی سپرده می شود و معلوم نمی شود که در پس این همه تعریف و تمجید چه پیامی نهفته است. و یا درجایی دیگر لوین چهره ای متفاوت از آبراهام لینکلن ارائه می دهد و او را همچون شیطانی انسان نما به تصویر می کشد. (این درحالی است که به تازگی شخصیت لینکلن به عنوان یک اسطوره در سینمای هالیوود مطرح می شود. حال لوین چرا خلاف این جریان گام برداشته، موضوعی است که در طول بازی مسکوت مانده و به آن پرداخته نشده است. شاید هم یکی از دلایل آن مخالفت لینکلن با برده داری باشد! تصویر ضارب شباهت زیادی به ارمیا فینک دارد!!)
 
 Lincoln
 
و تا انتهای داستان دلیلی برای این موضوع مطرح نمی کند! یا موضوع پیامبری کامستاک تحت شعاع توالی زمانی قرار گرفته و چندان به ابعاد مختلف آن پرداخته نمی شود (مثلا چرا کامستاک خود را پیامبر می نامد و این ایده از کجا به ذهن او رسیده و یا چنین مقبولیتی را از کجا به دست آورده که توانسته برای خود طرفدارانی دست و پا نماید) و در انتهای داستان هم به کلی در حاشیه قرار می گیرد. 
 
 Elizabet
 
مثال دیگر درمورد شخصیت الیزابت است؛ او که تا انتهای بازی از هیچ چیز مطلع نبود به یکباره همچون راهنمایی عالم عمل کرده و همانند ویرجیل برای دانته، وظیفه روشنگری بوکر را عهده دار می شود! 
 
لوین حتی درمورد قوانین فیزیک هم دچار اشتباه شده:
 
مثلا: چرا بوکر زمانی که صدای خودش را در واکس فون شنید، طبق رسم بازی دچار خون دماغ نشد؟ چرا شنیدن صدا برای او تعجب برانگیز نبود؟ چرا زمانی که بوکر و کامستاک با هم مواجه شدند، قوانین فیزیک دست نخورده باقی ماندند؟ درحالیکه با این اتفاق تلاقی دنیاها و هرج و مرج رقم می خورد؟ و ده ها چرای دیگر که در طول مقاله به برخی از آن ها اشاره کردم...
 
حال باید نشست و دید که لوین درمورد انتقادهای احتمالی به این بازی چه دفاعیه ای ارائه خواهد داد. شاید لوین اینبار هم مانند گذشته از هربه سکوت برای فرار از پاسخگویی استفاده نماید!
 
کپی برداری و نقل تمام یا قسمتی از این مطلب به هر شکل (از جمله برای همه نشریه ها، وبلاگ ها و سایت های اینترنتی) بدون ذکر منبع و نام نویسنده ممنوع و حرام است .

 

کپی برداری و نقل تمام یا قسمتی از این مطلب به هر شکل (از جمله برای همه نشریه‌ها، وبلاگ‌ها و سایت های اینترنتی) بدون ذکر منبع و نام نویسنده، ممنوع و حرام است و پی گرد قانونی دارد.

1 بار پسندیده شده

7 نظرها

  • ابوالفضل رستگاران
    جمعه, 26 شهریور 1395 ساعت 00:33 ارسال شده توسط ابوالفضل رستگاران

    سلام
    عالی بود ممنون
    این بازی دو تا فصل dlc کوتاه هم داره چقدر خوب میشه که اون ها رو هم بررسی کنید
    در اون دو dlc کنترل الیزابت با سن حدودا 30 سال رو دارید و .....

  • علیرضا محمدخانی
    جمعه, 11 تیر 1395 ساعت 12:47 ارسال شده توسط علیرضا محمدخانی

    بعد از خوندن این تحلیل لازم دونستم بخاطر این تحلیل و زحمت هایی که برای این تحلیل کشیدید تشکر کنم
    خیلی خوب بود دمتون گرم
    ----------------
    ممنون از لطف شما

  • کسری نقیبی
    جمعه, 09 بهمن 1394 ساعت 17:54 ارسال شده توسط کسری نقیبی

    ممنون از نقد خوبتون. فقط من ی سوال داشتم. این بازی در زمان عرضه اش ینی فک کنم 2013 به عنوان بهترین بازی سال و بهترین داستان شناخته شد. حالا میخام بدونم با وجود نقص هایی که در بازی بهش اشاره کردین چرا همچین جایزه ای بهش دادن؟ ممنون
    ............
    سلام
    موارد اشاره شده برای ما نقص و شیطنت محسوب میشه اما برای اون ها برعکس برد و موفقیت به حساب میاد

    ممنون

  • miner
    چهارشنبه, 04 تیر 1393 ساعت 14:55 ارسال شده توسط miner

    اقا دمتون گرم چون من این بازی تازه تموم کردم هر چیزی که نوشتید قشنگ درک میکنم

  • The Mokhious
    یکشنبه, 10 فروردين 1393 ساعت 19:18 ارسال شده توسط The Mokhious

    توی بعضی از قسمت های نقدتون ، نقض علمی وجود داشت ولی در کل مقاله ی خارق العاده ای بود..و به نظر من نسبت به بازی های قبلی بایوشاک ، به جبرگرایی علمی بیشتر از فلسفه اشاره داشت.
    ---------------------------
    سلام
    نقض علمی از من نیست، توضیح دادم که خود نویسنده دچار تناقض شده.
    ازتون ممنونم که نظر دادید.

  • محمد هادی
    یکشنبه, 03 فروردين 1393 ساعت 11:16 ارسال شده توسط محمد هادی

    آقا سلام خدا قوت .بسیار عالی و جامع بود.کامل ترین نقد تو کل نت.امیدوارم به نقد بازی های مهمی مثل بیوشاک ادامه بدین که کسایی که زیاد به زبان انگلیسی مسلط نیستتند هم از داستان و زوایای پنهان بازی مطلع بشند.ممنون.

  • mo
    سه شنبه, 27 اسفند 1392 ساعت 10:09 ارسال شده توسط mo

    دست شما درد نکنه.عاللللیییییی.
    ولی سوال:
    شما چه جوری به این سطح سواد رسیدین و درک؟

    بازی پیچیده بود ولیااااا!!؟؟

برای ارسال نظر وارد سایت شوید

آخرین ارسال های انجمن

ارسال مطلب به ما

برای ارسال مطلب جهت انتشار در قسمت "به قلم دوستان" در وب سایت لطفاً مطلب خود را در قالب نرم افزار word همراه با ذکر نام و شماره تماس به نشانی پست الکترونیکی author@vgpostmortem.ir  ارسال نمائید.

جهت دریافت خبر نامه پست الکترونیکی خود را وارد نمایید.

آمار بازدید

02952001
امروز
دیروز
این هفته
هفته گذشته
این ماه
ماه گذشته
مجموع
1006
5058
16826
2688715
112427
137815
2952001