هَٰذَا مِن فَضْلِ رَبِّي
3618 دفعه خوانده شده کد مطلب : 279

تحلیل بازی Metal Gear Solid 3:Snake Eater

 

بسم الله الرحمن الرحیم

تاریخ به روایت کوجیما!

 


مقدمه
سالهاست که نمایش خیانت سردمداران حکومتی به سربازان ارشد و تاثیرگذار در جنگ های مهم به یکی از فرمول های کلیشه ای سینمای هالیوود تبدیل شده است. در این نوع سناریوها، حکومت تصمیم می گیرد برای پاکسازی ردپای انحرافات خود، از این سربازان به عنوان قربانی بهره برداری کند. اما در نهایت، اکثر چنین پروژه هایی با شکست و رسوایی دولت و تبرئه سربازان کهنه کار به پایان می رسند.
کوجیما با چنین دیدگاه هالیوودی به سراغ روایت داستان سربازی کهنه کار به نام دیوید، با نام رمزی مار (Snake) رفته و در قالب داستانی پیچیده و زیرکانه ماجرای زندگی او را روایت می کند.
در شروع این بازی، اسنیک به عنوان نماینده سربازان اسطوره ای آمریکا، ابتدا در راستای اهداف پشت پرده و پنهان سردمداران این کشور گام بر می دارد، ولی در نهایت با پی بردن به نیت شوم آن ها و این که یک قربانی بیشتر نیست، در جبهه مخالف قرار می گیرد و به منتقد درجه یک پروژه های آمریکا بدل می شود.

تاریخ به روایت کوجیما!
نوع روایت سری داستان های متال گیر کمی درهم ریخته و نامنظم است و برای داشتن درک درستی از کل ماجرا، بهتر است آن ها را به ترتیب زیر مورد بررسی قرار دهیم:
Metal Gear Solid 3 :Snake Eater، Metal Gear Solid: Peace Walker، Metal Gear Solid، Metal Gear Solid 2: Sons Of Liberty، Metal Gear Solid 4: Guns of the Patriots

داستان اصلی بازی، با تلفیقی استادانه از روایت یک واقعه تاریخی با ماجرایی ساختگی آغاز می شود. کوجیما برای نگارش این داستان حدود یکسال کار تحقیقی و کارشناسی انجام داده و در نهایت با کمک خلاقیت منحصر به فرد خود، اساس شکلگیری سری داستان های متال گیر را رقم زده است. به همین دلیل در کنار شرح داستان سری بازی ها، به ذکر نکات تاریخی و تحلیل نظرات کوجیما خواهم پرداخت.

چرا آمریکا کشوری جنگ طلب است؟

Amrica-Jang-Talab

در طول قرن بیستم و در آغاز قرن بیست و یکم، ایالات متحده در جبهه های گوناگون همواره درگیر جنگ هایی بوده است. نمونه های بارز این جنگ ها را در خلال جنگ های جهانی و پس از آن در ویتنام، بالکان، فیلیپین، عراق و افغانستان ناظر بوده ایم. در خصوص این موضوع که چرا جنگ طلبی در طول قرن گذشته همواره در روحیات سیاستمداران آمریکایی وجود داشته است پاسخ های متعددی داده شده است. پاسخ هایی که عموما ناظر به بحث های تئوریک سیاسی، اقتصادی و نظامی است.
"استفان پیتر راسن"، محقق آمریکایی، با نگاهی متفاوت نسبت به این موضوع، دلایل نژادی و اجتماعی را به عنوان عاملی موثر در بروز این روحیه (که به آن توجه شایانی نشده است) شناخته و تحلیلی متفاوت را در این خصوص ارائه می دهد. با توجه این تحلیل می توان پیش بینی نمود که این روحیه همچنان در ایالات متحده حاکم خواهد بود و در سال های آینده نیز شاهد شروع جنگ هایی توسط آمریکا خواهیم بود.
ایالات متحده در سال های آتی کشوری جنگ طلب باقی خواهد ماند و دلیل این موضوع این است که در حقیقت ایالات متحده در طول سال ها ثروتمندتر شده و از قومیت ها و نژادهای متفاوتی تشکیل شده است. اما با این وجود آن ها مردمی جنگ طلب هستند. طبیعت جنگ طلب آمریکایی ها در تأثیرات اوضاع ابتدایی و جمعیت شناسی آمریکای شمالی بریتانیایی، ناشی می گردد و پس از تأثیرات جنگ برای استقلال، جنگ داخلی و جنگ جهانی دوم نیز این جنگ طلبی را تشدید می نماید.
ماهیت ستیزه جویی بعدی ایالات متحده ناشی از دلسردی و ناامیدی عالمان سیاسی که هرگز قادر به توفق بر منطق بی عیب و نقص اما بی فایده توکویل نبوده اند، است. "جورج کنان " برای دهه ها به شیوه ای که در آن سیاست محدودسازی او به یک استراتژی نظامی تبدیل گردید ابراز تأسف می کرد. "بوروس راست " در سال 1982 در کتاب "خطر موجود و نامحسوس" نوشت که مداخله آمریکا در جنگ جهانی دوم (و مداخله نظامی آمریکا به طور کل) امروزه غیرضروری، بی تأثیر و مایه تأسف است. "جان مرشمیر" در کتاب "تراژدی سیاست روز " نوشت: "ایالات متحده نمی تواند به امن ماندن در پشت موانع اقیانوسی که از آن محافظت می کند قانع و راضی باشد". کتاب "کناره از رستاخیز " (1990) نوشته "جان مولر " چنین نتیجه گیری می کند که جنگ اصلی منسوخ گردیده و چنین پیش بینی می نماید که ایالات متحده در نهایت مطابق با این مسأله رفتار خواهد نمود. اما همان طور که مولر به خوبی از این موضوع مطلع است، ایالات متحده کاملاً از این مسیر خارج نشده است.
استدلال سوم این است که ایالات متحده کشوری فوق العاده آرمان خواه است که با اعمال زور سعی در گسترش ارزش های خود دارد. این درست است که ایالات متحده کشوری آرمان خواه است، اما این کشور به طور آشکار از ایدئولوژی لیبرالی جان می گیرد که طرفداران آن به طور کل مخالف استفاده از جنگ به عنوان ابزاری برای گسترش ارزش های لیبرال هستند.

Samuel

"ساموئل هانتینگتن " در ابتدا عقیده آمریکایی را در جان فشانی برای آزادی و تساوی توصیف می کند و نهایتاً در مسیر کاری خود آن را یک شاهین دموکراتیک می نامد. اما او تحقیق دانشگاهی خود را با این استدلال به اتمام رساند که آمریکایی ها باید دیگر تمدن ها و فرهنگ ها را به حال خود بگذارند و بدین ترتیب فعالیت های نظامی به منظور گسترش ارزش های آمریکایی و کسب گسترش دموکراسی آمریکایی را رد می کند. نگرش او با ایده ای که به سخنرانی وداع واشینگتن، و نظر "کوینسی آدامز " باز می گردد که می گوید"آمریکا دوست آزادی در همه جا و تنها مدافع آزادی خود است" همخوانی دارد. همچنین این نگرش با بخشی از تئوری سیاسی آزادی که برای مدت زمان طولانی بر سایر ایده ها برتری داشت ـ ایده ای که از زمان "جان استارت " تا زمان "میشل والزر " ادامه داشت ـ که عدم دخالت در امور مردم ستمدیده ای که در نهایت باید خود را به آزادی برسانند توصیه می کند، تطابق دارد. علی رغم دستورات آشکار صلح نظریه پردازان و بیانیه های لیبرال، حتی امروز نیز لیبرالیسم آمریکایی تصمیم به استفاده از قدرت نظامی گرفته است.
به طور خلاصه باید گفت که هیچ یک از دلایلی که موید این مطلب است که آمریکا باید نسبت به راه اندازی جنگ بی میل باشد نظیر رویدادهای داخلی متاثر از توکویل، خسارات ناشی از جنگ داخلی، عقاید لیبرالی ضد جنگ طلبی، این کشور را نسبت به جنگ بی میل نمی سازد.

ماشین جنگی های سرنوشت ساز!
در تشکیلات نظامی، اصطلاحات زیادی وجود دارند که هر یک جدای از معنی لغوی، معنی خاص و ویژه ای را تداعی می کنند. یکی از این اصطلاحات، اصطلاح "ماشین جنگی" است که معمولا به ارتش (مجموعه سربازان و سلاح ها) یک کشور اطلاق می شود. از این اصطلاح در جنگ جهانی دوم به کرات برای توصیف ارتش آلمان نازی استفاده می شد و اکثر کشورهای درحال جنگ، از ارتش آلمان نازی با اصطلاح ماشین جنگی آلمان یاد می کردند. در چنین سیستمی که ارتش نقش ماشین جنگی یک کشور را ایفا می کند، سربازان و تجهیزات نظامی با عنوان چرخ دنده های محرک این ماشین جنگی شناخته می شوند. چرخ دنده هایی که هر یک می توانند به نوعی تعیین کننده سرنوشت جنگ باشند. در زبان انگلیسی اصطلاحا به این سربازان Gears of War می گویند. حال اگر در این بین سرباز یا سلاحی بتواند به تنهایی در تغییر سرنوشت جنگ به نفع نیروهای خودی نقشی اساسی و کلیدی ایفا کند، در این صورت او را با عناوینی همچون چرخ دنده ممتاز (Excellent Gear) و یا چرخ دنده کامل (Perfect Gear) از سایرین مشخص می کنند.
اصطلاح چرخ دنده فلزی (Metal Gear)، که در این بازی به کار رفته و حتی به عنوان لوگو و نام بازی هم شناخته می شود، درواقع اشاره ای به همین نوع القاب دارد. به عبارتی دیگر متال گیر، سلاحی ارزشمند و سرنوشت ساز است که داشتنش می تواند به سادگی سرنوشت جنگ را به نفع یکی از طرفین تغییر دهد.
حال این سوال پیش می آید که متال گیر چیست؟ یا شاید، کیست؟ برای پاسخ به این سوال بهتر است به ادامه مقاله توجه کنید.

رقصنده با مار!

N.a.k.e.d-snake

شخصیت های اصلی سری بازی های متال گیر را سربازان کهنه کاری تشکیل می دهند که با نام رمزی مار (Snake) و مار عریان (N.a.k.e.d Snake) شناخته می شوند. البته داستان بازی ها روایتگر ماجرای زندگی دو نسل از افراد یک خانواده نظامی (پدر و پسر) هستند که طی ماجراهایی زندگی آن ها با یکدیگر پیوند خورده و در مقطعی رو در روی یکدیگر قرار می گیرند.
شخصیت اصلی قسمت اول داستان (همان قسمت سوم)، سربازی حرفه ای و کارکشته به نام جک است که با نام رمزی مار- بعدها مار عریان- شناخته می شود. درمورد علت این نام گذاری در بازی اینطور توضیح داده می شود:

MajorZero

* نکته1: در این دیالوگ ها، زیرو (Zero) نام رمزی فرمانده عملیات است.
* نکته 2: با توجه اینکه در این بازی کلمه اسنیک، به عنوان یک اسم خاص به کار می رود، از ترجمه آن در تمام متن صرفنظر شده و از آن مانند یک اسم خاص استفاده شده است.

" زیرو: خوب گوش کن، تو درحال حاضر تو خاک دشمن هستی و ممکنه حرف هامون شنود بشه. از حالا تا پایان ماموریت، از اسم رمز برای پیدا کردن هم استفاده می کنیم. اسم رمز تو در این ماموریت N.a.k.e.d Snake است. از حالا به بعد تو رو اسنیک صدا می کنم. یادت باشه، هیچ اشاره ای به اسم واقعی خودت نکن.
اسنیک: مار؟
زیرو: تو مارها رو دوست نداری؟
اسنیک: منظورت چیه؟
زیرو: تو قبلا چندتا از اون ها خوردی، یادت نیست؟
اسنیک: تو تمرین زنده موندن رو می گی؟
زیرو: خوشحالم که اینو می شنوم.
اسنیک: یادم نمیاد که هیچوقت تو رستوران، مار به عنوان غذا سفارش داده باشم، اما...
زیرو: مراقب باش، ممکنه انتخابی نداشته باشی.
اسنیک: خب رئیس، تو رو چی صدا کنم؟
زیرو: هوووم... بذار ببینم، من می تونم... تام، آره تام باشم. منو "رئیس تام" صدا کن. تو این ماموریت تو بدون غذا، سلاح و تجهیزاتی. تو از نظر امکانات کاملا لخت هستی، درست مثل لقبی که بهت دادم (N.a.k.e.d Snake).
اسنیک: حالا فهمیدم چرا از من پرسیدی که مارها رو دوست دارم یا نه. ببینم، لقب ماری هم که به من دادی، یه شوخی بود؟
زیرو: نه، دلیل خوبی برای اون دارم. وقتی که اوضاع کمی بهتر شد بهت می گم."

در زمان جنگ جهانی دوم، نامگذاری گروه های نظامی (رسته های) مختلف به نام حیوانات (برحسب نوع فعالیت و توانمندی آن ها) موضوعی رایج در ارتش آمریکا به شمار می رفت. به طور مثال، جاسوسان را موش کور (Moles) و دیده بان ها را کرکس می نامیدند. البته این نوع نامگذاری بعدها از نام حیوانات به نام هایی مانند آلفا، زیرو، براوو... تغییر کرد.
به نظر می رسد انتخاب لقب مار برای شخصیت این بازی به خاطر خصوصیات خاص رفتاری مار در طبیعت و قابلیت بالای او در حفظ بقا باشد. مارها موجوداتی خونسرد و شکارچیانی ماهر و بسیار خطرناک هستند، آن ها در آب و خشکی وجود دارند، درمقابل آسیب ها بسیار مقاوم هستند و قابلیت ترمیم دارند، تغییرات آب و هوایی را به خوبی تحمل می کنند و در برابر گرسنگی بسیار مقاوم هستند. هر یک از خصوصیات می توانند برای یک کماندوی نظامی حیاتی و سرنوشت ساز باشند، از این رو ظاهرا انتخاب این لقب مناسب ترین انتخاب برای شخصیت اصلی سری بازی های متال گیر به شمار می رود. نکته جالب این است که القاب دشمنان شخصیت اصلی بازی هم تا حد امکان از اسامی دشمنان طبیعی مارها انتخاب شده است: گرگ، روباه، کلاغ، گربه وحشی و...

" تام: نیروهای افسانه ای که باس (Boss) در طول جنگ جهانی دوم دور هم جمع کرده بود هم لقب مار (اسنیک) داشتند. ارتش کبرا... اون ها گروهی از سربازان ویژه بودن که باعث شدن جنگ به پایان برسه و دنیا نجات پیدا کنه. تو هم یکی از همون نیروهای ویژه هستی."

قسمت اول داستان با روایت ماجرایی واقعی از تنش بین دو کشور شوروی و آمریکا آغاز می شود. درطول بازی این ماجرا که بعدها به "بحران کوبا" معروف شد در میان دیالوگ های کاراکترها اینطور روایت می شود:

" بعد از پایان جنگ جهانی دوم، جهان به دو قطب شرق و غرب تقسیم شد. این تقسیم بندی شروع بخشی از تاریخ به نام جنگ سرد بود (1).
زیرو: جک، برات خبرهای مهمی دارم. رئیس CIA بالاخره برای انجام ماموریت به ما چراغ سبز نشون داد. آینده نیروهای FOX (نیروهای ویژه ای که از طرف سیا برای ماموریت های خاص و سری فرستاده می شدند) به این ماموریت بستگی داره. اگر ما از این ماموریت سربلند بیرون بیایم به مقام بالایی دست پیدا می کنیم.
جک: ماموریت چیه؟
زیرو: دو سال پیش یکی از دانشمندان برجسته شوروی از غرب تقاضای پناهندگی کرد.
اسم اون نیکولای استپانوویچ ساکالو (Nikolai Stepanovich Sokolov) بود. اون سرپرست دایره تولید OKB-754 بود. دایره ای که برای شوروی درمورد ساخت سلاح های فوق پیشرفته تحقیق می کرد و بهترین فرد اون مجموعه محسوب می شد.
جک: اون همون متخصص معروف ساخت راکت نیست؟
زیرو: درسته، خودشه. 12 آپریل 1961 ساکالو موفق شد اولین انسان رو به فضا بفرسته و اسم خودش رو در تاریخ موندگار کنه. (2)
جک: آسمان آبی است، اما از خدا خبری نیست! (* این اولین جمله ای بود که یوری گاگارین پس از عبور از جو، به زمین مخابره کرد و در آن دوران حرف و حدیث های زیادی را به وجود آورد)
زیرو: اون برای پرتاب موشک به فضا از تکنولوژی پیشرفته ای استفاده کرد که بعدها تغییر شگرفی در صنایع نظامی ایجاد کرد.
جک: چرا اون می خواست به غرب پناهنده بشه؟
زیرو: برای اینکه اون از کرده خودش پشیمون شده بود. به نظر اون اختراعش می تونست آتش جنگ رو در جهان روشن کنه و به یه سلاح مخرب تبدیل بشه.
جک: به همین دلیل هم اون کشور، خونه و خانواده اش رو رها کرد و مخفی شد؟
زیرو: دقیقا نه، یکی از شروط اون این بود که خانواده اش به سلامت به غرب منتقل بشن. ما موفق شدیم با ترفندی خانواده اون رو از شوروی خارج کنیم و بعد خود ساکالو رو به پشت دیوار برلین انتقال بدیم. من کسی بودم که این ماموریت رو رهبری می کردم.
جک: بعد چی شد؟
زیرو: ما ساکالو رو به بخش دیگه ای منتقل کردیم، اما خستگی راه باعث شد که اون بیمار بشه و ما مجبور شدیم اون رو به بیمارستانی در برلین غربی منتقل کنیم. اون دو هفته با من بود تا بالاخره تونستیم از پایگاه شوروی در برلین دور بشیم. اون در شرایطی نبود که بتونه اطلاعات درستی به ما بده. فقط اگر یک هفته زودتر اقدام کرده بودیم یک برگ برنده بزرگ به دست می آوردیم.
جک: منظورت بحران موشکی کوباست؟
زیرو: در 16 اکتبر سال 1962 رئیس جمهور کندی با بحران گسترش و توسعه موشک های میانبرد شوروی در کوبا مواجه شد. رئیس جمهور رسما از شوروی درخواست کرد که پروژه توسعه موشکی خودش رو متوقف کنه و موشک ها رو از کوبا خارج کنه. در همون زمان به اون خبر رسید که نیروی دریایی از ورود کشتی های شوروی که حامل وسایل ساخت و گسترش موشک ها به کوبا بودن جلوگیری کرده. با وجود این سختگیری ها نه تنها شوروی از موضع خودش کوتاه نیامد، بلکه برای ارتش وضعیت قرمز هم اعلام کرد. کشتی های ترابری شوروی دوباره شروع به حمل موشک ها به کوبا کردن و شوروی و آمریکا در آستانه یک جنگ اتمی قرار گرفتند. مذاکرات زیادی برای حل این بحران بین گروه های رسمی و غیر رسمی صورت گرفت تا اینکه سرانجام، در 28 اکتبر، اتحاد جماهیر شوروی با خروج موشک هاش از کوبا موافقت کرد. و به این ترتیب دنیا از یک هولوکاست هسته ای نجات پیدا کرد. اما برای خروج موشک های روسیه از کوبا آمریکا هم شروطی را قبول کرد و به نوعی با شوروی معامله کرد.
جک: منظورت اینه که آمریکا هم قبول کرد تا IRBMs رو از ترکیه خارج کنه؟
زیرو: نه IRBMs یه پروژه تموم شده برای ما بود و به هیچ وجه یه پروژه استراتژیک بین ما و شوروی محسوب نمی شد. معامله ترکیه درواقع حیله ای بود برای پوشش دادن داستانی که خوراک خبری برای سایر کشورهای دنیا باشه. (3)
جک: خب، پس شوروی چی می خواست؟
زیرو: ساکالو، اونها خواستار بازگردوندن اون بودن.
جک: منظورت اینه که شوروی کوبا رو ترک کرد تا بتونه ساکالو رو به دست بیاره؟
زیرو: درسته.
جک: مگه اون لعنتی مشغول چه کاری بود؟
زیرو: درحال حاضر ما هیچ ایده ای در این مورد نداریم. ما برای تحقیق زمان کمی در اختیار داشتیم. یا باید ساکالو رو برمی گردوندیم یا وارد یه جنگ اتمی می شدیم. رئیس جمهور کندی (4) قول برگردوندن اون رو به خورشچوف (5) داده بود. من ساکالو رو از بیمارستان خارج کردم و اونو به ماموری که در بخش شرقی قرار داشت تحویل دادم. موقع تحویل ساکالو مدام فریاد می زد" منو نجات بدید". بعد از این ماجرا، یک ماه بعد ما اطلاعات جدیدی از جاسوسهامون دریافت کردیم.
جک: درمورد ساکالو؟
زیرو: بله، ساکالو به مرکز پژوهشی برگردونده شده بود و او رو مجبور کرده بودند که دوباره زیر نظر سازمان اطلاعاتی کی.جی.بی (6) روی سلاح مخفی شوروی کار کنه. اینطور که معلوم بود، پروژه اون ها درحال تکمیل بود.
جک: اون روی چه نوع سلاحی کار می کرد؟ کارهایی روی راکت فضایی انجام می داد؟
زیرو: نه، اون روی موشک ها کار می کرد.
جک: یه تکنولوژی مشابه.
زیرو: حدس می زنم تو درست بگی. ما جزئیات زیادی از اون نمی دونیم، ولی فکر می کنم یک سلاح اتمی جدید باشه.
جک: من باید چیکار کنم؟
زیرو: ما داریم درباره سلاح مخفی مهمی صحبت می کنیم که خورشچوف حاضر شد به خاطر اون کوبا رو ترک کنه.
جک: ساکالو هنوز توی پژوهشگاه اون هاست؟
زیرو: طبق اطلاعات ما اون الان در محلی کوهستانی به نام Tselinoyarsk ، در 3 مایلی غرب کوه های ویرجین قرار داره. ساکالو رو به تازگی به اونجا منتقل کردند.
جک: چرا؟
زیرو: ظاهرا اون ها درصدد انجام آزمایش سلاح هستند. این بهترین فرصت برای ماست تا ساکالو رو برگردونیم. اگر اون توی پژوهشگاه می موند این ماموریت هرگز انجام نمی شد. این آخرین شانس ماست. ساکالو هم اینو می دونه، جاسوس های ما باهاش تماس گرفتن."

همانطور که در بالا هم اشاره کردم، داستان بازی به واقعه ای تاریخی اشاره دارد، اما در کنار روایت آن ماجرایی ساختگی را نیز به تصویر می کشد. برای درک بیشتر این موضوع، در ادامه داستان را از نگاه تاریخی و واقعی بررسی می کنیم:

Cold-War

1- جنگ سرد چیست؟
جنگ سرد اصطلاحی است که به دوره‌ای از تنش‌ها، کشمکش‌ها و رقابت‌ها در روابط ایالات متحده، شوروی و هم‌پیمانان آن ها در طول دهه‌های ۱۹۴۰ تا ۱۹۹۰ اطلاق می‌شود. در طول این دوره رقابت بین این دو ابرقدرت در عرصه‌های مختلف مانند اتحاد نظامی، ایدئولوژی، روانشناسی، جاسوسی، ورزشی، تجهیزات نظامی، صنعت و توسعه تکنولوژی ادامه داشت. این رقابت‌ها تبعاتی مانند مسابقات فضایی، پرداخت هزینه‌های گزاف دفاعی، مسابقات سلاح‌های هسته‌ای و تعدادی جنگ‌های غیرمستقیم به دنبال داشت.
گرچه در طول جنگ سرد هرگز درگیری نظامی مستقیمی بین نیروهای ایالات متحده و شوروی به وجود نیامد اما گسترش قدرت نظامی، کشمکش‌های سیاسی و درگیری‌های مهم بین کشورهای پیرو و هم پیمانان این ابر قدرت‌ها از تبعات آن به شمار می‌روند. هر چند ایالات متحده و شوروی در طول جنگ جهانی دوم و در مقابل آلمان نازی متحد بودند، اما حتی قبل از پایان جنگ نیز بر سر چگونگی دوباره سازی جهان پس از جنگ با هم اختلاف داشتند.
پس از جنگ در حالی که آمریکا در کنار بیل کلینتون و در تلاش بود تا کمونیسم را در جهان محدود کند گستره جنگ سرد به تمام جهان به ویژه اروپای غربی، خاورمیانه و جنوب شرقی آسیا کشیده شد. در این دوره جهان با بحران‌های مکرر مانند دیوار برلین (۱۹۴۸-۱۹۴۹)، جنگ کره (۱۹۵۰-۱۹۵۳)، جنگ ویتنام (۱۹۵۹-۱۹۷۵)، بحران موشکی کوبا (۱۹۶۲) و جنگ شوروی در افغانستان روبه‌رو شد که هر لحظه امکان یک جنگ جهانی را ایجاد می‌کرد اما در نهایت این اتفاق رخ نداد. یکی از دلایل مهم دوری هر دو طرف از ایجاد یک جنگ مستقیم دسترسی آن ها به سلاح‌های هسته‌ای و ترس از استفاده طرف مقابل از این سلاح‌ها بود.
در نهایت در انتهای دهه ۱۹۸۰ و با دیدارهای مقامات عالی رتبه که به وسیله آخرین رهبر شوروی میخائیل گورباچف ترتیب داده شد و با برنامه‌های اصلاحی گورباچف جنگ سرد پایان یافت.

Sokolov

2- ساکالو یا کارالیوف و کریموف!
در داستان بازی، شخصی که سفینه پرتاب یوری گاگارین (اولین انسان فضانورد) به فضا را طراحی کرد، نیکولای استپانوویچ ساکالو نامیده می شود. حال ببینیم که آیا درواقعیت هم چنین شخصی وجود دارد و آیا او سازنده سفینه یوری گاگارین بوده است؟

sergey korolyov

" یوری گاگارین، نخستین فضانورد جهان، بوسیله یک فروند فضاپیمای وستوک طی ماموریت وستوک-1 به مدار زمین سفر کرد.
وُستوک به معنای شرق، نام خانواده‌ای از فضاپیماهای مدارگَرد است که در چارچوب برنامه سفر انسان به فضا در شوروی طراحی و ساخته شدند. طراحان این فضاپیما سرگئی کارالیوف و کریم کریموف بودند."

Cariliov

با توجه به اطلاعات و شواهد موجود، می بینیم که چنین شخصیتی واقعی نبوده و ساخته ذهن نویسنده بازی (کوجیما) است. درست در همین نقطه است که بازی با تاریخ توسط کوجیما صورت می گیرد. او با وارد کردن دانشمندی ساختگی به جمع دانشمندان واقعی سازنده سفینه فضایی وستوک، سعی کرده جو واقعی حاکم بر داستان را حفظ کند و در عین حال بدون وارد کرد تهمت به شخص خاصی، داستان خودش را روایت کند. درواقع اگر کوجیما مسبب همه اتفاقات درون بازی (آن هایی که به ساکالو مربوط می شوند) را کارالیوف و یا کریموف معرفی می کرد، ممکن بود با واکنش خانواده این افراد و حتی کشور روسیه مواجه شود، به همین دلیل برای فرار از هرگونه درگیری احتمالی و در عین حال نگارش داستان، از این شخصیت ساختگی استفاده کرده است.

Cuban-Missile-2

3- بحران موشکی کوبا:
محوریت داستان قسمت سوم بازی متال گیر، بر اساس ماجرایی معروف به "بحران موشکی کوبا" شکل گرفته است که طی آن داستان زندگی چندین سرباز کهنه کار ارتش آمریکا و سرنوشت آن ها نیز روایت می شود. حال بهتر است ببینیم ماجرای بحران موشکی کوبا در واقعیت به چه شکل بوده است:
در اوت سال ۱۹۶۲، اتحاد شوروی در کوبا اقدام به ساختن سکوهای پرتاب موشک‌های میان برد کرد. بعد از شکست عملیات آمریکایی خلیج خوک ها، روسیه موشک هایی را به بهانه محافظت از کوبا در برابر حمله ایالات متحده آمریکا در آنجا مستقر کرد. از نظر روسیه این کار به همان اندازه توجیه پذیر بود که قرار گرفتن کلاهک‌های هسته‌ای توسط آمریکا در بریتانیا، ایتالیا، یونان و مهم‌تر از همه ترکیه توجیه پذیر بود.

Cuban-Missile--3

در ماه اکتبر همان سال هواپیماهایU2 آمریکا از سکوهای پرتاب موشک‌های در حال ساخت عکس گرفتند. این سکوها قادر به پرتاب کردن موشک هایی با برد ۱۶۰۰ کیلومتر بودند. جان کندی، رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا به محض آگاهی از حضور موشک‌های روسی، در پیام خود در شب ۲۲ اکتبر ۱۹۶۲ آماده باش نیروهای آمریکایی را اعلام و حرکت کلیه کشتی‌های روسی به مقصد کوبا را ممنوع اعلام کرد. وی همچنین از نیکیتا خروشچف، رهبر اتحاد شوروی خواست موشک‌ها را تحت نظارت سازمان ملل از کوبا خارج کند.
با پذیرش درخواست کندی از سوی کرملین در ۲۸ اکتبر بحران موشکی کوبا که جهان را تا آستانه جنگ اتمی پیش برد، پایان یافت.

Cuban-Missile- 1

می بینید که این بخش از داستان با گرته برداری کامل و دقیق از تاریخ نوشته شده است. کوجیما با این کار سعی دارد درعین روایت داستان خود، به نوعی مخاطبانش را با تاریخ (به طور خاص سیاست های شوروی و آمریکا) آشنا کند تا در زمان مناسب، هدف خودش که درواقع نقد سیاست های این دو کشور است را عملی سازد. یکی از همین موارد، اشاره صریح کوجیما به صوری بودن توافق بین شوروی و آمریکا (درواقع خوروشچوف و کندی) است. کوجیما به صراحت اشاره می کند که چنین توافقی فقط به منظور گمراه کردن افکار عمومی در جهان بوده و در پشت پرده، این دو کشور توافق دیگری انجام داده اند. بیان چنین دیدگاهی می تواند نظریه جدیدی مبنی بر دروغی بودن اکثر تحرکات و توافقات سیاسی بین قدرت های بزرگ جهان را به وجود آورد. نظریه ای که کوجیما به شدت اصرار به بیان و اثبات آن دارد. در ادامه این مطلب بیشتر با این نظریه آشنا خواهید شد.

بازیگران سیاسی تاریخ
درطول سری بازی های متال گیر، گه گاه با اسامی برخی سیاستمداران واقعی برخورد می کنیم که هر یک نقش عمده ای در شکلگیری تاریخ جهان داشته اند. در ادامه به بررسی زندگی برخی از این شخصیت ها می پردازم:

JOHN-F-KENNEDY


4- جان اف کندی
جان فیتزجرالد کندی (John Fitzgerald Kennedy) - ۱۹۱۷ - ۱۹۶۳ سی و پنجمین رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا بود.
او از ۱۹۶۱ تا زمان به قتل رسیدنش در ۱۹۶۳ ریاست جمهوری را به عهده داشت. او که عضوی از خانواده سیاسی و مشهور کندی بود به عنوان نمادی از لیبرالیسم آمریکایی مشهور است. در طول جنگ جهانی دوم در اقیانوس آرام ناوبان بود و به خاطر شجاعت در نجات جان سربازانش مدال گرفت. کندی هنگام آغاز ریاست جمهوری ۴۳ سال داشت و از این رو جوان‌ترین رئیس جمهور تاریخ آمریکاست (پیش از او این عنوان از آن تئودور روزولت بود).
از اتفاقات مهمی که در دوران ریاست جمهوری او افتاد می‌توان به تهاجم ناموفق به خلیج خوک‌ها، بحران موشکی کوبا، ساخته شدن دیوار برلین، آغاز مسابقه فضایی، اولین اتفاقات جنگ ویتنام و جنبش حقوق مدنی آمریکا اشاره کرد.
کندی رکوردهای دیگری نیز دارد. او تنها کاتولیک رومی است که به ریاست جمهوری رسیده، اولین رئیس جمهور آمریکا که متولد قرن بیستم بود، آخرین رئیس جمهوری که در طول دوره‌اش به قتل رسید، آخرین کاندید حزب دموکرات از شمال آمریکا که به ریاست جمهوری رسید و آخرین کسی که هنگام انتخاب شدن عضو مجلس سنا بود.
کندی در ۲۲ نوامبر ۱۹۶۳ در سن ۴۶ سالگی به قتل رسید. این جوان‌ترین سن مرگ برای یک رئیس جمهور آمریکاست. قتل او یکی از اتفاقات مهم تاریخ آمریکا است، زیرا این قتل باعث مطرح شدن و به نوعی محبوبیت بیشتر او در آمریکا شد و باعث شد او الهام بخش نسل‌های متعددی باشد.

khrushchev-1

5- نیکیتا خورشچوف:
نیکیتا سرگیویچ خروشچف (۱۸۹۴ - ۱۹۷۱)، رهبر شوروی بعد از استالین، و صدر حزب کمونیست شوروی از ۱۹۵۳ تا ۱۹۶۴ و در عین حال از ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۴ نخست وزیر شوروی بود. او پس از رسیدن به رهبری حزب کمونیست در کنگره این حزب سخنرانی کرد و جنایات دوران استالین را محکوم کرد. پس از مرگ خروشچف جنازه وي تحت مراقبت شديد دفن شد و حتي خانواده اش اجازه شركت در مراسم را پيدا نكردند.

موش کورهای با ارزش!

KGB

6- کی .جی. بی (KGB):
کی. جی. بی مخفف نام "اداره اطلاعات و امنیت اتحاد جماهیر شوروی سابق است." (در ایران با نام کا گه به هم شناخته می شود)
کی. جی. بی یک نام کلی برای فعالیت های سرویس اطلاعات شوروی سابق، پلیس مخفی آن کشور و آژانس اطلاعاتی (جاسوسی) شوروی بود و در فاصله سال‌های ۱۹۵۴ تا ۱۹۹۱ (زمان سقوط شوروی) فعالیت داشت.
به دنبال فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ کی. جی. بی جای خود را به اف اس بی (سرويس ضدجاسوسی روسيه) داد، منتقدان عقیده دارند که این تغییر تنها در نام این سرویس است و کی. جی. بی همچنان به فعالیت های پشت پرده خود ادامه می دهد.

cia

7- سیا (CIA)
سیا (Central Intelligence Agency)، سازمان اطلاعاتی آمریکاست که وظیفه جمع آوری و تحلیل اطلاعات درباره حکومت‌ها، شرکت‌ها و افراد خارجی و گزارش این اطلاعات به حکومت آمریکا را دارد.
مرکز سازمان سیا در ایالت ویرجینیاست. این سازمان بخشی از اجتماع اطلاعات آمریکا است که در حال حاضر ریاست آن به عهده مدیر امنیت ملی است. نقش و ویژگی‌های سازمان سیا تقریباً برابر با سازمان ام آی ۶ در بریتانیا، سرویس اطلاعات مخفی در استرالیا یا موساد در اسرائیل است.

حال که با برخی از واقعیت های موجود در داستان آشنا شدید، به بررسی ادامه داستان بازی از طریق دیالوگ های بازی می پردازم:
در ادامه داستان، کوجیما ما را با یکی دیگر از سربازهای افسانه ای آمریکا آشنا می کند. این سرباز کهنه کار یکی از کلیدی ترین مهره های داستان به شمار می رود. او به عنوان یک استاد و مربی جنگ، جملاتی را به شاگرد قدیمی خود گوشزد می کند که در کل بیانگر دیدگاه های خود کوجیما از یک سرباز وفادار و میهن پرست هستند. توجه به دیالوگ های باس، جای تامل بسیار دارد.

* به دلیل اینکه در این بازی کلمه باس، به عنوان یک اسم خاص به کار می رود، از ترجمه آن در تمام متن صرفنظر شده و از آن مانند یک اسم خاص استفاده شده است.

"زیرو: اسنیک؛ رئیس (Boss) رو به خاطر داری؟ همون سرباز افسانه ای و مربی تو. اون درحال حاضر به عنوان مشاور این ماموریت با گروه فاکس همکاری می کنه.
اسنیک: باس؟
زیرو: اون در طراحی نقشه برای انجام این ماموریت به من کمک کرد. من و اون توی SIS با هم کار می کردیم.
باس: جک، این تو هستی؟
اسنیک: رئیس...
باس: با من صحبت کن می خوام صدات رو بشنوم.
اسنیک: 5 سال و 27 روز و 18 ساعته که ندیدمت.
باس: تو وزن کم کردی.
اسنیک: از صدام اینو فهمیدی؟
باس: البته، من تو رو خوب می شناسم.
اسنیک: چرا یکدفعه ناپدید شدی؟
باس: یه ماموریت فوق محرمانه پیش اومد. تو دیگه به من احتیاجی نداشتی.
اسنیک: اما من هنوز همه چیز رو یاد نگرفته بودم.
باس: من همه تکنیک ها رو به تو یاد دادم.
اسنیک: اما هنوز درمورد اینکه یه سرباز چطوری باید فکر کنه چیزی نمی دونم.
باس: من نمی تونم اینو بهت یاد بدم. یه سرباز باید روح قوی، جسم قوی و تکنیک بالایی داشته باشه، و تنها چیزی که تو می تونی از دیگران یاد بگیری تکنیکه. درحقیقت تکنیک چندان مهم نیست. چیزی که خیلی مهمه روحه. جسم و روح مثل دو طرف یه سکه هستند. اون ها درواقع یه چیزند. من نمی تونم به تو یاد بدم که چطور فکر کنی. تو باید سبک خودت رو پیدا کنی. به من گوش کن، اگه سرباز ها به دلیلی در یک جناح قرار دارند دلیل نمی شه که همیشه هم در همون جناح باقی بمونند. سیاست تصمیم می گیره که تو در میدان جنگ طرف کدوم جناح باشی و سیاست در همه چیز وجود داره. اون ها بر اساس زمان تغییر می کنند. خوب دیروز ممکنه بد فردا بشه.
اسنیک: به این دلیل بود که من رو ترک کردی؟

The-Boss

باس: نه، این دلیل ترک من نبود. بهت که گفتم من در یک ماموریت فوق سری بودم. من الان هم توی ماموریت سری هستم. سربازها جایی میرن که بهشون دستور داده می شه. اینجا جاش نیست که علت اونو بپرسی. اما تو دنبال دلیلی برای جنگیدن هستی. تو یه جنگجوی بالفطره هستی، تو تنها یه سرباز معمولی نیستی. یه سرباز یه ابزار سیاسیه، نه بیشتر. درست و غلط جایی در ماموریت او نداره. تو فقط باید به دنبال فرمانی باشی که دریافت می کنی. این چیزیه که به خاطرش سرباز شدی.
اسنیک: من هر کاری می کنم که ماموریتم رو به بهترین شکل انجام بدم، من به سیاست کاری ندارم.
باس: اینطور نیست، دیر یا زود وجدانت تور رو راحت نخواهد گذاشت. در انتها، تو انتخاب خواهی کرد که مثل یه سرباز زندگی کنی یا مثل دیگران فقط اسلحه به دست بگیری. مثلی در خاورمیانه وجود داره که میگه: " صداقت و وفاداری در انتهای کار قرار داره". می دونی معنی این جمله چیه؟
اسنیک: شروع میهن پرستی؟
باس: معنی اون اینه که باید خودت رو برای کشورت وقف کنی. من از رئیس جمهور و فرمانده ام اطاعت می کنم. من آماده ام اگه لازم باشه برای اون ها بمیرم. زمانی که دوره اون ها به پایان برسه، فرد دیگه ای جایگزین میشه. من باز هم طبق دستورات رئیسم عمل خواهم کرد، برای من مهم نیست که چه کسی تغییر کرده. افرادی که ماموریت ها رو دیکته می کنند، یکی نیستند.
اسنیک: پس چه کسی بر حقه؟
باس: با شرایط زمان زندگی کن. ارزش آدم ها به مرور زمان تغییر می کنه. و همینطور روئسای یک کشور. چنین چیزی درمورد دشمنان ما هم صدق می کنه. دشمنانی که ما با اون ها می جنگیم، طبق دستوراتی که در اون زمان دارند رفتار می کنند، ممکنه وفاداری اون ها طی زمان تغییر کنه. اگر ما به این جمله (" صداقت و وفاداری در انتهای کار قرار داره") واقعا باور داشته باشیم دیگه نیازی به باور هیچ چیز در جنگ نخواهیم داشت... حتی اگه دشمنانمون افرادی باشند که روزی اون ها رو دوست داشتیم.
اسنیک: پس یه سرباز باید اینطوری فکر کنه؟
باس: این دقیقا همون چیزیه که ما باید در انجام ماموریت هامون بهش توجه کنیم.

در این بخش با معیار های کوجیما درمورد یک سرباز میهن پرست و فداکار آشنا می شویم.
باس معتقد است که برای یک سرباز واقعی جناح سیاسی، دوست، دشمن و حتی فرمانده ای که دستورات را دیکته می کند تفاوتی نمی کند. از نظر او یک سرباز، فارغ از همه این مسایل وظیفه دارد تا آخرین نفس درخدمت کشورش باشد و درصورت لزوم حتی جان خود را برای اثبات وفاداری نثار کند. او سرباز را ابزاری در خدمت سیاست معرفی می کند که به درست و غلط بودن ماموریت هایش توجهی نمی کند و بنا به اصل وفاداری، همه فرامین را درست فرض کرده و در انجام آن ها تلاش می کند. به عقیدن باس، رمز میهن پرستی واقعی در این نوع رفتار نهفته و یک سرباز واقعی کسی است که اینگونه بیاندیشد و عمل کند.
اما آیا چنین دیدگاهی واقعا درمورد سربازان آمریکایی درست است؟ آیا مفهوم میهن پرستی در ارتش آمریکا به همان شکلی است که کوجیما در بازی توصیف می کند؟ و آیا همه سربازان آمریکایی با این نظر موافقند یا برای میهن پرستی تعریف دیگری دارند. برای پاسخ به این سوال ها بهتر است با نگاهی دقیق تر به مسایل مربوط به سربازان آمریکایی توجه کنیم. به این منظور به بررسی عقاید گروهی از سربازان کهنه کار آمریکایی با عنوان "انجمن كهنه سربازان علیه جنگ" می پردازیم و مفهوم میهن پرستی آمریکایی را از زبان آن ها می شنویم:
سربازان و نظامیان قدیمی ارتش آمریكا یا از عراق گریخته اند یا از تمدید قراردادشان با پنتاگون سر باز زده اند و اغلب از نیروهایی هستند كه در جنگ های خلیج فارس دوم و افغانستان و در سایر نقاط جهان حضور داشته اند. این نظامیان انجمنی تشكیل داده اند با عنوان "انجمن كهنه سربازان علیه جنگ". این سربازان در دادگاهی بوش و بلر را به محاكمه كشیده اند و از سربازان حاضر در افغانستان و عراق خواسته اند كه پادگان ها را ترك كنند. در این میان تیم گودریچ، خلبان سابق نیروی هوایی آمریكا از همرزمان خود خواست در مقابل اوامر افسران خود،كه در جنگی نامشروع در عراق شركت كردند، مقاومت كنند. (توجه کنید که این موضوع دقیقا خلاف نظرات باس درمورد اطاعت بی چون و چرای سربازان از مافوق خود، بدون در نظر گرفتن درست و غلط بودن فرمان صادره است.)
تیم گودریچ، در حاشیه جلسه محاكمه بوش و بلر، در اسلامبول تركیه به خبرنگاران اظهار داشت:
"امیدوارم سربازان آمریكایی این را بفهمند كه در جنگی غیرقانونی شركت كرده اند و من از آن ها می خواهم كه از دستور فرماندهان خود تمرد كنند."
او كه تاكنون سه بار در عراق و افغانستان خدمت كرده، پیش از آغاز جنگ در مارس2003 حاضر به تجدید قرارداد خود با پنتاگون نشده است.

The-Boss-2

او می گوید:
"خیلی ها مقاومت كرده اند، اما مردم در جریان آن ها قرار ندارند. باید سربازان آمریكایی هرچه زودتر خاك عراق و افغانستان را ترك كنند، زیرا نظامیان بخشی از مسأله هستند نه راه حل آن (بازهم تضادی دیگر، برخلاف نظر باس و کوجیما که سربازان را مهره های سیاست و عامل سرنوشت ساز در حل هرگونه بحرانی می دانند، سربازان آمریکایی خود را تنها بخشی از مسئله می دانند و راه حل را در جای دیگری می بینند.).
وی می گوید: رسانه های صهیونیستی تبلیغاتی آمریكا كه در اختیار و انحصار لابی های اسراییل است، ما را ضد میهن معرفی كرده اند. ما چگونه می توانیم ضد میهن باشیم وقتی كه سربازان خود را تشویق به بازگشت به خانه هایشان می كنیم. میهن پرستی و عشق به میهن مستلزم قربانی كردن بی وقفه و بی پایان نیروهای آمریكایی در جنگی كه با شعار توجیه شده است، نیست و دولت آمریکا باید توضیحی شرافتمندانه برای ادامه حضور در عراق ارایه كند. (باز هم بحث میهن پرستی در اینجا به چالشی جدی کشیده می شود. در بازی کشته شدن برای وطن (به حق یا به ناحق!) میهن پرستی تلقی می شود ولی در واقعیت، حتی ترک جنگی نامشروع و بازگشت به وطن، اصل میهن پرستی خوانده می شود و مرگ و کشتار بی وقفه سربازان آمریکایی در جنگ، به هیچ وجه میهن پرستی نامیده نمی شود. )
با توجه به نکات ذکر شده به نظر می رسد که کوجیما معنی و مفهوم واژه میهن پرستی به روش سردمداران آمریکایی را به خوبی درک کرده و مفهوم توسعه طلبی و جنگ افروزی را میهن پرستی معرفی می کند. در چنین دیدگاهی است که سربازان حکم چرخ دنده های ماشین جنگی یک کشور را پیدا می کنند و بدون درنظر گرفتن هرگونه اخلاقیات (درست و غلط بودن هدف) دستورات مافوق را به اجرا در می آورند. در این سیستم آن ها ابزارهایی تاریخ مصرف دار هستند، که دولت ها به منظور دستیابی به اهدافشان آن ها را مورد سوء استفاده قرار می دهند و درصورت مستعمل شدن، از گردونه بازی حذف می شوند.

در ادامه داستان، کوجیما از شخصیت دیگری به نام کلنل ولگین نام می برد و او را مصوب آشوبی بزرگ (رویارویی مجدد شوروی و آمریکا ) معرفی می کند.

به این دیالوگ ها توجه کنید:
" ساکالو: ولگین کسیه که قصد داره سرزمین مادرش رو به تصرف درآره. پس از بحران موشکی کوبا، سرانجام با پیگیری گروه های حافظ صلح، خورشچوف تصمیم گرفت با غرب سازش کنه. اما با مخالفت شدید ایالت های مختلف و گروه های ضد غرب در روسیه مواجه شد. خورشچوف تلاش می کرد تا با کمک بزرگترین حامی خودش در این پروژه اوضاع رو آروم کنه که اون تراژدی آخرین روزهای نوامبر به وجود اومد.
اسنیک: ترور رئیس جمهور کندی؟
سوکولو: دقیقا، اون یکدفعه بزرگترین حامی خودش رو از دست داد و قدرتش روز به روز رو به افول گذاشت. گروه های مخالف دولت از این فرصت استفاده کردند و شروع به صف آرایی علیه خورشچوف کردند. اون ها قصد داشتند به جای اون برژنف (Brezhnev) (8) و کاسیگین (Kosygin) (9) را جایگزین کنند.
مغز متفکر این واقعه کسی نبود جز کلنل ولگین. اون در خفا درحال طراحی و ساخت سلاح مخفی دیگه ای بود تا بتونه در آینده نقشه اش رو عملی کنه. اما این کار هم اونو به اندازه کافی راضی نمی کرد. به همین دلیل اون منو به اینجا آورد تا با ساخت سلاح جنگی پیشرفته ای که طراحی کرده بودم بتونه اهرم فشار قوی تری رو به دست بیاره. حدس می زنم که اون ها قراره به زودی اونو تست کنن. اسم اون سلاح Shagohod هست."

با بررسی تاریخ در می یابیم که شخصیت ولگین هم همانند شخصیت ساکالو، ساختگی و زاده ذهن کوجیما بوده و در واقعیت چنین شخصیتی وجود ندارد. حال این سوال مطرح می شود که این شخصیت چگونه شکل گرفته و منشاء الهام آن چه فرد و یا افرادی بوده اند؟ با گشت و گذار در تاریخ روسیه- و درست در همین مقطع زمانی مورد نظر- شخصیتی واقعی را خواهیم یافت که به نظر می رسد شخصیت ولگین به نوعی الگویی از آن باشد. این شخصیت پن کوفسکی نام دارد.

جاسوسی که از سردسیر آمد!

penkovsky

"پن کوفسکی" به عنوان جاسوس در شوروی سابق فعالیت می کرد، و نیز از این می ترسید که "خورشچف" جنگ اتمی را آغاز کند. درماه می 1961 پن کوفسکی پس از شرکت درجلسه ای طولانی با کسانی که با او در ارتباط بودند به مسکو بازگشت. او با استفاده از دوربین مینوکس خود از هزار پرونده از وزارت دفاع شوروی درمورد توان موشکی کشو رعکس گرفت. 18 جولای سال 1961 پن کوفسکی یک بار دیگر به لندن بازگشت تا اطلاعات تازه ای در اختیار رابطان انگلیسی خود قراردهد. در این جلسه که به طور مخفی برگزار شد، پن کوفسکی اطلاعات مربوط به شوروی را دراختیار انگلیسی ها گذاشت. براساس این اطلاعات اعضای گروه دریافتند خورشچف تعدادی از موشک های اتمی تهاجمی شوروی را درکوبا مستقرکرده است. هواپیمای جاسوسی یو2 در زمان خود یک شاهکار فن آوری بود، این هواپیما با بال های بزرگ بیست و شش متری و وزن بسیار کم می توانست در ارتفاع بیش از بیست سه هزار متر پرواز کند، این هواپیما می توانست در هر پرواز هشت هزار کیلومتر را طی کند و یازده ساعت در آسمان بماند. یو2 یکی از برترین دوربین های آن زمان بود و "ادوین ارلند" مخترع دوربین "پولاروید" آن را اختراع کرده بود. این دوربین از ارتفاع بیست و پنچ کیلومتری می توانست تصاویری باز از مساحتی بالغ بر دویست کیلومتر عکس بگیرد و یا تصاویری بسته و دقیق از اشیائی به عرض سی سانتی متر ضبط کند. این دوربین به سی شش هزار متر فیلم بسیار نازک و مخصوص مجهز بود و در هر پرواز می توانست چهار هزار عکس بگیرد. اطلاعاتی که پن کوفسکی دراختیار غربی ها قرارداده بود، به کارشناسان عکس سازمان سیا کمک کرد تا صحت این سناریو را تایید کنند. اتحاد شوروی موشک های تهاجمی خود را درکوبا مستقرکرده بود. موشک هایی که می تواست ایالات متحده را هدف قراردهد. رئیس جمهور معتقد بود باید اقدامی محتاطانه اتخاذ کنیم، اما سران ارتش مایل بودند موشک ها را بمباران کنند و کوبا را اشغال کنند. در موسکو پن کوفسکی پرکارتر ازهمه بود؛ رابطان انگلیسی از او اطلاعت بیشتری می خواستند و او مجبور بود بیشتر خطرکند. در تابستان سال 1962 پن کوفسکی بر دامنه فعالیت های خود افزود و چندین بار با رابط خود "ژانت چیزن" همسر رئیس سازمان جاسوسی انگلستان، شعبه مسکو ملاقات کرد.

penkovsky-2

آن ها در اینجا با هم ملاقات می‌کردند؛ خیابان مالو پلاک 21. پن کوفسکی ابتدا اطراف را زیر نظر می‌گرفت و سپس وارد ورودی مجتمع آپارتمانی می‌شد و فیلم ها و نوشته را به رابط انگلیسی اش تحویل می داد. چیزن دستورهای تازه را به او منتقل می کرد و موعد ملاقات آینده تعیین می شد. در ملاقات بعدی، مأموران اینبار آن دو را زیر نظر گرفته بودند، و یکی از دوربین های نظارتی كی.جی.بی در حین ورود پن کوفسکی به آپارتمان از او عکس گرفت. مأموران، كی.جی.بی پن کوفسکی را در عکس شناختند و به طور مخفیانه وسایل ضبط صدا و تصویر را درون آپارتمان او در مجتمع کار گذاشتند. اکنون پن کوفسکی به طور بیست و چهار ساعته تحت نظر بود. افسران ضد جاسوسی آپارتمان پن کوفسکی راجستجو کردند و دوربین مینوکس او را به دست آوردند. در کنار آن یک رادیو بی‌سیم و یک دفترچه رمز بود، پن کوفسکی هنوز متوجه خطری نبود که او را تهدید می کرد. سرانجام روز بیست و دوم اکتبر سال 1962 و لحظه اوج بحران فرا رسید. کندی با توجه به اطلاعاتی که پن کوفسکی داده بود دستور دارد کوبا را محاصره دریایی کنند. این بزرگترین تحرک نظامی آمریکا پس از جنگ بود. مأموران كی.جی.بی، پن کوفسکی را مخفیانه در مسکو دستگیر کردند. روز بیست و هشتم اکتبر سال 1962 ناو روسی که به سوی کوبا در حرکت بود، بازگشت. خورشچف عقب نشینی کرد. شش ماه بعد در مسکو محاکمه پن کوفسکی آغازشد. دادستان کل اتحاد جماهیر شوروی او را به خیانت و جاسوسی متهم کرد، زیرا شواهد قاطعی علیه او وجود داشت. دوربین مینوکس و سایر وسایل جاسوسی او را به دادگاه آورده بودند، دادگاه از اوخواست روش کار با این تجهیزات را شرح دهد. سرانجام حکم دادگاه قرائت شد و پن کوفسکی مجرم شناخته شد و او را به مرگ محکوم کردند. پن کوفسکی به زندان "اوویا" منتقل شد. روز هفدهم می سال 1963 شوروی اعلام کرد پن کوفسکی اعدام شده است.

البته شخصیت ولگین تنها بخش کوچکی از شخصیت پن کوفسکی را در خود جای داده و افراد دیگری نظیر آسلات (شخصیتی روس که در عین دشمنی با آمریکا، در حد جنون شیفته فیلم های وسترن آمریکایی است تا حدی که نام خود را گربه سیاه گوش آمریکایی گذاشته) و تا حدودی هم ساکالو، بخش هایی از شخصیت مرموز و پیچیده او را به ارث برده اند.


دیگر بازیگران سیاسی داستان
همانطور که دیدید، در ادامه داستان از دو شخصیت دیگر (برژنف و کاسیگین) هم نام برده شد. این دو شخصیت هم جزو افراد واقعی این داستان محسوب می شوند. در ادامه به معرفی این دو شخصیت سیاسی می پردازم:

Leonid-Brezhnev

8- لئونید ایلیچ برژنف
لئونید ایلیچ برژنف، سیاست‌مدار و رهبر شوروی از سال ۱۹۶۴ تا ۱۹۸۲ بود. وی در تاریخ ۱۹ اکتبر سال ۱۹۰۶ در شهرک کامنکا در استان دنپروپتروفسک در اوکراین امروزی که در آن زمان جزئی از امپراتوری روسیه بود زاده شد و در تاریخ ۱۰ نوامبر سال ۱۹۸۲ در مسکو درگذشت. او در سال ۱۹۶۴ دبیر اول و از سال ۱۹۶۵ به بعد دبیر کل کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی بود. از سال ۱۹۶۰ تا سال ۱۹۶۴ و از سال ۱۹۷۷ تا ۱۹۸۲ ریاست شورای عالی اتحاد شوروی را به عهده داشت.
سال های پایانی رهبری برژنف در رسانه‌های جمعی «رکود» نامیده شد. بحران همگانی در دولت شوروی، گرایش های منفی در اقتصاد، توسعه بیش از حد دستگاه دیوانسالاری از ویژگی های این دوره است.
در دوره زمامداری برژنف بنابر خواست حکومت افغانستان، نیروهای شوروی به این کشور اعزام گردید که پیامدهای دشواری را با خود داشت.
برژنف با کشور آمریکا در دوره ریاست جهموری نیکسون همکاری فضایی برقرار ساخت که نتیجه آن پروژه آزمایشی آپولو-سایوز بود. در سال ۱۹۸۱ لهستان خود را از شوروی جدا کرد ولی همچنان به همکاری نظامی با این کشور ادامه داد.
برژنف در سال ۱۹۸۲ پس از چند ماه بیماری سرانجام درگذشت. پس از او یوری آندروپوف به جای او نشست.

kosygin

9- الکسی کاسیگین
۱۵ اکتبر ۱۹۶۴ دفتر سیاسی حزب کمونیست شوروی نیکیتا خروشجف را از همه سمت هایش در دولت و حزب برکنار کرد و اعلام داشت که این تصمیم به دلیل ضعف سلامتی جسمانی او صورت گرفته است. در پی بر کناری خروشچف، لئونید برژنف دبیر اول حزب و الکسی کاسیگین رئیس شورای وزیران شوروی شد و هر دو اعلام داشتند که سیاست همزیستی مسالمت آمیز با غرب را ادامه خواهند داد.
دو روز بعد پراودا ارگان حزب کمونیست شوروی در مقاله ای خروشچف را به باد انتقاد گرفت و او را سبک مغز، از خود راضی و مردی که بدون بررسی کافی تصمیم می گرفت و کارهای زیان آور و گاهی بچگانه انجام می داد توصیف کرد.
از این مقاله چنین بر می آید که برجستگان وقت شوروی از انتقاد خروشچف از سیاست استالین، کوتاه آمدن سریع او در برابر امریکا در جریان بحران موشکی کوبا در اکتبر ۱۹۶۲ و نیز رنجاندن چین راضی نبودند.

لازم به ذکر است که درطول روایت داستان متال گیر، هنوز خورشچوف حکومت شوروی را برعهده دارد و در تمام مدت روایت داستان، ولگین سعی دارد تا با انجام عملیات هایی علیه او، زمینه را برای روی کار آمدن برژنف فراهم کند. این اتفاق سرانجام در پایان داستان روی می دهد.
داستان بازی به این شکل ادامه پیدا می کند که دولت آمریکا پس از پایان بحران موشکی کوبا، و تسلیم ساکالو به شوروی، تصمیم می گیرد تا در عملیاتی فوق سری دو هدف اصلی را دنبال کند. یکی بازگرداندن مجدد ساکالو به آمریکا (به منظور تخلیه اطلاعاتی درمورد سلاح جدید شوروی) و دیگری نابودی سلاح مخفی و مخرب روس ها به نام Shagohod. به همین منظور دولت آمریکا از یکی از بانفوذترین و زبده ترین ماموران خود (با نام رمزی باس) دعوت می کند تا رهبری این عملیات را به عهده گیرد. توانمندی ها و شهرت باس می توانست او را هرچه بیشتر به کلنل ولگین نزدیک کند و مقدمات پیروزی عملیات را فراهم کند. تنها چیزی که برای شروع عملیات لازم بود، پخش شدن خبر خیانت باس (البته به دروغ) به آمریکا و پیوستنش به شوروی بود. البته دولت آمریکا به منظور واقعی جلوه کردن این خبر و نابودی Shagohod ، دو موشک اتمی مینیاتوری در اختیار باس قرار می دهد تا به واسطه آن ها بتواند اعتماد ولگین را جلب نماید. خبر خیانت باس و دزدیده شدن دو موشک اتمی آمریکا خیلی زود از طریق جاسوسان دو کشور پخش می شود و به گوش ولگین می رسد. چند روز بعد، باس خودش را به گروه ولگین می رساند و با استقبال گرم او مواجه می شود.

The Pain

ولگین از دیدن سلاح های اتمی همراه باس بسیار خوشحال می شود و از او درخواست می کند تا گروه معروف کبری را یکبار دیگر بازسازی کند. با بازسازی مجدد گروه کبری (سربازانی با القاب درد (Pain)، ترس (Fear)، پایان (The End)، غم (Sorrow) و خشم (Fury)

The End

[ توجه کنید، با چه ظرافتی اسامی این افراد به پیامدهای منفی جنگ اشاره دارند. ترس، خشم، درد، غم و سرانجام پایان] ) به رهبری باس، گروه ولگین نفس تازه ای می گیرد و او خودش را برای انجام عملیاتی بزرگ علیه خورشچوف آماده می کند.

The Sorrow

درحالیکه ماموریت باس به خوبی درحال انجام شدن بود، ناگهان اتفاق غیر منتظره ای رخ می دهد؛ در یکی از روزها که گروه ولگین برای انجام عملیات، درحال نقل و انتقال ابزار و تجهیزات نظامی بودند، ولگین تصمیم می گیرد به منظور گرفتن انتقام از خورشچوف، پایگاه تحقیقاتی ساکالو در روسیه را با یکی از موشک های اتمی که باس به همراه آورده بود مورد حمله قرار دهد...

The Fear-2

" ولگین: فکر کنم زمان اون رسیده که اسباب بازی جدیدمون رو امتحان کنم.
آسلات: کلنل، حتی اگه اونها دشمن ما هم باشن، هنوز هموطن های ما محسوب میشن.
ولگین: این من نیستم که ماشه رو فشار می دم، دوست آمریکاییمون برامون این کارو انجام می ده. (ولگین هم به باس خیانت می کند و شلیک موشک را به او نسبت می دهد!)
آسلات: تو می خوای به مردم خودت بمب اتم شلیک کنی؟
ولگین: آلامو (10) رو یادت میاد؟
آسلات: کلنل!"

Volgin

در اثر این اتفاق پیش بینی نشده، عملیات باس با شکست مواجه می شود و فصل جدیدی از تنش ها بین دو کشور شوروی و آمریکا شکل می گیرد. در پی این اتفاق خورشچوف مستقیما با جانسون، رئیس جمهور وقت آمریکا تماس برقرار می کند و او را متهم به نقض پیمان صلح می کند. اما جانسون به شدت این موضوع را کتمان می کند و آن را امری خارج از کنترل دولت آمریکا می داند. در نهایت شوروی یکهفته به آمریکا فرصت می دهد تا بیگناهی خود در این ماجرا را اثبات کند. دولت آمریکا تصمیم می گیرد تا به هر طریق ممکن خود را از باتلاقی که در آن گرفتار شده است بیرون بکشد، به همین منظور آخرین شاگرد باس، تنها فرد مورد تایید دولت آمریکا (اسنیک)، از طرف دولت به ماموریتی فوق سری فرستاده می شود:

" اسنیک: زیرو، ممکنه بگی اینجا چه اتفاقی افتاده؟ برای چی اونا من رو سوال پیچ کردن؟ مثل بازجویی بود، فکر می کردن که من خائن هستم و با باس همدست شدم.
زیرو: اونها دنبال یه قربانی می گردن.
اسنیک: یعنی گروه فاکس کارش تمومه؟
زیرو: نه، روباه هنوز هم یک قدم از سگ ها (Hound) جلوتره. دلیل اینکه امروز اومدم تو رو ببینم اینه که فاکس نیاز داره تا این بدنامی از اسمش پاک بشه. (توجه داشته باشید که باس هم در گذشته با گروه فاکس کار می کرده)
اسنیک: درمورد چی حرف می زنی؟
زیرو: موقعیت تغییر کرده. ما شانس این رو داریم که از این بحران زنده بیرون بیایم.
اسنیک: چی؟ کدوم شانس؟
زیرو: آشفته نشو. امروز صبح با افراد سیا ملاقات داشتم.
اسنیک: اون ها تصمیم دارن ما رو از بین ببرن؟
زیرو: نه، چیزی بدتر از این. دیروز از کاخ سفید یه پیغام فوری رسید...

رئیس: رئیس جمهور جانسون (11)؟
جانسون: بله، آقای رئیس. گوش می دم.
خورشچوف: چند روز پیش در کشور من یکی از پایگاه های تحقیقاتی اصلی OKB-754 با یک حمله اتمی نابود شد. درست درهمون لحظه نیروهای ضد هوایی ما از هواپیماهای نظامی شما سیگنال هایی دریافت کردند ( آمریکا برای پشتیبانی از عملیات ولگین علیه خورشچوف، مخفیانه تعدادی از هواپیماهای جنگی خود را به روسیه اعزام کرده بود که شلیک موشک توسط ولگین، باعث لو رفتن این نقشه شد.) این موضوع برای شما آشنا نیست؟ به خاطر وجود این شرایط من نیروهای نظامی خودم رو درحالت آماده باش کامل قرار دادم. بسته به عکس العمل شما، نیروهای من در بالاترین حالت آماده باش نظامی قرار دارند و منتظر شروع یه آرماگدون هستند. با کمک رئیس جمهور قبلی من تونستم بحران کوبا رو به سلامتی پایان بدم. اما درحال حاضر قدرت من چندان زیاد نیست. اگه بتونم از این بحران سالم بیرون بیام، پشتیبان بزرگی برای تو خواهم شد.
جانسون: من باید خودم با شما تماس می گرفتم. می دونستید که یکی از سربازان ما چند وقت پیش به ما خیانت کرد و به کشور شما ملحق شده؟
خورشچوف: نه.
جانسون: پس راجع به این موضوع هم چیزی نشنیدید... مردی که این خیانت رو طراحی کرده یه کلنل روسی به نام ولگینه.
خورشچوف: ولگین؟ رهبر اون گروه افراطی تندرو؟ اسم اون سرباز که به ولگین ملحق شده چیه؟
جانسون: اسم اون باسه. اون برای ما یه سرباز افسانه ای محسوب میشه. درطول جنگ جهانی دوم، اون یکی از افرادی بود که در رسیدن به پیروزی به ما کمک بسیار زیادی کرد. تو روسیه شما اون رو به اسم Voyevoda می شناسید.
خورشچوف: منظورت همون باسه معروفه؟ مادر نیروهای ویژه؟
جانسون: بله، درست متوجه شدی. اون دوتا از موشک های اتمی مینیاتوری ما رو با خودش همراه داره.
خورشچوف: اون دوتا از موشک های مینیاتوری اتمی رو با خودش داره؟
جانسون: منم از همین می ترسم... فکر می کنم اون موشک ها رو به گروه جدیدش هدیه کرده باشه. دقت و نوع عملکرد موشک شلیک شده شباهت زیادی به اون موشک ها داره.
خوروشچوف: اما در اثر برخورد موشک اتمی، پایگاه تحقیقاتی ساکالو به طور کامل نابود شده.
جانسون: همدردی عمیق من رو به خاطر این تراژدی بپذیرید.
خورشچوف: پس کلنل ولگین به باس کمک کرده تا دو تا از موشک های اتمی مینیاتوری رو بدزده و اون ها رو به عنوان هدیه به نیروهای شورشی بده، بعد از اون هم ولگین با استفاده از یکی از اون ها پایگاه تحقیقاتی سوکولو رو نابود کرده تا با این کار تحقیقات ما رو متوقف کنه. درست می گم؟
جانسون: بله، درسته.
خورشچوف: و دولت آمریکا دست داشتن در همه این وقایع رو انکار می کنه، این هم درسته؟
جانسون: این هم درسته، ما درگیر مسئله پیچیده ای شدیم.
خورشچوف: پس هواپیماهای آمریکایی تو صفحه رادار ما چیکار می کردند؟ این نقض کامل حریم هوایی کشور ماست، و تو هنوز هم می گی که این موضوع تحت فرمان تو نبوده؟
جانسون: درسته.
خورشچوف: تو می خوای که من باور کنم همه این اتفاقات فقط کار یه سرباز بوده؟
جانسون: نمی دونم چی باید بگم.
خورشچوف: ارتش اصرار داره که این دستور از طرف تو صادر شده.
جانسون: یکبار گفتم و دوباره هم تکرار می کنم. دولت ما در این واقعه نقشی نداشته.
خورشچوف: من واقعا دوست دارم که این موضوع رو باور کنم. به هر حال، نفوذ و قدرت من بعد از واقعه کوبا تحلیل رفته. من به دلایل قوی ای نیاز دارم تا بتونم جلوی جنگ بین شوروی و آمریکا رو بگیرم. تو فقط یکهفته وقت داری تا باس رو دستگیر کنی و اون یکی موشک اتمی رو برگردونی. پس، باید راهی برای اثبات بیگناهیت پیدا کنی.
جانسون: بیگناهی خودمون رو ثابت کنیم؟
خورشچوف: بله، باید به من ثابت کنی که این یه حقه دیگه از طرف تو نیست.
جانسون: باس باید به کلنل ویگین نزدیک باشه. درمورد این چه نظری داری؟
خورشچوف: من نمی تونم خودمو جای تو تصور کنم. موقعیت سیاسی ناپایداریه. ولگین کسیه که برژنف می خواد با کمک اون منو سرنگون کنه. یکهفته، تو فقط یکهفته فرصت داری... و اگه سوالی نداری، لطفا یه فکری برای ولگین بکن.
جانسون: منظورت چیه؟
خورشچوف: هیچی... منظوری ندارم. اسم اینو یه اطمینان خاطر برای دو نفر آدم سیاسی بدون که می خوان باز هم به روابط خودشون ادامه بدن.
جانسون: اگه ما نتونیم بی گناهیمون رو ثابت کنیم چی؟
خورشچوف: من دیگه نمی تونم از حمله نظامی جلوگیری کنم. من برکنار می شم و اونها انتقام می گیرند.
جانسون: حمله اتمی به آمریکا؟
خورشچوف: من به اختیارات شما آگاهم، آقای رئیس جمهور.
جانسون: اختیارات؟
خورشچوف: اگه شکست بخوری، معنیش اینه که یه جنگ جهانی جدید شکل می گیره.

زیرو: برای اینکه از یه جنگ بزرگ جلوگیری بشه ما باید بی گناهی آمریکا رو اثبات کنیم.
اسنیک: و حذف باس توسط ما دلیل بی گناهی آمریکاست؟
زیرو: درسته، رده های بالای امنیتی تصمیم گرفتند که تو رو برای پایان دادن به این قائله انتخاب کنند. به نظر اون ها تو تنها کسی هستی که می تونه به این بحران خاتمه بده. تو آخرین شاگرد اون هستی. ما انتخاب دیگه ای نداریم.
اسنیک: روس ها تو این ماجرا به ما کمک می کنند؟
زیرو: اون ها به ما اجازه دادن تا از ماهواره ارتباطیشون تو این ماموریت استفاده کنیم.
اسنیک: فقط همین؟
زیرو: اون ها ارتباط ما رو با تعدادی از ماموران نفوذی هم برقرار کردند.
اسنیک: نفوذی؟
زیرو: بله، به زودی اون ها با تو ملاقات می کنند و درمورد نحوه فرارت پس از انجام ماموریت بهت توضیح میدن. اسنیک، فراموش نکن که تو دو تا ماموریت داری:1- پیدا کردن Shagohod و 2- از بین بردن باس
اسنیک: نابودی باس؟
زیرو: اسم رمز این ماموریت (مار خور)- Snake Eater- است.
اسنیک: این اسم رمز برای این انتخاب شده که من باید تیم کبرا و باس رو با هم نابود کنم، درسته؟
زیرو: کلنل ولگین رو فراموش نکن.
اسنیک: من یه قاتل جایزه بگیر نیستم.
زیرو: می دونم، اما این خواست کرملینه.
اسنیک: درخواست کرملین؟ منظورت اینه که اون ها برای انجام این کار از ما درخواست کردن؟ به ما چه ارتباطی داره که خورشچف و رژیم حاکم شوروی توسط کلنل ولگین تهدید می شن؟
زیرو: اگر ما بتونیم کاری کنیم که این شوروی از تبادل هسته ای خودش دست برداره، اونوقت ما موفقیت بزرگی رو به دست می آریم.
اسنیک: و درخواست CIA چیه؟
زیرو: اولویت برای ما نجات سوکولو و نابودی Shagohod است. قبل از انجام ماموریت بهتره با ماموران مخفی دیدن کنی و از اون ها اطلاعات بگیری. اسم رمز اینه "آزادیخواهان کجا هستند؟" و " La-Li-Lu-Le-Lo" "

این بخش از داستان به وضوح به نقد سیاست های غلط دو کشور آمریکا و روسیه می پردازد و پرده از راز مهمی بر می دارد. با وجود اینکه این بخش از داستان ساختگی است، اما درون مایه ای واقعی دارد. این که دولت آمریکا از سربازان قدیمی خود همچون سپر بلا برای نجات از باتلاق حماقت های خود استفاده می کند و برای خدمات گذشته آن ها پشیزی ارزش قایل نمی شود، داستانی واقعی و تکراری است. در اینجا هم باس، سربازی که طبق ادعای خود آمریکایی ها در جنگ جهانی دوم عامل پیروزی دولت آمریکا شده بود، حالا به خاطر نجات دولت آمریکا از بحرانی که خودش به وجود آورده باید قربانی شود، آن هم نه به عنوان یک سرباز وفادار و میهن پرست. بلکه به عنوان خائنی که به کشورش پشت کرده و قصد نابودی آن را دارد. این است معنی میهن پرستی به سبک آمریکایی!!
اگر خوب به خاطر داشته باشید کمی قبل دیالوگ هایی از باس دیدم که در آن دیدگاه های خودش راجع به یک سرباز کامل و میهن پرست را بیان می کرد. حال ببینید که چنین سرباز وفاداری در یک سیستم حکومتی نالایق که ادعای دموکراسی و حقوق بشرش گوش جهان را کر کرده به چه سرنوشت شومی دچار می شود... اما قبل از آن بهتر است به ماجرای نبرد آلامو که ولگین در هنگام شلیک موشک به پایگاه ساکالو به آن اشاره کرد بپردازیم:

alamo-war-2

10- نبردآلامو
نبردی بود بین قوای تگزاسی و ژنرال "سانتا آنای" مکزیکی که در ۱۸۳۶ رخ داد و منجر به شکست قوای تگزاس گردید. در این نبرد (که به نبرد آلامو مشهور است) که با محاصره قلعه توسط ارتش مکزیک صورت گرفت، تمامی قوای آمریکایی پس از چند روز مقاومت، تار و مار و نابود گردیدند. دیوی کراکت (قهرمان ملی آمریکا) نیز در زمره کشته شدگان بود.

David Crockett

دیوی استرن کراکت (Davy Crockett) متولد ۱۷۸۶ در تنسی، و متوفی ۱۸۳۶، قهرمان ملی و افسانه ای، فرمانده نظامی، کاشف، و سیاست‌مدار آمریکایی بود. در سال ۱۸۳۵، در هنگام متشنج شدن اوضاع تگزاس، و اشغال آن منطقه بوسیله ارتش مکزیک، سرهنگ کراکت جهت کمک به نیروهای آمریکا شخصا و داوطلبانه راهی تگزاس گردید. وی در نبرد آلامو در قلعه آلامو در سن آنتونیو توسط ارتش ژنرال سانتا آنا (مکزیکی) محاصره و دستگیر شد. سانتا آنا سپس کراکت را تیرباران کرد.

اشاره به چنین داستانی در این مقطع از بازی، کمی عجیب و نامفهوم به نظر می رسد. شاید اشاره ولگین به این واقعه در هنگام شلیک موشک اتمی به پایگاه ساکالو، اشاره ای به کشته شدن دیوی کراکت در آن واقعه باشد. همانطور که در بالا هم اشاره او نیز همانند باس یک قهرمان ملی و افسانه ای و فرمانده نظامی محسوب می شد و ولگین با یادآوری این داستان، چنین سرنوشتی را برای باس هم پیش بینی می کند.

lyndon-b-johnson

11- لیندون جانسون
لیندون جانسون (Lyndon B. Johnson)، نام سی و ششمین رئیس جمهور آمریکا است.
جانسون پس از کسب افتخاراتی چند در زمینه دفاع از کشور آمریکا در برابر دشمنان این کشور و ارتقاء در مجلس سنای آمریکا در سال ۱۹۶۰ تلاش برای دریافت عنوان نامزدی دموکرات‌ها را برای شرکت در انتخابات ریاست جمهوری همین سال، آغاز کرد. هنگامی که از جان اف کندی در این مبارزه شکست خورد، بسیاری از دوستان نزدیک خود را پس از پذیرش پست معاونت در کابینه کندی به تعجب و شگفتی واداشت.

زمانی که کندی در دالاس مورد سوءقصد قرار گرفت، جانسون در اتومبیلی دیگر در کاروان ریاست جمهوری شاهد اصابت گلوله به وی بود. جانسون پس از مرگ کندی در هواپیمای جت مخصوص رئیس جمهور در فرودگاه دالاس سوگند ریاست جمهوری ادا کرد.
در دوران زمامداری جانسون مجلس سنای آمریکا قوانین متعددی را در زمینه حقوق مدنی، آموزشی و رفاهی به تصویب رساند. سنا همچنین تلاشی را برای مبارزه با فقر که جانسون از آن با عنوان «جنگ علیه فقر» یاد کرد، در دستور کار قرار داد. لیندون جانسون در سال ۱۹۶۴ به عنوان نامزد دموکرات‌ها در انتخابات شرکت کرد و گوی سبقت را از «بری گلدواتر» رقیب اصلی‌اش ربود. تراژدی جنگ جنوب شرق آسیا و شورش‌های خیابانی در داخل از جمله وقایع مهم تاریخی دو سال پایانی دوران تصدی جانسون هستند.

ادامه داستان...
اسنیک برای انجام ماموریت به منطقه اعزام می شود و در همین بین یکبار دیگر با باس روبرو می شود.

"اسنیک: رئیس، تو اینجا چیکار می کنی؟
باس: من دیگه رئیس تو نیستم. اینجا چیزی برای تو وجود نداره. برگرد به خونه. برو پیش رئیست. لازم نیست خودت رو در اینجا ثابت کنی (خودی نشون بدی). اینجا آمریکا نیست.
اسنیک: چرا خیانت کردی؟
باس: من خیانت نکردم. من تا انتها... وفادار هستم. وفادار به هدفم. تو چطور، جک؟ تو می خوای چیکار کنی؟ به کشورت وفادار می مونی یا به من؟ به کشورت، یا مربیت؟ به ماموریتت یا اعتقاداتت؟ به وظیفت نسبت به سربازانت یا احساسات شخصیت؟ تو هنوز حقیقت رو نمی دونی. اما دیر یا زود باید انتخاب کنی. انتظار ندارم که منو ببخشی. اما تو نمی تونی منو شکست بدی. می دونی که من خیلی قوی تر از تو هستم. یادت باشه اگه تو نتونی گذشته ات رو پشت سرت بذاری، نمی تونی جون سالم به در ببری. دفعه بعدی که ببینمت می کشمت."

در شرایطی که اسنیک بر سر یک دوراهی قرار گرفته است و چاره ای جز کشتن عزیزترین فرد زندگیش ندارد، متوجه می شویم که بروز چنین شرایطی در ارتش آمریکا امری تکراری بوده و قبل از این ماجرا هم افرادی در شرایطی مشابه قرار گرفته بودند.

" اسنیک: رابطه بین سارو و باس چیه؟
زیرو: مگه تو قبلا درمورد اون تحقیق نکردی؟
اسنیک: چرا یه چیزهایی درموردش می دونم.
زیرو: می دونستی که اون دو سال پیش مرده؟
اسنیک: دو سال پیش مرده؟
زیرو: اون توی Tselinoyarsk کشته شد و باس کسی بود که اینکا رو انجام داد.
اسنیک: باس؟
زیرو: بله، دو سال پیش باس به دستور CIA به یه ماموریت سری فرستاده شد. اون در اونجا سارو رو دید که پس از منحل شدن گروه کبری بعد از جنگ جهانی، دوباره به شوروی ملحق شده بود. اما اینبار وضعیت اونها فرق می کرد، اون ها حالا دشمن هم بودن. ( منظور از دشمنی جنگ سرد است)
اسنیک: و بعد چی شد؟
زیرو: باس خودش سارو رو کشت و ماموریتش رو کامل کرد. (باس دقیقا پایبند به اصول میهن پرستی آمریکایی عمل کرده بود)
اسنیک: پس اون دیگه توی جناح اول خودش قرار نداشت..."

باز هم انتقاد صریح کوجیما به سیاست های آمریکا در این بخش به وضوح نمایان است. سیاست های آمریکا به شکلی است که در هر دوره ای دوستان دیروز، به دشمنان امروز بدل می شوند. هم رزم و همقطار باس در جنگ دوم جهانی، به علت ملحق شدن به شوروی (توجه داشته باشید که در زمان جنگ، شوروی و آمریکا با یکدیگر متحد بودند!) خائن شناخته می شود و طرح حذف آن روی میز سیاستمداران قرار می گیرد. نکته جالب اینجاست که برای حذف سارو، از دوست و همرزم قدیمی او (باس) استفاده می کنند. مهم نیست که سارو در گذشته تا چه حد برای کشورش تلاش کرده، مهم نیست که چه سختی هایی را به خاطر وطنش تحمل کرده، مهم این است که در مقطعی از زمان او مانند روسای خودش فکر نکرده و کاری را انجام داده که آن ها دوست نداشتند. حالا این قهرمان جنگ دیروز، به دشمن و خائن امروز بدل شده و باید به دست عزیزترین همرزم خود از بین برود. بر اساس همین دیدگاه است که باس به اسنیک توضیح می دهد: " به من گوش کن، اگه سرباز ها به دلیلی در یک جناح قرار دارند دلیل نمی شه که همیشه هم در همون جناح باقی بمونند. سیاست تصمیم می گیره که تو در میدان جنگ طرف کدوم جناح باشی و سیاست در همه چیز وجود داره. اون ها بر اساس زمان تغییر می کنند. خوب دیروز ممکنه بد فردا بشه.". باس، قهرمان ملی و افسانه ای آمریکا هم امروز، به دلیل مصلحتی آمریکایی به عنوان دشمن و خائن معرفی می شود (چه بسا داستان خیانت سارو به آمریکا هم سرپوشی برای مخفی نگهداشتن یکی حماقت های سیاستمداران آمریکایی باشد) و آخرین و بهترین شاگردش که تا دیروز او را همانند یک مادر و قهرمان و استاد می پرستید، امروز مامور قتل او برای پاک کردن آثار حماقت سردمداران آمریکا می شود.

In-Game-4

ادامه داستان:
در ادامه داستان و طی ماجراهایی، اسنیک با کلنل ولگین روبرو می شود. اسنیک از ولگین درمورد علت پشت کردنش به شوروی سوال می کند و او ماجرای "میراث فیلسوف" و انگیزه به دست آوردن آن را برای اسنیک شرح می دهد:
" اسنیک: میراث فیلسوف چیه؟
ولگین: بسیار خب، قبل از اینکه بکشمت برات توضیح می دم. در مدت جنگ بزرگ، مردان قوی آمریکا، چین و شوروی با هم توافق مخفیانه ای انجام دادن. قرار مخفی اون ها داد درمورد از بین بردن قدرت متفقین و به وجود آوردن دنیایی جدید بود. پیروزی مستحکم در جنگ، سه کشور رو به سمتی سوق داد که اقدام به ساخت سلاح های اتمی، تکنولوژی ساخت راکت و ایجاد گروه ویژه کبری کنند.
اون ها برای انجام این پروژه ها مقدار زیادی پول رو در یکجا جمع کردند. این ثروت اونقدر زیاد بود که می شد با اون پنج بار جنگ جهانی راه انداخت و پیروز شد. این ثروت به "میراث فیلسوف" معروف شد. بعد از پیروزی در جنگ، سه کشور تصمیم گرفتند میراث فیلسوف رو بین خودشون تقسیم کنند. اما در این بین کشور ما از رقبای خودش پیشی گرفت. ما دارایی زیادی به دست آوردیم، تکنولوژی های پیشرفته ای تولید کردیم و شکست ناپذیر شدیم. موقعیتی مناسب برای کشور بزرگ ما به وجود اومد. پدر من یکی از افرادی بود که کاربرد مدیریتی میراث فیلسوف رو تغییر داد.
اون کاری کرد تا اتحاد جماهیر شوروی بتونه به طور کامل به میراث فیلسوف مسلط بشه و اونو در اختیار خودش بگیره. پول به چند قسمت تقسیم شد و هر قسمت اون به یکی از بانک های کشورهای مختلف از جمله سوئیس، استرالیا، هنگ کنگ و... سپرده شد و اطلاعات مربوط به مکان پول ها توی یه میکروفیلم نگهداری شد. پس از مرگ پدرم، من از این راز آگاه شدم و اون میکروفیلم رو به دست آوردم. با استفاده از اون پول و با حمایت برژنف و متحدانش من این قلعه نظامی و مرکز تحقیقاتی عظیم رو به وجود آوردم. اما از بخت بد دانشمندان احمق ما موفق به ساخت سلاح های جدید نشدند و در کارشون به مشکل برخورد کردند، به همین دلیل من مجبور شدم برای ادامه کار از سگ خورشچوف (ساکالو) و اختراع جدید اون Shagohod استفاده کنم. موقعیت من در GRU کار منو برای حمله به مرکز تحقیقاتی ساکالو سخت تر می کرد. اما شبکه جاسوسانی که به خاطر اون توافق سری به وجود اومده بودند هنوز هم پابرجا بود و کار می کرد. من از اون ها استفاده کردم تا با باس تماس بگیرم و پیشنهاد پیوستن به گروه رو به اون بدم.
تو اون موقع دنیا به سمت یکپارچگی پیش می رفت و کم کم معاهده میراث فیلسوف بین دو کشور هم کمرنگتر شده بود. ما (ولگین و باس) می خواستیم که با استفاده از میراث فیلسوف دوباره این آسیب دیدگی رو ترمیم کنیم و یکبار دیگه جهانی یکپارچه به وجود بیاریم. برای انجام این کار ما به قدرت نیاز داشتیم. یه کارت برنده که به اندازه کافی این قدرت رو داشته باشه که دنیا رو تحت تاثیر قرار بده، و اون برگ برنده Shagohod و نیروی کبری بودند. من در این جنگ نیروهای کبری رو از دست دادم، اما هنوز Shagohod رو در اختیار دارم. این چیزیه که آمریکا هم نمی تونه اونو متوقف کنه. "

در اینجا از توافق مخفیانه مالی بین سه کشور شوروی، آمریکا و چین صحبت به میان می آید که اصطلاحا آن را "میراث فیلسوف" می نامند. حال ببینیم که در واقعیت هم چنین توافقی بین این سه کشور برقرار شده بود یا نه؟
طبق تحقیقات انجام شده، میزان هزینه مالی صرف شده برای جنگ جهانی دوم، عددی بالای یک تریلیون دلار برآورد شد و مشخص شد که این جنگ از مجموع کل جنگ های دیگر، پر هزینه تر بوده است.

In-Game-5

طی جنگ جهانی دوم ایالات متحده با341 میلیارد دلار هزینه برآورد شده به علاوه 50 میلیارد دلار وام و اجاره تسلیحاتی بیشترین مخارج را متحمل شد. از 50 میلیارد مذکور، 31 میلیارد به بریتانیا، 11 میلیارد به اتحاد شوروی، 5 میلیارد به چین و 3 میلیارد به 35 کشور دیگر رفت.
کشورهای بعدی به ترتیب شامل آلمان با 272 میلیارد، اتحاد شوروی با 192 میلیارد، بریتانیا با 120 میلیارد، ایتالیا با 94 میلیارد و ژاپن با 56 میلیارد دلار متحمل هزینه شدند. با این وجود، به غیر از آمریکا و آن عده از کشورهایی که از لحاظ نظامی کمتر فعال بودند، پولی که توسط کشورهای دیگر خرج شد به رقم واقعی هزینه جنگ حتی نزدیک هم نیست.
بنابر محاسبات دولت شوروی، اتحاد جماهیر شوروی 30 درصد از ثروت ملی خود را از دست داد و از طرفی تاراج و اخاذی آلمانی ها در کشورهای اشغال شده نیز به مبالغ بی حد و حسابی بالغ می شود. هزینه کامل خسارت ژاپن 562 میلیارد دلار برآورد شد.
با این اوصاف به نظر نمی رسد که سه کشور مذکور (شوروی، آمریکا و چین) توان مالی برای برقراری چنین توافقی را دارا بوده باشند. زیرا آمریکا در آن زمان چیزی حدود 50 میلیارد دلار وام از کشورهای دیگر دریافت کرده بود و با حساب 341 میلیارد هزینه ای که برای جنگ کرده بود، کشوری کاملا مقروض و ورشکسته به حساب می آمد. البته شوروی و چین هم وضعیت بهتری نسبت به آمریکا نداشتند و آن ها هم متحمل خسارات مالی زیادی شده بودند. پس ماجرای توافق مالی سری بین این سه کشور نمی تواند درونمایه ای واقعی داشته باشد و به احتمال زیاد، کوجیما آن را به دلیل ایجاد گره های داستانی لازم برای روایت داستان خود به وجود آورده است.
درواقع با توجه به حقایق موجود، میراث جنگ برای این سه کشور چیزی جز بدبختی و بحران مالی و انسانی نبوده و انباشته شدن مبلغ قابل توجهی پول، توسط آن ها تنها آرزویی محال بوده است.

ادامه داستان:
سرانجام اسنیک طی عملیاتی سخت و پیچیده موفق به شکست باس می شود. در همین بین دیالوگ هایی بین آن دو رد و بدل می شود که قابل تامل هستند:

" باس: پایان زندگی... زیبا است، مثل یه تراژدی می مونه. اسنیک، من مدت زیادی منتظر بودم. منتظر تولد تو، رشد کردن تو و کاری که باید امروز انجام بدی.
اسنیک: چرا؟ چرا این کار رو کردی؟
باس: چرا می خواستم دنیا رو یکبار دیگه یکپارچه کنم؟ در پایان جنگ جهانی دوم، وارثان فیلسوف با هم وارد جنگ شدند و دنیا یکبار دیگه از یکپارچکی خارج شد. نیروهای کبری، همرزمان من یکبار دیگه در کنار هم جمع شدند تا این دوگانگی رو از بین ببرند و دنیا رو یکپارچه کنند. (چنین اختلافی بر سر مسائل مالی بین این سه کشور وجود نداشت و بیشتر اختلافات به شرایط خاص دوران جنگ سرد مربوط می شد.)
ضعف سیاسی و مرور زمان می تونه دوستان رو به دشمن تبدیل کنه، به همون سادگی که باد می تونه جهتش رو تغییر بده. مسخره است، اینطور نیست؟ متحدان دیروز به دشمنان امروز تبدیل میشن. (تاکید کوجیما به این جمله و تکرار مکرر آن جای تامل بسیار دارد. درواقع او با این جمله مستقیما سیاست حاکم بر جهان را به باد انتقاد می گیرد. سیاستی که بر مبنای آن دوستان و دشمنان بر اساس منافع حال حاضر یک کشور تعریف می شوند و چیزی به نام ثبات روابط بی معنی است.)
زمانی که من رهبری تیم کبری رو به عهده داشتم، آمریکا و شوروی با هم در جنگ بودند.( به طور حتم منظور باس جنگ نظامی بین دو کشور نیست. بلکه نبرد برای گسترش سلاح های اتمی و پیشی گرفتن از یکدیگر بیشتر مد نظر اوست.)
حالا هم در قرن 21 باز هم آمریکا و روسیه دشمن هم محسوب میشن. البته من به نوعی به این موضوع شک دارم. دشمن ها در طول زمان و دوره های مختلف تغییر می کنند و ما سربازها به اجبار باید وارد جنگ با یکدیگه بشیم. (به یاد دارید؟ سربازها ابزار سیاستمداران هستند!)
دنیا باید یکبار دیگه یکپارچه بشه. باید اعضای پیمان میراث فیلسوف یکبار دیگه به هم بپیوندند. من همه توانم رو صرف این هدف کردم و با کمک دارایی کلنل ولگین تا حدودی به این هدف دست پیدا کردم.
در تاریخ 1 نوامبر 1951، من در یک آزمایش اتمی در صحرای نوادا شرکت کردم. توهم شاهد آزمایش اتمی در Bikini Atoll بودی، درسته؟

In-Game-2

یکی از دلایلی که من همیشه همراه تو بودم این بود، من و تو مثل هم هستیم. هر دوی ما به وسیله کارمای دیگران بلعیده شدیم. ما هیچوقت نمی تونیم به طور طبیعی در پیری بمیریم. ما فردایی نداریم. اما می تونیم امید به آینده داشته باشیم. در سال 1960 من تونستم رویایی عالی و کامل از آینده فضا ببینم. سه سال قبل شوروی موفق شد با موفقیت موشکی رو به فضا بفرسته. اولین قمر مصنوعی در طول تاریخ. این یه سرشکستگی بزرگی برای آمریکا بود. به عنوان تلافی، آمریکایی ها همه توانشون رو برای پروژه ای فضایی به نام پروژه Mercury (12) خرج کردند. وقتی که شوروی موفق شد اولین انسان رو به فضا بفرسته، آمریکا هنوز داشت راکتی رو که ساخته بود با شامپانزه آزمایش می کرد. اما دولت آمریکا می خواست که انسانی رو به فضا بفرسته. پس به طور محرمانه تصمیم گرفت که انسانی رو به فضا بفرسته. اون ها فقط یک انتخاب داشتند. به همین دلیل من رو انتخاب کردند. بالاخره بعد از مدت ها می تونستم خودی نشون بدم. البته، تو نمی تونی در این مورد چیزی تو کتاب های تاریخی پیدا کنی. برای اینکه در آخرین لحظات این پروژه متوقف شد، اما از طرف دیگه جنگ پنهانی بین آمریکا و شوروی آغاز شد. (تاکید باس به این نکته که درمورد پروژه فضایی آمریکا نمی توان اطلاعاتی در کتاب ها یافت هم درنوع خود جالب توجه است)
یک مسابقه تسلیحاتی بزرگ و بی معنی بین هر دو کشور درگرفت. آمریکا و شوروی بیلیون ها دلار پول برای پروژه های فضایی خودشون خرج کردند تا نسل موشک هاشون به نتیجه یکسان رسید. در قرن 21 مردم جهان متوجه شدند که ما در سیاره بسیار کوچکی به نام زمین قرار داریم و دنیا بزرگتر از اینهاست. دنیایی بدون کمونیسم و کاپیتالیسم... و این جهانیه که من دوست دارم اونو ببینم. اما بالاخره واقعیت من رو به تسلیم وادار کرد.
دو سال پیش، من به دنبال سارو - هم رزم قدیمی در جنگ - رفتم. اون دوست من بود. اما یکی از ما باید کشته می شد. من انتخابی نداشتم. سارو جونش رو به من داد. دشمنی ای بین ما وجود نداشت. یکی باید کشته می شد و یکی دیگه زنده می موند. این یه ماموریت بود.
در اون زمان اعضای گروه میراث فیلسوف در بدترین حالت دیپلماتیک خود قرار داشتند. این گروه بعدها از هم پاشیده شد و در سال 1930 آخرین نفرات اصلی این قرار داد هم از بین رفتند و وضعیت این گروه به طور کامل تغییر کرد. این ها رو پدرم برای من توضیح داد. پدرم یکی از اون ها بود. می فهمی، من یکی از آخرین بازماندگان میراث فیلسوف هستم. اما اون پس از فاش کردن این راز برای من توسط یه گروه تروریستی کشته شد. اما، پدرم تنها چیزی نبود که میراث فیلسوف از من گرفت. در جولای 1944 به تیم کبری و من ماموریتی در نورماندی داده شد. ما ماموریت داشتیم که تاسیسات راکت های V2 دشمن رو نابود کنیم. من در اون زمان حامله بودم. سارو داشت پدر می شد. من در میدان جنگ، بانی به وجود اومدن یه زندگی شدم. یه پسر زیبا... اما پسر بچه من توسط ماموران گروه میراث فیلسوف ربوده شد.
باس بخشی از پیراهنش را باز می کند و ادامه می دهد:

In-Game-3

باس: به این زخم نگاه کن. این ثابت می کنه که من یکبار مادر بودم. من جسم و فرزندم رو برای کشورم تقدیم کردم. حالا در وجود من هیچ چیزی وجود نداره. هیچ وقت هم وجود نداشته، من نه احساس نفرت و نه احساس پشیمانی می کنم. من هیچوقت راجع به زندگیم با کسی صحبت نکردم. ممنونم که به حرف هام گوش دادی. من تو رو پرورش دادم، دوستت داشتم، بهت اسلحه دادم و تکنیک های نبرد رو یادت دادم. حالا چیز بیشتری ندارم که بهت بدم. یکی باید بمیره و یکی دیگه زنده بمونه. نه پیروزی و نه شکست. برنده باید بار جنگ رو به تنهایی به دوش بکشه... این سرنوشت ماست. (باس، به عنوان یک سرباز کهنه کار رشد یافته در ارتش آمریکا، عاقبت شومی را که دولت این کشور برایش به ناحق رقم زده بخشی از سرنوشت خود می داند و درقبال این همه بی عدالتی هیچگونه کینه و نفرتی احساس نمی کند. به نظر باس- که می توان او را حاصل تفکرات نظامی آمریکا در زمان جنگ جهانی دوم دانست- پایبندی به انجام فرمان صادر شده، بدون هیچ قید و شرطی یک اصل اساسی در زندگی یک سرباز محسوب می شود و در این راه حتی قربانی کردن همسر، فرزند و خود سرباز هم امری جایز و وفادارانه محسوب می شود، حتی اگر این فداکاری در عاقبت به لکه ننگی برای آن سرباز بدل شود!!) کسی که زنده می مونه عنوان باس رو از آن خودش می کنه.
اسنیک: باس!
باس: تو یه سربازی. ماموریتت رو به پایان برسون و وفاداریت رو ثابت کن. (در اینجا هم به وفاداری و پایبندی به ماموریت تاکید می شود. توجه کنید که در این شرایط باس وفاداری اسنیک را کشتن او و وفاداری خودش را کشته شدن به دست اسنیک می داند و در برابر این خواسته – که درواقع خواست دولت آمریکاست- کاملا تسلیم است)"

ادامه داستان:
سرانجام پس از کشتن باس و نابودی سلاح مخفی شوروی، ماموریت اسنیک پایان می یابد. در انتهای این ماموریت، ایوا ناغافل اسنیک را ترک می کند و برای او کاستی به جا می گذارد و در آن حقایقی درمورد خودش و باس افشا می کند. حقایقی که پس از فاش شدن، مسیر زندگی اسنیک را برای همیشه تغییر می دهد و سرنوشت جدیدی را برای او رقم می زند.

" ایوا: بزرگی می گفت اولین جاسوس تاریخ ماری بود که از اون در کتاب آفرینش صحبت شده. در اون داستان حوا (در زبان انگلیسی حوا به صورت Eve نوشته می شود. نام Eva هم به نوعی اشاره ای به نام حوا دارد) توسط اون مار اغوا شد و فریب خورد. اما تو داستان ما این من هستم که اسنیک (مار) رو با میوه ممنوعه دانش فریب دادم. منو ببخش اسنیک.
می خوام اعترافی بکنم، من از طرف خورشچوف فرستاده نشدم. من جاسوس کی. جی. بی نیستم و هیچوقت برای NSA (13) کار نکردم. من جاسوس جمهوری خلق چین هستم... همه حرف های من دروغ بود. من به تو حقه زدم... متاسفم. میراث فیلسوف هنوز در چین فعالیت می کنه. ماموریت من این بود که میراث فیلسوف رو که ولگین از اون ها دزدیه بود پیدا کنم. به همین دلیل من در پوشش کی. جی. بی به مقر اون ها نفوذ کردم. اون دو نفر نفوذی NSA در سال 1960 خودشون رو کنار کشیدن و هر دوی اون ها مرد بودن. ADAM واقعی هیچوقت خودش رو در محل قرار نشون نداد تا من بتونم اون رو نابود کنم. (در اینجا نکته جالبی وجود دارد که اشاره ای به داستان آدم و حوا دارد. در داستان قرار بود که Snake (مار) با ADAM (آدم) ملاقات کند. اما به جای او Eva (حوا) حاضر می شود. منتهی در این داستان حوا موفق به فریب مار می شود!)
من خودم رو آدام جا زدم و تو، ساکالو و ولگین رو گول زدم. ما نمی تونستیم اجازه بدیم که شوروی و آمریکا همه چیز رو برای خودشون بردارند.

Eva-1

حاکمان چینی هم به اون میراث و هم به موشک های اتمی که قرار بود از طریق Shagohod شلیک بشن نظر داشتند. پنج سال پیش اتحاد جماهیر شوروی تامین تجهیزات اتمی رو به ما قطع کرد. پس از اون، پروژه Liangdan yixing چین – پروژه ساخت بمب های هیدروژنی و راکت های فضا پیما – به حالت تعلیق دراومد. اما کشور ما خودش اقدام به ساخت سلاح های اتمی کرد. ما ارتش مستقل خودمون رو برای مقابله با آمریکا و شوروی تجهیز کردیم. با کمک تو بالاخره همه چیز طبق نقشه پیش رفت، ممنون.
پس از جنگ و اتحاد این سه کشور، اون ها اقدام به جمع آوری بچه ها از سراسر دنیا کردند. در نتیجه غیر قابل تشخیص بود که من در آمریکا به دنیا اومدم. به همین دلیل برای من اصلا تعجب آور نبود که تو و ولگین متوجه این تفاوت نشدید. اما اون زن از ابتدا این موضوع رو می دونست. اون می دونست چون خود اون هم قبل از جنگ معلم یکی از مدارس فیلسوف بود. باس تنها کسی بود که من نتونستم اون رو گول بزنم. اون تنها فردی بود که می دونست من جعلی هستم.
اون همه چیز رو به من گفت. اسنیک، اون می خواست که تو حقیقت رو بفهمی. اون منو انتخاب کرد که همه چیز رو بهت بگم. من مدت طولانی به تو دروغ گفتم، اما اینبار همه چیز فرق می کنه.
ماموریت من این بود که میراث رو به دست بیارم و همه افرادی رو که در این مورد چیزی می دونن از بین ببرم. به عبارت دیگه من ماموریت داشتم تا تو رو بکشم. اما نتونستم این کار رو انجام بدم. برای اینکه ما همدیگه رو دوست داشتیم و تو جون منو نجات داده بودی. و به این دلیل که من به باس قول داده بودم. می خواستم اینو بدونی که چطور زنده ای.
اسنیک، خوب گوش کن، باس هیچوقت به آمریکا خیانت نکرد. اون قهرمانی بود که به خاطر کشورش کشته شد. باس به خوبی می دونست که چیکار می کنه. اون خودش رو قربانی کرد... چون ماموریتش این بود. (به ماموریت باس توجه کنید!)

In-Game-1

موضوع پشت کردن باس به آمریکا حقه ای بود که دولت آمریکا برای رهایی از بحران به کار برد. (اشاره ای انتقادی به سیاست های کثیف آمریکا) باید بدونی که توی این جریان دست واشنگتن با میراث فیلسوف تو یک کاسه بود و باس ستاره این نمایش بود.
اون ها این نقشه رو کشیدن تا بتونن هم میراث (ثروت) روبوده شده توسط کلنل ولگین رو به دست بیارن و همزمان Shagohod رو هم نابود کنند. فقط یه قهرمان افسانه ای مثل باس می تونست اعتماد ولگین رو به دست بیاره و بفهمه که میراث در کجا پنهان شده. همه چیز طبق یه نقشه بود. اما یکدفعه اتفاق پیش بینی نشده ای رخ داد. کلنل ولگین به طور اتفاقی یکی از موشک های اتمی ساخت آمریکا رو به پایگاه تحقیقاتی ساکالو شلیک کرد.
خورشچوف خواستار این شد که آمریکایی ها بیگناهی خودشون در این ماجرا رو اثبات کنن. اعتبار واشنگتن درحال نابودی بود و باید برای اثبات بیگناهی خودشون کاری می کردند و در نهایت تصمیم به حذف باس در این ماموریت گرفته شد. باس نباید زنده به خونه بر می گشت، زندگی اون باید به دست شاگرد محبوبش خاتمه پیدا می کرد... این چیزی بود که حکومت می خواست، و این ماموریت به باس داده شد.
باس هیچ انتخاب دیگه ای نداشت. مرگ اون به دست تو بزرگترین افتخاری بود که بدست آورد. جدای از این افتخار، اون تونست پیش همرزم های قدیمی خودش برگرده. اما این لکه ننگ به وجود اومده با اون حتی تا توی قبرش هم همراه خواهد بود.
نسل آینده به اون ناسزا خواهند گفت و در آمریکا از اون به عنوان یک خائن، به دور از هرگونه افتخاری یاد خواهند کرد.( توجه کنید که سرنوشت این سرباز وفادار و میهن پرست در انتها به چه شکل درآمد) و در شوروی اون رو با عنوان هیولایی که فاجعه اتمی به بار آورد خواهند شناخت. اون قربانی این جنگ کثیف شد و هیچکس اینو نخواهد فهمید که آخرین ماموریت اون چی بود.
اما من فکر می کنم که اون می خواست تا از طریق تو مردم واقعیت رو بفهمن. اون می خواست که در یاد تو زنده بمونه. اما اون از گفتن این ها به تو منع شده بود و به همین دلیل بود که همه چیز رو به من گفت.
اسنیک، تاریخ هرگز نمی فهمه که اون چیکار کرد. هیچ کس چیزی درمورد حقیقت نمی شنوه. زندگی اون، عملکردش، آخرین ماموریتش و هر کاری که برای کشورش انجام داد برای همیشه در ذهن و قلب تو باقی خواهد موند. اون خودش، افتخاراتش و همه چیزش رو برای افتخار کشورش قربانی کرد. اون یه قهرمان واقعی بود. اون یه میهن پرست واقعی بود. "

mercury-project-2

12- پروژه مرکوری چیست؟
مرکوری، پروژه ای برای کسب اطلاعاتی از تاثیرات پروازهای فضایی بر انسان بود. در این پروژه برای بدست آوردن داده های فیزیکی اولیه و آزمایش سامانه های پرتاب کننده و فضاپیما، یک میمون و یک شامپانزه در دسامبر سال های 1959 و 1960 میلادی به مدارهای پایینی جو زمین ارسال شدند. شامپانزه ای دیگر در نوامبر 1961 میلادی به مدار زمین ارسال شد.

13- آژانس امنیت ملی آمریکا:
آژانس امنیت ملی (National Security Agency)، مشهور به NSA، یک آژانس دولتی آمریکا است که به نحوی زیر نظر سازمان دفاع ایالات متحده آمریکا اداره می‌شود. این سازمان در 4 نوامبر سال 1952 تاسیس شد و وظیفه اصلی آن نظارت بر مخابرات و فعالیت‌های ماهواره‌ای و کشف رمز در ایالات متحده آمریکا بود. این کار مستلزم مقدار زیادی رمز شناسی (cryptanalysis) بود. همچنین این سازمان وظیفه حفاظت از مکالمات دولتی و سیستم‌های اطلاعاتی آمریکا را در مقابل سازمان های مشابه بر عهده دارد که این کار نیز مستلزم مقادیر زیادی رمز نویسی (cryptography) است.
این آژانس از اعضای کلیدی جامعه اطلاعاتی ایالات متحده آمریکا است و یکی از محرمانه‌ترین سازمان‌های جاسوسی در جهان به شمار می‌آید. البته کار این آژانس محدود به جاسوسی ارتباطات است و جاسوسی انسانی را شامل نمی‌شود. همچنین طبق قانون، فعالیت‌های جاسوسی این آژانس محدود به روابط خارجی است اما در برخی مواقع نظارت های داخل مرزی را هم شامل می‌شود. این آژانس از اعضای جامعه اطلاعاتی ایالات متحده آمریکا است و یکی از محرمانه‌ترین سازمان‌های جاسوسی در جهان به شمار می‌آید. مرکز این آژانس در ایالت مریلند است.

همانطور که مشاهده کردید، کوجیما با نگارش داستان این بازی، به شدت سیاست های آمریکا در قبال سربازان کهنه کار خود و روابط بین الملل را زیر سوال برده و به نوعی انزجار خود را از اینگونه رفتارهای دوگانه آمریکا ابراز می دارد. او به زیبایی تعریف متفاوتی از میهن پرستی آمریکایی را به تصویر می کشد و با ترکیب واقعیت و خیال انتقادهای خود را به چنین برخوردهایی در لایه های زیرین روایت پنهان می کند. کوجیما به معنی واقعی استاد داستان نویسی و کارگردانی است و به راستی باید او را نابغه ای در دنیای بازی های رایانه ای دانست.

ادامه دارد...

15 اکتبر سال 1964
خورشچوف از قدرت برکنار شد و برژنو جای او را گرفت و کاسیگین نخست ویز شوروی شد.

16 اکتبر 1964
چین موفق شد اولین تاسیسات اتمی خود را در صحرای Takia Makan با موفقیت تست کند.

1965
سیگیت به آرپا پیوست. او مسئولیت بخشی از پروژه آرپا انیت را که در سال 1969 به صورت آنلاین عرضه شد بر عهده گرفت.

سال 1970
زیرو گروه Fox رو منحل کرد.

سال 1971
بیگ باس گروه Foxhound رو تاسیس کرد.

سال 1972
طی پروژه Les Enfants Terribles فرزندان بیگ باس به دنیا آمدند.

کپی‌برداری و نقل تمام یا قسمتی از این مطلب به هر شکل (از جمله برای همه نشریه‌ها، وبلاگ‌ها و سایت های اینترنتی) بدون ذکر منبع و نام نویسنده، ممنوع و حرام است و پی گرد قانونی دارد.

1 بار پسندیده شده

2 نظرها

  • China and Hong Kong Info at Wikipedia
    جمعه, 17 مرداد 1393 ساعت 19:31 ارسال شده توسط China and Hong Kong Info at Wikipedia

    great submit, very informative. I wonder why the other specialists of
    this sector do not realize this. You should proceed your writing.
    I'm confident, you've a great readers' base already!

  • pwlg
    پنج شنبه, 22 اسفند 1392 ساعت 01:29 ارسال شده توسط pwlg

    سلام
    خیلی کار خوبی کردید که تحلیل این بازی رو از وبلاگتون به اینجا وارد کردید.
    این عکس هایی هم که اضافه کردید، خیلی بهترش کرده و راحت تر میشه خوندش.
    یه سوال:
    آیا این مطلب را ادامه میدهید؟
    نسخه peace walker که هیچی. ولی 1و2و4و5 رو در آینده تحلیل خواهید کرد؟
    -------------------------
    سلام
    نسخه Peace Walker رو که تحلیل کردم و به زودی به سایت منتقل می کنم. حتما اگه خدا بخواد تمام نسخه ها رو تحلیل می کنم. کار تحلیل نسخه 2 و 1 تا حدودی انجام شده، ان شاالله به زودی سایر نسخه ها رو قرار می دم.
    موفق باشید

برای ارسال نظر وارد سایت شوید

آخرین ارسال های انجمن

ارسال مطلب به ما

برای ارسال مطلب جهت انتشار در قسمت "به قلم دوستان" در وب سایت لطفاً مطلب خود را در قالب نرم افزار word همراه با ذکر نام و شماره تماس به نشانی پست الکترونیکی author@vgpostmortem.ir  ارسال نمائید.

جهت دریافت خبر نامه پست الکترونیکی خود را وارد نمایید.

آمار بازدید

03422552
امروز
دیروز
این هفته
هفته گذشته
این ماه
ماه گذشته
مجموع
472
7929
31017
3136991
107278
198400
3422552